مرگ زنده است

به نام الله
مرگ ارزو هایم را به چشمانم دیدم.
حال خودم را دیگر نمی فهمم،در اولین دود احساسم رفت؛ شدم یک مجسمه بی روح.
در دومین دود خانواده ام و اموالم؛.
زهرا کوچولو دیگر به من نمی گوید بابا؛ می گوید شرمش می شود از من.
در سومین دود خود را در دادگاه دیدم، زنم طلاق گرفت از من در دادگاه قضایی.
ریحانه میگفت, به خدا بس است دیگر بابا،ولی من حتی بهش نگاه هم نکردم به جایش یک سیلی چاشنی حرف هایش کردم.
در چهارمین دود مرگ را دیدم، سرد بود ، درد بود ، اما بود .داشت مرا می بلعید واخر بلعید در ان شب سرد پاییزی.
انگار امده ای تا فرشته عذاب شوی ؛ ناگزیر از این که روزی فرشته عذاب غافل گیرت می کند.
یا حق

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

محمد صادق پرواس ,


این داستان را خواندند (اعضا)

عارفه حیدری پور (29/5/1398),حسن ایمانی (30/5/1398),بهروزعامری (30/5/1398),طراوت چراغی (30/5/1398),محمد صادق پرواس (2/6/1398),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.