پسرک دستفروش

تابستان بود و هوا گرم گرم آن هم هوای جنوب، پسرک دستفروش با آستین
لباسش عرق پیشانی اش را خشک کرد و نگاهی به عروسک های چوبی دست سازش انداخت ؛ عروسک هایی با شنل های رنگی : صورتی- آبی - بنفش
چند روزی میشد که زیر نور تند آفتاب بساطش را پهن می کرد و گاهی هم
با صدای بلند عروسک هایش را به شکل کودکانه ی خود توصیف میکرد.
گاه گاهی هم بیصدا سرش را پایین می انداخت و با آن ها هم صحبت می شد .
با آن ها میخندید ، عصبانی میشد، اخم میکرد و هزار ادا و اطوار دیگر .....
گاهی هم که دلش می گرفت دست های کوچکش را درون جیب شلوارش میکرد
و با لمس پول های سکه ای انگار که تمام تمام دنیا را به او می دادند.
با دیدن آقای یخمک فروش با شتاب بلند شد ، پاهای آفتاب سوخته اش را
برداشت که برود و در این هوای گرم برای خود یک یخمک بخرد.
ولی یادش افتاد ، او تنها نبود او یک خواهر کوچک تر از خودش هم داشت ،
باز هم سر جایش آرام و بیصدا نشست و به آقای یخمک فروش که روی
نیمکت روبه رویش نشسته بود و با آب و تاب یخمک هایش را وصف میکرد
خیره شد.
از رهگذری که از آن نزدیکی ها می گذشت، پرسید : آقا ساعت چند است؟
و بعد با خودش تکرار کرد ، یک- دو - سه و سر ساعت چهار یک آه کشید .
چهار ساعت خیلی مانده ، چشمش را از آقای یخمک فروش گرفت و خودش را
سرگرم عروسک هایش کرد .
دمپایی های پلاستیکی اش زیر نور خورشید همچون آتش داغ شده بودند
تکه پارچه ای که زیر عروسک های چوبی انداخته بود درآورد و روی پاهایش انداخت .
سرش را بلند کرد ، چشمش به دخترکی افتاد که یک دستش در دست مادرش
بود و دست دیگرش را بستنی احاطه کرده بود ، چشمش را به بستنی دخترک
دوخت .
برای یک لحظه چشم هایش را بست و هنگامی که باز کرد دیگر خبری از بستنی و دخترک نبود .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.3 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

پیام رنجبران(اکنون) ,طراوت چراغی ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (16/3/1399),طراوت چراغی (16/3/1399),نوریه هاشمی (17/3/1399),حمید جعفری (21/3/1399), ک جعفری (21/3/1399),طراوت چراغی (4/4/1399),علیرضاهزاره (19/4/1399),علیرضاهزاره (1/5/1399),حسن ایمانی (19/6/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 17 خرداد 1399 - 10:42

سلام به دوست عزیز طراوت چراغی این داستان شما هم مثل داستان های دیگر تان خیلی عالی بود . همیشه وقتی که داستان شما را می خونم از داستان ها تون لذت می برم تمام داستان هاتون بی نقص است.
به امید موفقیت های بیشترت تون:x


@نوریه هاشمی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در شنبه 17 خرداد 1399 - 13:44

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت شما نوریه هاشمی عزیز خیلی خیلی ممنونم که داستانک های منو میخونید نظر میدید ، نظر لطف شما هست دوست عزیز.
با آرزوی موفقیت برای شما


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 خرداد 1399 - 01:00

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام نویسنده گرامی
خیلی خوب می نویسی
درود بر شما
فقط یه نکته اینکه موضوعت واقعا کلیشه است و اونقدر از دست فروش ها نوشتن که خدا می داند.
حالا اگه بتونی از زاویه ای جدید به موضوع دستفروشی نگاه کنی جالبه اما نوشتن از ندارید و سختی زندگی دستفروشان که الی ماشالله در داستان ها موجود است مثلا بیا از یه دست فروش پولدار بنویس که بخاطر دلیل منطقی دست فروشی می کند در حالی که متمول است.
این موضوع که گفتم خیلی جذاب و بنحوی بکرتر از موضوع فعلی است.
در هر صورت موفق باشید


@حمید جعفری توسط طراوت چراغی Members  ارسال در چهار شنبه 21 خرداد 1399 - 08:38

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای جعفری ممنون از نظرتون ، بله درست میگید موضوع من یه موضوع کلیشه ای هست ، من این متنو به این دلیل نوشتم که بتونم فقط گوشه ای کوچک از مشکلات جامعه را نشون بدم ، و در حالت عادی جامعه کمتر پروتمندی میاد تن بده به دست فروشی چون انسان کمال گراست، ولی نظر شما هم جالب بود ممنون حتما استفاده میکنم .


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 خرداد 1399 - 09:39

نمایش مشخصات حسن ایمانی
با سلام خدمت خانم چراغي...

داستان روايتگر يك جريان غمگنانه از حال و هواي دستفروشان خياباني است كه خب در تمام جوامع مي تونيم شاهدش باشيم و راوي با جزيي ترين شرايط، شرح ماجرا كرده. در واقع نويسنده مدام در تلاشه كه سختي هاي كار و غمبار بودن ماجرا رو به رخ بكشه و در اين مسير بيش از حدِ مجاز كار كرده. در حاليكه وقتي صحبت از يك دستفروش ميشه، ناخودآگاه ذهن خواننده متوجه شرايط سخت كار ميشه و لزومي نداره نويسنده در شرح ماجرا اطناب داشته باشه. پنجاه درصد كار توي اينجا انجام شده. بايد بره سراغ پنجاه درصد بعدي. يعني ظرفيت سازي براي شرح يك سري اتفاقات ناب كه قراره براي قهرمان داستان پيش بياد. از نوع نوشتار هم مي توان گفت حس هاي كودكانه يا همون حس هايي كه عمدتا حس هاي مطالبه گري هستند در خصوصيات قهرمان داستان ظرفيت سازي شده. پرداخت نوشتاري هم پرداختيه كه خب البته قدري نياز به ويرايش داره و لازمه كه اسلوب هاي داستان نويسي درش بكار بره. مثلا در بحث شرح حال و هواي تابستان توضيح بيش از اندازه ست در حالي كه مي شه با چند كلمه مختصر و موجز خواننده رو متوجه كرد. مثلا در پاراگراف اول اين نوع ورود خوب بود:
هوا گرم بود! گهگاهي عرق روي پيشاني پنج سانتي اش چمبره مي زد و كفرش را درمي آورد...
اين ورود مي تونه به اندازه كافي فصل تابستان رو تداعي كنه. در جايي مي خونيم: (...چشمش به دختركي افتاد كه يك دستش به دست مادرش بود و دست ديگرش را بستني احاطه كرده بود ...) اين خط به كل، ايراد متني داره. نوع بهتري بايد نوشته بشه. در بحث باورپذيري هم بايد بگم كه اين كار كارِ باورپذيريه. داراي گره هاي سخت در پذيرش واقعيت نيست و روايتِ داستان چيز معموليه كه امكان وقوعش وجود داره...

(ادامه دارد...)


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 خرداد 1399 - 09:40

نمایش مشخصات حسن ایمانی (ادامه...)

اما برسيم به چند نكته...

ما در اين داستانِ چند خطي چيزي از ايده نمي بينيم. ايده در اين داستان جايگاهي نداره. كجاي داستان به يك نكته يا حادثه اي اشاره مي كنه كه مي تونه اتفاق نويي باشه؟ كجاي داستان ما شاهد يه تلنگر و يه چيز بكر هستيم؟ آيا به نظر شما روايت هاي بكر كه ميخوان چيز نويي رو مطرح كنن بهتر از روايت تكراري و معمولي نيستند؟ ما بايد بگرديم و يه چيز عجيب و يه جرياني كه خيلي كم ممكنه اتفاق بيوفته رو از دل جامعه بيرون بكشيم و به روايت تبدلش كنيم. همون اتفاق بكر مي تونه يك مبنا باشه. مثلا چي ميشد اگه داستان مي رفت به اين سمت كه پسرك دستفروش به خوبي مي تونست با عروسك هاي چوبي، عروسكي بازي كنه و با انجام تئاتر خياباني كوتاه و يه نمايش جذاب عروسك هاش رو مي فروخت! منتها اين استعداد در لفاف فقر پنهان شده. اين خود حاوي يه پيام مي تونه باشه براي دنياي هنر. يا مثلا عروسك ها لباس و جليقه به تن دارن و خود پسر هم دقيقا لباس و جليقه توي شكل و شمايل اونا داره و هي با نشون دادن عروسك ها داد مي زنه:
... ببينيد من عروسك شدم! ببينيد من عروسك شدم! كوچولو شدم! مي تونم توي جيب جا شم!!...
و كلا از اين دست نكات بكري كه مي تونه به كار قوت بده نه اينكه شرح يه جريان بسيار ساده رو پيش ببره. در بحث شخصيت پردازي هم به اندازه كافي مطلب نوشته شده منتها توي اين بحث هم كمي اطناب اتفاق افتاده.
در كل استفاده كرديم و دوست داريم كه شاهد كارهاي جالب تري از نويسنده باشيم.
حسن ايماني
@};- @};-


@حسن ایمانی توسط طراوت چراغی Members  ارسال در پنجشنبه 22 خرداد 1399 - 10:57

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام و عرض ادب خدمت استاد عزیز آقای ایمانی از اینکه نکته های داستان و مشکلات نوشتار منو گوشزد کردید خیلی خیلی ممنونم و امیدوارم با نکته هایی که شما گفتید بتونم متنی بهتر بنویسم ، بازم ممنونم.


نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در شنبه 31 خرداد 1399 - 04:26

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









ممنون خانم چراغی.

تصویر‌سازی‌تان خیلی خوب بود، وجهی شاعرانه و دل‌انگیز در خود داشت. نیز در کل اثرتان برایم جالب بود.

برقرار باشید و درود.


@پیام رنجبران(اکنون) توسط طراوت چراغی Members  ارسال در یکشنبه 1 تير 1399 - 16:28

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خدمت آقای رنجبران ممنون از لطف شما .


نام: علیرضاهزاره کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 19 تير 1399 - 13:42

نمایش مشخصات علیرضاهزاره استعداد بسیار خوبی در نوشتن دارید
البته تمرین زیاد یا استعداد بهرحال بسیار عالی است
در بیان احساسات به خوبی عمل کردید
تصویر سازی خوبی داشتید
نوشته تان خواننده را به خوبی به فکر می برد
آیا برای نوشتن داستان های بلند تلاشی داشته اید؟


@علیرضاهزاره توسط طراوت چراغی Members  ارسال در پنجشنبه 19 تير 1399 - 20:10

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام آقای هزاره ممنون از لطفتون ، بله داستان بلند پر پروازم نوشتم ، تو لیست داستانام هست خوشحال میشم بخونید نظر بدید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.