امپراتور

ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم

فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید:

"پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم"

هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود...

اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم

"چون کشورمان زنده بماند"

فرزندم گفت:

کشور ما با کشتن انسانهای بی گناه سرزمین های دیگر ، زنده میماند؟

همینکه خاستم چیزی بگویم

فرزندم ادامه داد:

"زمین به دست آدمهایی مثل تو ، نابود خواهد شد"

این جمله را فریاد زد

وَ بدون خداحافظی رفت.



****

نویسند:ابوالقاسم کریمی

8 خرداد 1398
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طیبه حسنی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (26/5/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در شنبه 26 مرداد 1398 - 13:10

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام
نویسنده می نویسد تا مخاطب قضاوت کند نه اینکه خودش قضاوت کند. نکته مهمی است. جنگ خوب یا بد؟ نویسنده دلایل را در قالب داستان می نویسد و این مخاطب است که آنها را درک می کند. حالا یا می پذیرد و یا نه. در هر صورت از قضاوت درون اثر می بایست پرهیز کرد.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.