پر پرواز(۳)

در آیینه فردی دیگر مشاهده میشد، فردی با پوستی زرد رنگ ، موهایی ژولیده و شانه نکشیده، که هر کدام راه خودشان را پیدا کرده بودند. لباس هایی بر خلاف همیشه اتو نکشیده .
که نا امیدی و استراب علاوه بر آن دغدغه های فکری آرالیا و کیت من را در خود فرو میبرد . تحمل دیدن خود را در آیینه نداشتم ، دستی به صورتم کشیدم چند روزی بود که وقت یک اصلاح ساده را هم نداشتم ، ....... آرالیا چند روزی است که مرتب برای کیت سوپ درست میکند، به گمانم آن دخترک بی نوا باز هم سرما زده شده است، آرالیا همچون یک مادر به دخترک کوچک عشق می ورزد، امروز عصر قرار است از نوانخانه بیایند و کیت را با خود ببرند، قدم زنان به سمت اتاق مطالعه که آرالیا آنجا نشسته بود رفتم ، در چار چوب در قرار گرفتم ، بر اساس عادت دست هایم را به هم مالیدم، روی صندلی نشسته بود و تظاهر میکرد که دارد کتاب میخواند ، در حالی که گاهی دست هایش را درون موهای بلوندش میکرد ، و گاهی ام با پا به میز میکوبید، و گاه گاهی زیر چشمی نگاهی به من می انداخت و زود رویش را بر میگرداند، ولی من این چشمها را خوب میشناختم، رفتم داخل اتاق و صندلی خالی را برداشتم و کنار او نشستم ، آرالیا:(
بعد از چند لحظه کوتاه صدایی ضعیف به گوش رسید ،
ادوارد چه چیز در انتظار کیت است؟ بالاخره نتوانست تظاهر کند واقعیت را رو کرد، او ضعیف است تحمل سختی کارهای نوانخانه را ندارد ، و قطرات اشک روی گونه آرالیا شروع به چکیدن کرد، آرالیا او را به خوبی درک میکرد، او خود نیز بزرگ شده ی نوانخانه بوده است، و ادامه داد صورت کوچک و بور او پر از کک و مک های ریز است ، و آستینم را سفت در دست گرفت ، ادوارد من میترسم ، میترسم که کودکان نوانخانه او را به تمسخر بگیرند، شنیده ام به خاطر شورش های اخیر به نوانخانه ها غذای زیادی تعلق نمیگیرد ، یعنی او ضعیف و ضعیف تر میشود . اشک هایش شدت گرفت .....
در این میان ناگهان زنگ‌در سکوت من را شکست ، همچون فنر از جا پریدم ، و به سرعت خودم را به در رساندم ، بله آن کسی که در را به صدا درآورده بود کیت بود، و من در حالی که کیت را با سبدی چوبی در دست که مقداری لباس در آن انباشته شده بود می دیدم، دخترکی که آمده بود از ما خداحافظی کند، گفتگوی آن دو فرد که از نوانخانه آمده بودند باعث شد که من نگاهم را از کیت بگیرم و به آن ها خیره شدم، آن لحظه به تنها چیزی که فکر میکردم ندیدن کیت توسط آرالیا بود ، ولی طولی نکشید که آرالیا کیت را در آغوش گرفت ، تمام سعی خود را میکرد که بتواند جلوی بغضش را بگیرد ، دستی به صورت کیت کشید ....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ابوالحسن اکبری ,طراوت چراغی ,علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (21/11/1398),طراوت چراغی (21/11/1398),ابوالحسن اکبری (22/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (23/11/1398),حسن ایمانی (24/11/1398),طراوت چراغی (24/11/1398),علی دوستمن (27/11/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 21 بهمن 1398 - 12:03

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام خانم چراغی
داستان خوبی بود
نکته مهمی که در ادبیات داستانی لازم است بگویم اینکه تمام اجزای داستان نیاز است وجودشان در اثر ضروری باشد و امکان حذف نداشته باشند حتی یک حرف.
تمام اجزا می بایست مستقیم یا غیر مستقیم در گرو پیرنگ داستان باشند و اگر نکته ای غیر ضروری را وارد داستان کنیم باعث خستگی مخاطب و نقد پذیری توسط منتقدین می شود.
با این حال عالی بود. موفق باشید


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط طراوت چراغی Members  ارسال در دوشنبه 21 بهمن 1398 - 12:33

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای جعفری ممنون از راهنماییتون


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 22 بهمن 1398 - 21:01

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام و درود. @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط طراوت چراغی Members  ارسال در چهار شنبه 23 بهمن 1398 - 07:40

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقت بخیر آقای اکبری ممنون


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 10:44

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام...
خيلي روان تر و قوي تر نسبت به قسمت هاي قبل نوشته شده. به گونه اي كه مي شود خود را در فضاي ماجرا قرار داد.
اما چند نكته فني در كار هنوز جاي اصلاح دارد. يك اينكه براي اصلاحات لغوي كم كاري شده است و همين غلط هاي لغوي در كاهش كيفيت كار اثر مي گذارد. بهتر است به اين نكته توجه كنيم كه درست نوشتن كلمه و حتي لغت هايي كه كمتر ديده و شنيده مي شوند در ارتقاء داستان خيلي تاثير دارد. داستان اصولا يك بار در ذهن انسان جرقه مي زند اما قرار نيست كه همان چيزي كه در ذهن متبادر شد روي كاغذ هم بيايد. داستان بايد بعد از جرقه ذهني، اتود اوليه اش زده شود و سپس برود براي ويرايش ادبي و ويرايش لغوي...
يك بار داستان خوبي از يكي از بچه هاي همين سايت خواندم كه برخوردار از يك موضوع بكر و جذاب بود اما متاسفانه آنقدر غلط هاي املايي و لغوي داشت كه منجر مي شد كيفيت نگارشيِ كار پايين بيايد. اين داستان روايت جذابي دارد كه خوب اگرچه بكر و نو نيست اما از ماهيت اجتماعي و عاطفي بسيار قوي اي برخوردار است. اما تاكيد مي كنم كه در بحث ويرايش لغوي كم كاري صورت گرفته است...
اما نكته دوم درباره ادبيات داستاني است. اينكه نگارش يك داستان، نگارشي است پنجاه درصدي است. پنجاه درصدي يعني چه؟ يعني اينكه پنجاه درصد جريان داستان را در قلم نويسنده مي بينيم و پنجاه درصد هم در ذهن ما حدس و گمان ها شكل مي گيرد. از اين رو است كه مي گويند داستان نويس نبايد همه چيز را لو دهد. بايد فضايي براي ارزيابي و حدس و گمان و برداشت هاي پنجاه درصدي خواننده نيز بگذارد...


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 11:02

نمایش مشخصات حسن ایمانی ادامه بحث...

... در داستان بالا موضوعي بسيار ساده و روان در حال رخ دادن است و پي رنگ مشخصي دارد كه خب جا داشت يك اتفاق ساده و مهم (كه ممكن است كمتر به آن اشاره شود) در گوشه اي از ماجرا بصورت مستتر قرار مي گرفت. همين يك اتفاق ساده و كم پرداخت منجر به اين مي شود كه خواننده يك گوشه از ذهنش درگير آن موضوع باشد...
مثلا در رمان عاطفي و پر قدرت بينوايان ما اگرچه شاهد روايت روان داستان و زندگي شخصيت هاي آن هستيم اما مي بينيم كه چند روايت همسو در داستان وجود دارد كه نقش مكمل را بازي مي كنند. يكي از همين مكمل هاي همسو با جريان رمان، زندگي سخت ژان وال ژان است. يا تعقيب و گريز پليس شهر در دستگيري ژان وال ژان و يا اتصال داستان به انقلاب مردمي فرانسوي ها... همه اين اتصالات در داستان نويسي مهم است. در حالي كه بينوايان سير معمولي خود را دارد و اصل قضيه پرداختن به زندگي يك دختر بي نوا است كه ماجراهاي جذابي برايش اتفاق مي افتد...
در داستان بالا مثلا اگر متن مكملي نوشته مي شد كه ذهن خواننده را درگير مي كرد، خيلي به جذابيت كار كمك مي كرد...
نمونه متن مكمل و مستتر در حاشيه داستان:
... ادوارد هرگز به اين اندازه روي آراليا حساس نشده بود. آن هم شايد بخاطر اين كه چند روزي مي شد خود را در خانه حبس كرده بود. علي رغم اينكه چند بار توسط خود آراليا سرزنش مي شد كه از چيزي نترسد و به سر كارش برگردد! مردها خيلي نبايد توي خانه بمانند. اصلا مردها براي خانه ساخته نشده اند. هر چقدر يك مرد در خانه بماند خانه زده مي شود و خانه زدگي زن زدگي به همراه دارد! مردها براي بيرون ساخته شده اند! توي همين يك هفته اي كه از سر كار نرفتن و فرار ادوارد از محيط كار مي گذشت، كيت شده بود يك سرگرمي. اگرچه آراليا اينچونه فكر نمي كرد. خب آراليا زن است و ادوارد مرد...

ببينيد در داستان اصلاحي بالا، ما با توجه به اينكه در حال پرداخت به ماجراي داستان هستيم از طرفي ذهن خواننده را درگير موضوعي جالب كرده ايم. يعني فراري بودن ادوارد! خي خواننده دنبال اين است كه ماجراي ادوارد چيست؟... اين ها عناصري است كه كمك شاياني به جذابيت كار مي كند...
حسن ايماني


@حسن ایمانی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در پنجشنبه 24 بهمن 1398 - 12:00

نمایش مشخصات طراوت چراغی با سلام خدمت استاد ایمانی بسیار ممنونم از شما که نکته های ریزی را که من در ویرایش داستان اشتباه کردم به من گوشزد کردید ، امیدوارم بتوانم قسمت بعدی را خیلی بهتر و بر اساس گفته های شما بنویسم ، اینکه شما من را در نوشتن بهتر راهنمایی میکنید من بسیار از شما ممنون و متشکرم.


نام: علی دوستمن کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 27 بهمن 1398 - 22:26

منکه داستان را مطالعه نکردم ولي معمولا لايک وستاره ميزنم همينجوري براي روحيه داستانويسها


@علی دوستمن توسط طراوت چراغی Members  ارسال در دوشنبه 28 بهمن 1398 - 13:59

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای دوستمن ممنونم اگه وقت داشتید مطالعه کنید خوش حال میشم اشتباهاتمو به من گوشزد کنید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.