پر پرواز ۴

به نام خدای تغییرات*
آرالیا دستی آرام به صورت کیت کشید، و اورا سفت در بغل گرفت سرپرست نوانخانه رو به آرالیا کرد و گفت : لطفا عجله کنید ما وقتی برای خداحافظی طولانی نداریم. آرالیا به سختی کیت را از آغوش خود جدا کرد ، و به سرعت به طرف در خانه حرکت کرد و من هم خیره نگاهش کردم، خیلی سریع رویم را برگرداندم دستم را درون موهای کم پشتم کردم ،و با لبخندی به کیت خیره شدم ، کیت سرش را تکان داد و خیلی زود از جلوی چشمانم محو شد، آمدم داخل و در را بستم ، کاری از دستم بر نمی آید ، برای دخترک کوچک ، نگاهی به محوطه حال انداختم ولی نه، خبری از آرالیا نبود چشمانم را به اطراف چرخاندم که شاید حضوری از آرالیا را در کنارم حس کنم ولی دریغ از ردی..............
بازهم دچار تاری دید و سرگیجه شدم ، باز هم به گمانم افت فشار پیدا کردم، دستم را محکم به دیوار چسباندم که مبادا زمین بخورم ، و خودم را به سختی به کاناپه وسط حال رساندم ، دستانم را سایبان سرم کردم ،
در این لحظه حتی روی دیدن آرالیا را نداشتم من نتوانسته بودم آرزوی اورا به حقیقت تبدیل کنم، حتی نمی دانستم چه کاری درست است و چه کاری غلط؟؟؟؟؟!
چه کسی حاضر است به یک کارگر کارخانه پول قرض بدهد؟ تنها راه این است ، از کارخانه طلب وام کنم تازه اگر قبول کنند، حداقل پنج ماه طول میکشد که این وام به من تعلق بگیرد، آرالیا باید این را خوب درک میکرد من هم به اندازه او از این ماجرا ناراحت بودم فقط به دلیل عواطف و احساساتم نمیتوانم مانند او رفتار کنم ............
از پله های چوبی قدیمی بالا رفتم صدای همسایه های جدید توجه من را به خود جلب کردند ، آنها به جای خانواده آقای جیمز آمده بودند ، فعلا
که فعلا است باورش برایم سخت است که آقای جیمز و همسرش ناگهانی کشته شدند و دختر کوچکشان کیت با مظلومیت به نوانخانه رفت و این دردناک بود..... زنگ در را به صدا درآوردم چند باری این کار را تکرار کردم ولی خبری از آرالیا نبود به ناچار کلید را از جیب شلوارم در اوردم و در را باز کردم ، چند باری آرالیا را صدا زدم ولی جوابی نگرفتم ، نگران شدم و به سرعت به طرف اتاق راه افتادم ..... برگه ای روی تخت توجهم را جلب کرد * سلام ادوارد من به نوانخانه رفتم برای دیدن کیت زود بر میگردم غذایت آماده اس........ با خواندن نامه کوتاه لبخندی روی لبم نمایان شد
از اینکه قرار است پنج ماهه دیگر کیت به خانه ی ما بیاید احساس خوبی داشتم........
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

طراوت چراغی ,مرتضی حبیب االهی یان ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/12/1398),"صابرخوشبین صفت" (21/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (21/12/1398),حسن ایمانی (25/12/1398),طراوت چراغی (5/1/1399),

نقطه نظرات

نام: "صابرخوشبین صفت" کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1398 - 12:47

نمایش مشخصات "صابرخوشبین صفت" درودها به شما
و نگاه زیبای تان
@};- @};-


@"صابرخوشبین صفت" توسط طراوت چراغی Members  ارسال در چهار شنبه 21 اسفند 1398 - 19:25

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام ممنونم از نظرتون آقای خوشبین صفت.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 25 اسفند 1398 - 14:30

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام بر خانم جراغي...
خيلي زود احساسات شورانگيز آراليا را به تصوير كشيديد. هنوز خيلي فاصله داريم تا اينكه بخواهيم شرحي از احساسات دروني اين شخصيت قهرمان به تصوير بكشيم. بنابراين پرداخت سريع احساسي به موضوعي كه هنوز چند خطي از آن ننوشته ايم قدري تصنعي و باورناپذيرتر ميشه. نم نم بايد به جريان تشدد عشق و شكل گيري علاقه مندي آراليا به كيت پرداخته بشه. براي پر كردن اين فضا و اينكه هنوز تا شكل گيري يك عشق عاطفي زمان نيازه، مي شه از جريان قصه فاصله گرفت و به موضوعات موازي پرداخت. مثل دليل بيكاري كارگران ، فضاي زندگي در قصه و اينكه چه مسائلي باعث رخدادهاي بحران زاي اقتصادي ميشه. يه داستان نويس مي تونه در بطن داستان به مواردي اشاره كنه كه ذهن خواننده رو تقويت كنه و به اطلاعات جالبي نزديكش كنه. نميشه كه از ابتدا تا انتهاي داستان بلندمون فقط از سه واژه ممتد آراليا - كيت استفاده كنيم. درسته كه اينا مبنا و چهارچوب شخصيت هاي داستاني ما هستند اما نبايد از اتفاقات پيرامون اين دو شخصيت غاقل شد. اتفاقا پرداخت به عناصر مرتبط با موضوع، دور شدن از كار نيست، قوت بخشيدن به متنه...
عالي بود


@حسن ایمانی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در یکشنبه 25 اسفند 1398 - 17:40

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام وقتتون بخیر ، بسیار ممنونم بله شما درست میگید
ممنونم از راهنماییتون.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.