پر پرواز (۱)

از نفرت میترسم ،یاد گرفتم بهر حال هر کسی نظری دارد .
از درد میترسم، یاد گرفتم درد کشیدن برای رشد روح لازم است.
از سرنوشت میترسم زیرا ،میدانم من توان تغییر دادن آن را دارم .
و بالاخره از تغییر میترسم): تا اینکه یاد گرفتم حتی زیباترین پروانه ها هم روزی قبل از پرواز کردن کرمی بیش نبودن تغییر آنها را زیبا کرد :)

به نام خالق تمام تغییرات *
قسمت اول :
من همچون سایه همه جا و همه وقت او را تعقیب میکنم، من درباره ی او به همه گفته ام ،گفته ام که با وجود بچه گی اش ، درکی به اندازه ی یک انسان بالغ دارد،
من جورج هستم همسایه ی طبقه بالایی مستر جیمز . سه ماه پیش بود که آقای جیمز و همسرش میس کاری جان خود را از دست دادند . در شورش های اخیری که در اروپا بر سر انقلاب صنعتی انگلستان رخ داده بود بسیاری از کارگران بی گناه در شورش کشته شدند، آن ها دختری دارند به اسم کیت، او هفت سال بیشتر ندارد ، در طول این سه ماه خیلی سعی کرده بود که روی پای خودش بماند ، او با وجود بچگی اش گاهی کفش های مردانه می پوشید و خود را استوار در برابر مشکلات نشان میداد ،
گاهی من و گاهی همسرم برای او غذا میبریم ، چند باری صدای آواز خواندن های غمگین او را از پشت در شنیده ام ولی تا اینکه می فهمید ما پشت در هستیم دیگر ادامه نمیخواند . او از ترحم تنفر داشت ، و همیشه خود را محکم نشان میدهد ،
او تنها خودش میداند که در دلش چه میگذرد و نه هیچ کس دیگری.
او دیروز در خانه امان را زد و ماهم او را تعارف کردیم که داخل شود ، او آمد و خیلی مرتب روی کاناپه های چرم ولی کهنه خانه نشست و دامن کوتاه خود را که تا زانویش میرسید، مقداری پایین تر آورد و روبه من گفت که میخواهد مستقل باشد، میخواهد کار کند و دست مزد خودش را دراورد میگفت: که اینطور راحتر است .
من هم پول زیادی نداشتم که کمکش کنم ، او گفت که حاضر است کنیز شود او از من تقاضا کرد که برایش کاری را پیدا کنم ، و از روی مبل بلند شد سرش را به معنای احترام مقداری پایین آورد و رو به من و همسرم گفت: امیدوارم روز خوبی را داشته باشید و رفت .....




شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

طراوت چراغی ,علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (18/10/1398),حسن ایمانی (18/10/1398),طراوت چراغی (18/10/1398),علی دوستمن (21/10/1398),علی دوستمن (25/10/1398),هادی هادوی (25/10/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 دي 1398 - 10:20

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام...
موضوع خوب و قابل تاملي به ذهن نويسنده خطور كرده. اما خب باز كردن خيلي از موضوعاتي كه بايد توسط خواننده گشاده بشه در اين داستان داره از قوت كار مي گيره. بايد اجازه بديم خواننده سهمي از خوانش خودش داشته باشه. اينكه با روند ماجرا خودشو درگير جريان قصه كنه. اگر قصد داريم داستان چند قسمتي بنويسيم بايد مراقب باشيم كه خيلي از اتفاقات بطور ناگهاني لو نره و خودمون هم درباره جريان كار قضاوت نكنيم. قهرمان داستان بايد شمرده شمرده و به آهستگي برجسته بشه و فضاسازي داستان هم در يك آن ، رونمايي نشه. اميدوارم با اصلاحاتي كه اين داستان بهش نياز داره، كار با قوت بيشتري پيش بره...
حسن ايماني


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 18 دي 1398 - 10:21

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام...
موضوع خوب و قابل تاملي به ذهن نويسنده خطور كرده. اما خب باز كردن خيلي از موضوعاتي كه بايد توسط خواننده گشاده بشه در اين داستان داره از قوت كار مي گيره. بايد اجازه بديم خواننده سهمي از خوانش خودش داشته باشه. اينكه با روند ماجرا خودشو درگير جريان قصه كنه. اگر قصد داريم داستان چند قسمتي بنويسيم بايد مراقب باشيم كه خيلي از اتفاقات بطور ناگهاني لو نره و خودمون هم درباره جريان كار قضاوت نكنيم. قهرمان داستان بايد شمرده شمرده و به آهستگي برجسته بشه و فضاسازي داستان هم در يك آن ، رونمايي نشه. اميدوارم با اصلاحاتي كه اين داستان بهش نياز داره، كار با قوت بيشتري پيش بره...
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در چهار شنبه 18 دي 1398 - 19:27

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای ایمانی بله متوجه اشتباهم شدم
ممنون از وقتی که گذاشتید
میتونید لطفا یه قسمت داستانو به روشی که میگید بنویسید
و همینجا بفرستید .


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 دي 1398 - 10:04

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام...
ببخشيد كه وارد قلم فرسايي شما شدم...

نگارش ماجراي داستان...


پاهاي باريكش را جمع كرد و خود را تا انتهاي مبل بالا كشيد. خيلي سرِ حال به نظر نمي رسيد. آراليا دستم را گرفت و كشيد توي اتاق. با دستپاچگي گفتم:
_چي شده عزيزم؟
آراليا گوشه راست لبش را گزيد و گفت:
_چرا هي به اين دختر بيچاره زول مي زني آقا. نمي بيني داره غريبي مي كنه؟
با خنده گفتم:
_كاري باهاش ندارم عزيزم.
رفتم گوشه اتاق و خودم را سرگرم كتاب هاي تلمبار شده روي قفسه كردم. تصميم گرفتم جلوي دختربچه آفتابي نشوم. هر چه باشد دخترها با زن ها راحترند. آراليا بعد از قدري مكث از اتاق خارج شد و نشست كنار دختربچه. امان از فضولي! جانم را گاهي مي گيرد. سرم گرم كتاب ها بود اما گوش هايم نه! تيزشان كرده بودم تا حرف هاي آراليا را بشنوم. اين هم شكلي از فضولي است كه خيلي از آدم ها درگيرش هستند. كنجكاوي نيست، فضولي است. فرق زيادي دارند اين دو. فضولي وجه نازيبايي از كنجكاوي است. هر چه با دقت تر گوش مي دادم بيشتر مي فهميدم! آراليا مثل يك مادر براي دختربچه حرف مي زد. تراوش احساساتي كه به گمانم براي دختربچه التيام بخش بود. انگار مي رفت كه خلائي پر شود. اما از لابه لاي حرف هاي آراليا، دختر هم چيزهايي مي گفت كه خيلي برايم غريب نبود. از جيمز - پدر بيچاره اش - مي گفت. از - ميس كاري - مادرش. از چيزهايي كه برايش يك دنيا بودند ولي ديگر نبودند. درست سه ما پيش بود كه شورش هاي كارگري زندگي اشان را دچار بحران كرده بود. جيمز و ميس كاري آدم هايي نبودند كه دنبال كارهاي سياسي باشند يا بخواهند تاثيري در انقلاب صنعتي انگليستان بگذارند. آن ها فقط مي خواستند حقشان را بگيرند. كاري با اين كارها ندارم اما حرص مي خورم از اينكه كارگري كه به نان شبش محتاج است چرا نبايد به حق و حقوقش برسد. يا بدتر از آن، كشته شود. كارگر همين كه كاركر است خودش كار بزرگي است...

ادامه دارد...


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 دي 1398 - 10:12

نمایش مشخصات حسن ایمانی ادامه...



... ذهنم بدجور درگير جيمز و ميس كاري شده بود. صفحه شصت و سه كتابي را داشتم مرور مي كردم كه تصويرهاي زيادي داشت. تصويرهاي جورواجوري كه در هم لوليده بودند! از تماشاي اين همه لوليده گي چشم راستم به خارش افتاد. بيچاره چشم راستم كه جور چشم چپ تنبل را مي كشد! خيلي زور است بار اضافي حمل كردن. هنوز دست به خارش چشم نبرده بودم كه ناگهان صداي آراليا بلند شد:
_چيكار مي كني ادوارد؟ بيا بيرون. اون نوشيدني هارو از توي آشپزخونه بيار. دخترخانوم ما تشنه ست!
قيد خارش چشم را زدم و كتاب را انداختم روي كتاب هاي ديگر. سر و رويم را دوباره مرتب كردم و وارد هال شدم. دختربچه داشت حرف مي زد:
_بايد كاري كنم خانوم. دنبال كار مي گردم. مي تونم روي پاي خودم وايسم!
آراليا جلوي چشم هاي خيره من دختربچه را در آغوش كشيد و گفت:
_سه ماهه كه به فكرت هستم دختر جون. تو عين دختر ما هستي. حقيقتش وقتي شب ها براي خودت آواز غمگيني مي خوني صدات به اينجا هم مي رسه. من و ادوارد لذت مي بريم! درسته ادوارد؟
لبهايم را جمع كردم و سرم را به علامت تاييد تكان دادم. آراليا راست مي گفت. او صداي گيرايي داشت، هر چند حزن انگيز!
دختربچه گفت:
_براي من كه هفت سال دارم كاري پيدا ميشه كرد؟ مثلا... مثلا خدمتكاري!
آراليا چشم هايش تنگ شد. دست هاي باريكش را لاي موهاي بلوندش سُر داد. نگاهي نرم به من انداخت و گفت:
_پس چي شد اين نوشيدني ها! باز كه وايسادي به ما زول مي زني مرد!
در اين لحظه اشك هايش جاري شد. حدس مي زدم كار به اين جا بكشد! حال من هم بد شد. نه به خاطر گريه هاي آراليا. به خاطر وضعيتي كه دختربچهِ بي نوا گرفتارش شده بود. سيني نوشيدني ها را برداشتم و...

ادامه ماجرا از خودتون...


@حسن ایمانی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در پنجشنبه 19 دي 1398 - 17:41

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای ایمانی خیلی زیبا ویرایشش کردید ، منم خیلی دوست دارم که قادر به این باشم که ادامشو مثل شما استاد هنرمند بنویسم امیدوارم موفق بشم ،ممنونم از اینکه درخواستمو قبول کردید و منو راهنمایی کردید.




نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 25 دي 1398 - 19:17

نمایش مشخصات هادی هادوی با سلام خانوم چراغی
به نظر من هردو روش داستان خوبه هرکدوم یه سبک خاصیه هم ویرایش آقای ایمانی عزیز و هم متن داستانی شما فقط متنی که شما زحمت کشیدید یکم بی موقع و نامناسب توقف کرده همین
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در چهار شنبه 25 دي 1398 - 20:39

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام شبتون بخیر آقای هادوی ممنون از نظرتون
بله حرفتونو قبول دارم نباید اینجا تمومش میکردم.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.