درخت انجیر

- منوچهر!
- جونم آقا جون
- رحم داشته باش پسر، این چراغ خواب یک عمر بالای سر من و مادرت روشن بوده. چرا انقدر بی توجه پرتش می کنی تو کارتن؟! بابا جان!
- ببخشید آقا جون
- می بینی مصیب؟! این هم وضع زندگی من که افتاده دست اینا. تا وقتی اون خدا بیامرز بود، اینجا نظم و قانون داشت. بعد از اون، این خونه و وسایلش و باغچه اش، انگار افتاده ور کوچه ی بی کسی، بابا جان!
- آقا جون! من خودم نوکرتم. خدا خودش می دونه که دلم نمی خواست از خونه ای که انقدر توش خاطره داری جدات کنم. ولی خودت که داری وضعیت رو می بینی. خونه خرابه. آشپزخونه اش پر سوسک و مارمولکه. سقف داره میاد پایین. تمام دیوار ها هم طبله کرده.
آقا مصیب! بعد از فوت خانم جون، من و خانمم با مریم و شوهرش نشستیم با آقا جون صحبت کردیم. آقا جون دلش می خواست خونه ی خودش بمونه. هم دلمون نمیومد از خونه زندگیش جداش کنیم. قرار گذاشتیم هفته ای یک بار کارگر بیاد خونه زندگی رو حسابی تمیز کنه. هر روز هم خانم من یا مریم غذا درست می کردن میاوردن واسه آقا جون. گاهی هم یکی دو شب میومد خونه یک کدوم مون می موند. ولی خب دلش طاقت نمیاورد و زود دوست داشت برگرده خونه ی خودش. گاهی هم نوه ها شب می موندن پیشش. ولی خب چه کنیم که خونه قدیمیه، کلنگیه، عمرش رو کرده دیگه...
- می دونم پسرم، می دونم. ترک های دیوار این خونه رو دیگه نمیشه با کاغذ دیواری و این کوفت و زهرمارها پوشوند. عمرش رو کرده، مثل اون خدا بیامرز، مثل من...
- آقا جون دیگه قرار نشد از این حرف ها بزنیدها...
- چه کنم بابا جان، چه کنم. پنج سال از ازدواجم با شوکت گذشته بود که با کلی وام و قرض و قوله و طلاهای اون خدابیامرز، تونستیم این خونه رو بگیریم. نمی دونی چقدر جفت مون خوشحال بودیم. مهم ترین حسن اش از نظر شوکت آشپزخونه ی بزرگش بود و از نظر من باغچه ی تو حیاطش...
از سر کار که میومدم، یه چایی می خوردم و می رفتم سر باغچه. بچه هام تو همین خونه به دنیا اومدن آقا مصیب. انگار همین دیروز بود که با بچه های داداشم تو این حیاط دنبال هم می کردن. از لنگه ی در داد می زدم: " توپ تون نره تو باغچه..." شوکت چشم ابرو میومد که: " ول شون کن مرد، تن شون سلامت" روزگار عجیبی است، بابا جان!
منوچهر از اتاق اومد بیرون...

- آقا مصیب! این آلبوم ها رو هم جا بده تو کارتن بی زحمت.
- نه پسرم، این آلبوم ها را باید در کارتن جدا پیچید. خودم ترتیبش را می دهم، بابا جان!
- آقاجون نگاه کن آبجی مریم هم اومد، اون هم با دست پر.
- سلام داداش! چرا در رو باز گذاشتید؟!
- سلام علیکم، قیمه بادمجان؟!
- بله، با بادمجان های ریز. همون جوری که آقا جون دوست داره. سلام آقا جون!
- سلام دخترم، خوبی بابا جان؟
- قربون تون برم آقا جون. خسته نباشید. باید حسابی گرسنه تون شده باشه. برم زودترغذا رو گرم کنم. راستی کارها خوب پیش می ره؟
- بله آبجی. همه چیز آماده است. ایشالا بعدازظهر کامیون میاد که وسایل رو ببره. صندوق ماشین خودم رو هم پر می کنم با آقاجون می ریم خونه ی جدید. راستی آقا جون، شما که نیومدی خونه رو ببینی، یه پاسیوی بزرگ داره که فکر کنم دوری از باغچه ات رو برات راحت تر کنه. خود خونه هم قشنگه. همسایه های خوبی هم داری. تازه اینجوری هم به خونه ی من نزدیک تری هم به خونه ی مریم اینا.
می دونی آقا مصیب! ما حتی به آقاجون پیشنهاد دادیم که اگه دوست داره تو همین محله واسش خونه بگیریم. درسته که راهمون یه کم دوره، ولی دوست داشتیم آقا جون راحت باشه.
- برای من بهتر اینه که از این محل دور باشم، بابا جان! تا زمانیکه این خونه رو خراب می کنن که جاش آپارتمان بسازند، نباشم که ببینم، بابا جان! امروز داشتم می رفتم سر کوچه که کره بخرم، آگهی ترحیم آقای طوسی خدا بیامرز رو دیدم. یادش بخیر! چه روزایی می شستیم تو پارک و با هم حرف می زدیم. اون موقع هنوز بازنشست نشده بودیم، مصیب. نه من نه اون خدا بیامرز. جمعه صبح ها ساعت 6 و 7 صبح، قبل از اینکه شوکت از خواب بیدار بشه می رفتیم پارک، با هم ورزش می کردیم یا شطرنج بازی می کردیم. روزگار عجیبی است، بابا جان!
- اون خدابیامرز شب هفتمش هم گذشت. وقتی فهمیدم، هرچی آگهی ترحیم دوروبر خونه بود کندم که شما نفهمی آقا جون.
- ما از این سیاه سفید ها زیاد دیدیم تو عمرمون، بابا جان!
مصیب! کارت تموم شد به این باغچه هم برس. هرچند که امروز فردا با خاک یکسان میشه، ولی می خوام وقتی از این خونه میرم بیرون سرحال باشه. خدا رحمت کنه شوکت رو، چقدر بهم گفت یک درخت انجیر بکار تو این باغچه به خاطر دل من. هی پشت گوش می انداختم و می گفتم کثیف کاری داره. می دونی مصیب، بعد از اون دیگه زندگی رنگ نداره برام. همش پیش خودم می گم کاش بیشتر هوای دلش رو داشتم.

مصیب بیل را برداشت و با لحجه ی اصفهانی گفت:
- نفرمایید آقا، شما چیزی برای اون خدا بیامرز کم نگذاشتید. یادتونه اون زمانیکه من یک سال بود با نیّره خانوم عروسی کرده بودم که شما به من کار دادین. تو همین اتاقک کنار حیاط زندگی می کردیم. شما به من نصیحت می کردین که زن جواهره، وظیفه مرده که نگذاره آب تو دلش تکون بخوره. به خدا آقا، اگه کمک های شما و حاج خانم نبود، من یه لاقبا هیچوقت نمی تونستم تو دهات خونه بسازم. دو سال پیش خانوم زیر گوش من می خوند که " تو صبح تا شب داری کار می کنی، زنت تو خونه حوصله اش سر می ره، اینجا غریبه. درسته که ما به شما عادت کردیم، پیر شدیم و بهتون احتیاج داریم، ولی اینجا زنت سال به سال قوم و خویش هاش رو نمی بینه. اون روز که داشت آشپزخونه رو تمیز می کرد، سر درد و دلش با من وا شد، آخرش هم اشکش دراومد. خدا رو خوش نمیاد، دست زنت رو بگیر و برو دیار خودتون. زنت آرزو داره بچه هاتون همونجا به دنیا بیان."
بهش گفتم:"حاج خانوم! مگه من بدم میاد تو دهات خودم کنار قوم و خویشامون زندگی کنم. ولی کو کار؟! یک ماه بعد عروسی مون، زمانیکه مریضی اومد سراغ گاوهام و نفله شون کرد، هرچی پس انداز بود خوردیم. بعدش هم ننه آقای نیّر به خورد و خوراکمون می رسیدن. من که سایه ی بالا سرم از بچگی زیر خاک خوابیده. از خجالت پدرزنم، دست زنمو گرفتم اومدم تهران به امید اینکه کار پیدا کنم. تا اینکه مهدی پسر عموم که تو تهران کار و زندگی داشت منو به آقا منوچهر معرفی کرد. آقا منوچهر گفت واسه شرکت دو هفته پیش آبدارچی استخدام کردیم. ولی فکر کنم بابام اینا یه آدم مطمئن می خوان واسه خونه شون. آخه طبقه ی بالاشون رو اجاره دادن، ترتمیز کردن حیاط و خونه هم دیگه براشون مشکل شده."
این شد که ما اومدیم زیر سایه ی شما حاج خانم. می گم یادتونه روزی که این اتاقک رو ساختین آقا! انگار همین دیروز بود.


طفلک نیّر می گفت: "سال اول زندگی مون آواره شدیم." و دل خوشی از تهران نداشت، اون شب از خوشحالی زار زار گریه می کرد.
بعد از اون حرف، حاج خانوم و شما خیلی به ما کمک کردین تا دوباره تونستیم گاوداری رو تو دهات سرپا کنیم. ای روزگار! فکر نمی کردم بعد یه سال که برگردم حاج خانوم رحمت خدا رفته باشه. نور به قبرش بباره، خیلی دست به خیر بود خدابیامرز.

- راستی مصیب! محمدجواد چطوره باباجان؟!
- اونم خوبه آقا! تازه افتاده به چهاردست و پا، امون نیّر رو بریده از شلوغی. راستی آقا! به نصیحت شما وقتی برگشتم دهات، یه باغچه ی کوچیک کنار حیاط خونه ام به پا کردم.
- خوب کردی باباجان! خوب کردی. قدر زن و بچه ات رو بدون. تو زندگی هیچ چیز واسه آدم نمی مونه الّا خانواده، الّا فک و فامیل و نزدیکان. به خصوص قدر زنت رو بدون، زن چراغ خونه است، باباجان!
- راست می گی آقا! زن مثل نیّر جواهره...
- بعد از مرگ اون خدابیامرز، این بچه ها دور منو شلوغ کردن که کمتر بی تابی کنم. یکی می رفت اون یکی میومد که تنها نباشم. ولی وقتی هم پا و مونس پنجاه ساله ات رو از دست می دی، طعم زندگی به دهنت گس می شه بابا جان! بعد از اون دنیای من هم بی رنگ شده، حاضرم همه چیزم رو بدم که یا برگردم به عقب، یا زودتر برم پیش اون خدابیامرز. اون که نباشه، هزار نفر هم دورم رو بگیرن من تنهام. فقط خدا رو شکر می کنم که واسه خونوادم کم نذاشتم. اون خدابیامرز ازم راضی بود. قدر زنت رو بدون مصیب که وقتی نباشه می فهمی یعنی چی. همین مریم رو می بینی، هی واسه من قیمه بادمجون می پزه می یاره که من یه وقت فیل ام یاد هندستون نکنه. ولی نمی دونم چه رازی توی دستپخت اون خدابیامرز بود که بعد از اون دیگه غذا به دلم نمی چسبه. عمر زودتر از اونی که فکر می کنی میگذره مصیب. یادت باشه تو باغچه ی خونه ات، حتما یه درخت انجیر بکاری...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

ف. سکوت ,محمد صادق پرواس ,متین یحیی زاده ,


این داستان را خواندند (اعضا)

بهاره قهرمانی (1/6/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (1/6/1398),ف. سکوت (1/6/1398),نرجس علیرضایی سروستانی (2/6/1398),محمد علی قجه (2/6/1398),حسن ایمانی (2/6/1398),اسما زنگنه (2/6/1398),محمد صادق پرواس (11/6/1398),طراوت چراغی (26/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در جمعه 1 شهريور 1398 - 11:32

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};-


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 2 شهريور 1398 - 12:00

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
بسيار زيبا و گيرا... معلوم است كه توانايي خلق ماجرا در ذهن نويسنده وجود دارد و همچنين پردازش اتفاقاتي كه دور از ذهن به نظر مي رسد. اين توانايي يك موهبت است و من انصافا با خواندن اين داستان متوجه شدم كه چقدر نيروي خلاقيت نويسنده بالاست و چقدر خوب و روان مي نويسد. تبريك ميگم براي اين پردازش داستاني...
آفرين بر شما...
حسن ايماني@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.