تابلو برفی

امسال زمستان سردی است.
چند سال بود که زمستانی به این سردی سابقه نداشت.
امروز در این هوای سرد و نفس گیر عصر باید با اتوتوس برم سرکار تقریبا 400 گیلو متر مسافت است.
سر ساعت رفتم ترمینال و منتظر شدم تا اعلام کردند که برویم سوار اتوبوس شویم.
مسافران با چمدانها و لوازم مورد نیاز خود به مررور آمدند و سوار شدند.
اتوبوس با ذکر صلوات از ترمینال خارج شد.
درطول مسیربه شب برخورد کردیم و برف و کولاگ تمام مسیر را پوشانده بود،راننده اصلا دید نداشت در جاده کمتر ماشینی تردد میکرد ،راننده با مهارت و تسط کامل کار خودش را داشت انجام میداد ،که یکباره اتوبوس از جاده خارج شد،سرخورد در کنار شانه خاکی جاده که اختلاف سطح با جاده داشت.
همه مسافران از خواب و چرت زدن پریدند،راننده و شاکردش فوری از اتوبوس پیاده شده رفتن برای بازدید،تعدادی از مسافران هم رفتن پائیین که بعد از چند دقیقه راننده دستور داد که بجز زن و بچه ها بقیه پیاده شوند،تا اتوبوس سبک شده تا بتوانیم از اینجا خارج شویم.
از صندوق بغل اتوبوس وسایل مورد نیاز را شاگرد اتوبوس آماده کرد و
راننده و شاگرد مشغول شدند و بقیه هم در صورت نیاز به آنها کمک میکردند.
بالاخره با کلی زحمت و تلاش اتوبوس از شانه خاکی بیرون آمد ووارد جاده پر از برف شد.
راننده دستور داد همه سوار شوند،همه که سوار شدند با صدای بلند گفت هرکسی بغل دستی او هست یا نیست دقت کند ،کسی جا نماند.
همه داشتن از سرما میلرزیدند که با ذکر صلوات اتوبوس حرکت کرد.
دیگر کسی خواب نبود همه چهار چشمی جاده را نگاه میکردند ،برف طوری بود که تابلو های کنارجاده بسختی پیدا بود برف و کولاگ تقریبا کامل آنها را پوشانده بود .
راننده با مهارت ازوسط جاده حرکت میکرد بالای تابلوها را نگاه میکرد و وسط جاده را مشخص میگرد،تا باز دچار سانحه نشویم .
همه نفس ها در سینه ها حبس شده بود صدای کسی در نمیامد ،همه بیصدا متوجه کار راننده بودند
ضربان قلب همه تند شده بود ،کسی واقعا در این لحظات آرامش نداشت .
که یکباره بعد از یک پیچ نوری نمایان شد همه خوشحال شدند و با ذکر صلوات سکوت شکسته شد
اتوبوس بسمت نور حرکت کرد پاسگاه پلیس بود رفت جلو پاسگاه و توقف کرد.
رفت پایین بعد از چند دقیقه آمد و گفت پلیس اجازه حرکت نمیدهد،من هم کاری از دستم برنمیاید،خوشحال هستم که تا اینجا همه بسلامت رسیدیم.
سرما در عمق وجودمان بود آن زمانی که از اتوبوس پیاده شده تا از برف بیاید بیرون هنوز لرزه بر اندام داشتم.
یک مدتی آنجا معطل شدم دیدم نمیشود باید بروم.
با چند نفر دیکر آمدیم کنار پاسگاه یک جاده فرعی بود میرفت بیک روستا منتظر شدیم بعد از مدتی یک کامیون آمد دست بلند کردیم ایستاد گفت کسی میخواهد سوار شود عقب وای چقدر سخت ولی
چاره نبود باید رفت.
تقریبا 7یا 8 نفر مرد بودیم که بسختی سوارشدیم و حرکت کرد ،برف زوزه میکشید و سرما در عمق وجود همه نفوذ کرده بود کامیون هم بی محبا حرکت میکرد .
صورت همه سرخ و روی آبروها برف و کسانی که محاسن داشتن مملو از برف شده بود.
یاد اتوبوس افتادم که با همه سختی که داشت چقدر گرم بود اصلا به این سردی نبود ،تقریبا همه بی حس شده بودند البته با حرکت گمپرسی و بالا پایین شدن کسی فرصت چرت زدن پیدا نمیکرد.
همینطور در این افکار بودم که یکباره نورها زیاد شد مشخص شد بیک روستا جلوی یک غذای خوری رسیدیم و کامیون متوقف شد.
همه پیاده شده هر کسی بسمتی رفت،رفتم در غذای خوری و با یک چای گرم پذیرایی شدم.
آنجا جای خواب هم داشت ،چند ساعت خوابیدم و از آنجا یک ماشین گرفتم و خودم را بمحل کارم رساندم .

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

محمد صادق پرواس (3/6/1398),محمد صادق پرواس (4/6/1398),پیام رنجبران(اکنون) (8/6/1398),بهروزعامری (11/6/1398),طراوت چراغی (15/6/1398),

نقطه نظرات

نام: بهروزعامری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 11 شهريور 1398 - 21:03

نمایش مشخصات بهروزعامری @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.