ناهید

ناهید
هر وقت که دلش تنگ میشد میآمد. اول پاورچین پاورچین میرفت توی اتاق خواب ناهید. اگر رفته بود دانشگاه خیالش راحت میشد. حالا وقت داشت که کمی به خانه برسد. رختخواب آشفته اش را مرتب میکرد و ملافهی چروک شده و خیس از عرق را توی ماشین میانداخت. حتما دیشب باز کابوس دیده.. طفلکم!
باز هم چراغ لپ تاپش چشمک می زند. کاش همان موقع از ناهید یا داریوش یاد میگرفت چجوری خاموشش کند. چشمش به بستهی خالی سیگار و زیرسیگاری پر از ته سیگار میافتد. دلش میگیرد از غم توی سینهی ناهید.. اما چاره چیست؟ آدمِ بدون غم یک جای کارش لنگ است.
اگر خوش شانس باشد قبل رسیدن ناهید به همهی کارها میرسد و برایش غذایی بار میگذارد. بعد با خیال راحت میرود. یادش بخیر.. آن روزها که با هم بودند، روزگار خوشتر بود.. گرچه آن موقع هم غم مرا میخورد..
گرانی داروهایم امان ناهید را بریده بود و دوشیفت توی فروشگاه میماند. طفلک این اواخر دیگر قید دانشگاه را زده بود و تا صبح پایاننامهی دیگران را تایپ میکرد. میگفت غمم کار نیست مادر.. غمم ناپرهیزی توست.. دلم برای عزیزکم میسوخت. چقدر غصهی مرا میخورد.. هر بار حواسم را جمع میکردم که دلم نرود پیش شیرینیهای توی یخچال و یا زیادی برنج نخورم. عروسی به عروسی از پشت میز بهم چشم غره میرفت که نوشابه نخور مادر!.. چقدر سوزاندم دل بچهام را.. از قصد که نبود، همیشه فراموش میکردم.
نشست پای قفسهی کتابها، بیش از ده کتاب، از وسط باز شده و جایی روی زمین رها شده بودند. بچه حوصلهی کتاب خواندن ندارد. کمی میخواند و میگذارد آنور.. یکی یکی کتابها را بست و گذاشت توی قفسه .. حتما داستانشان را فراموش کرده. باید از اول بخواند. پایش روی شیشهای لغزید. لیوانی شکسته ..بذار ببینم.. کف پایم بریده.. اگر آن وقتها بود ناهید آشفته میشد .. مثل پروانه دورم میچرخید که خونریزیَم را قطع کند. داریوش بهش گفته بود اگر جاییش ببُرد خونش دیگر بند نمیآید. بهش بگو احتیاط کند. دیگر مستقیم به خودم نمیگفت. از من خسته بود. میگفت خواهر تو لجبازی و هیچوقت فکر بقیه را نمیکنی.. من اینطوری که او میگفت نبودم. اما راستش گاهی اوقات دلم پر میکشید برای غذاهایی که میگفتند نخور.. بعد یواشکی تا قبل سر رسیدن ناهید یکی از آن نبایدها را درست میکردم و میخوردم. دست خودم که نبود! چه میدانستم زندگیات را آنقدر تلخ میکنم.
رفت سر یخچال. نامرتب و خالی بود. چند تخممرغ و یک ظرف کوچک ماست، مقداری نان و پنیر و گوجه و چند شیشهی نیمهخالی سس و ترشی .. ناهید از هرچه که مادرش را به آن روز انداخته بود بیزار بود. بچه شده بود چهارپاره استخوان. دختر زیبایی بود که چشمهایش همیشه غم داشت. هالهی تیرهی زیر چشمهایش به او شمایلی الههگونه داده بود. حالا دیگر صندوقدار فروشگاه نبود و بعد از دانشگاه میرفت توی کتابخانهی عمومی شهرکار میکرد. این کار را داریوش به واسطهی دوستی اش با رئیس کتابخانه برایش پیدا کرده بود. آخر هفتهها میرفت توی بیمارستان داریوش و برای بچههای دیابتی کتاب قصه میخواند. میگفت من میدانم اینها چه دردی میکشند!
حقوق مستمری ماهانهام دیگر کافی نبود. داریوش خیلی کمک میکرد. ناهید هم از بس کار میکرد نای حرف زدن نداشت. اما باز مهربانی میکرد و میگفت تو فقط خوب شو.. بقیهاش با من..
من همهی اینها را میدیدم طفلکم.. میدیدم چقدر تنهایی و اگر نباشم تنهایی تا مغز استخوانت نفوذ میکند.
حواسم بود وقتی که داریوش بغلت کرد و گفت چاره ای نیست، پایش را قطع میکنند چه حالی شدی! شاید باورت نشود اما همان موقع هم من دلم تمام قندهای دنیا را میخواست. تو هر لحظه نابودتر میشدی و من نابودیات را تاب نداشتم دیگر.
ناهید اتاق را همانطوری نگه داشته. هیچ کدام از وسایل جابه جا نشده. حتی ملافهای که رویش میکشید همانطور روی تخت افتاده. توی آن اتاق مادرش چقدر درد میکشید. ناهید خودش را با خاطرات عذاب میدهد. از بچگی آدم خاطرهبازی بود. مامان یادت میاد بابا این سکه رو تو سفر آخر داد بهم؟ عه پیرهن آبی بابا یادته که تولدش براش خریدی؟ که بهش گشاد بود؟ مامان یادت میاد بابا فسنجون دوست داشت؟ کوچهی اقاقیا رو دوست داشت؟ منوچهر نوذری رو دوست داشت؟ گوجه سبزو دوست داشت؟
زری پرستاری بود که وقتی تو نبودی میآمد و مدام به جانم غر میزد. این کار را نکن !آن را نخور! چقدر خراب کاری میکنی! دق میکردم تا برگردی خانه.. دلم نمی آمد بهت بگویم رفتارش چقدر بد است. میدانستم ناراحت میشوی و کلی وقتت حرام میشود تا پرستار دیگری پیدا کنی. زری میگفت رنگ مرده نشسته روت باز هم میری سراغ یخچال؟ بشین هر چی آوردم تو هم میخوری دیگه.. زری مثل تو نبود که این اواخر برایم هرچی دوست دارم بخرد.. زری را جواب کرده بودی. روزی یک بار داریوش بهم سر میزد و معاینهام میکرد. دیگر دعوایم نمیکرد. شوخ بود و هر دویمان را میخنداند. هوس پلو کرده بودم. با چشم اشکی آب ریختی روی برنج. عادت داشتی نمک و روغن کمی به غذا بدهی. از اتاق صدای نالهام را شنیدی. ولو شدی روی زمین. سرت را چسباندی به اجاق . خودت را بغل کردی و زار زدی...
پلوی زعفرانی را که گذاشتی پیش رویم، خوابیده بودم. نشستی روی زمین. نشستی با هق هق پلو خوردی. از همان موقع شد که دیگر پلو زعفرانی دلت را به هم میزند. گوشی کنار تخت را برداشتی و زنگ زدی به داریوش..
اگر خوش شانس باشد قبل از رسیدن ناهید، املت آماده میشود. پرده را کنار میکشد و پنجره را باز میکند. پنجره غژی میکند. معلوم است خیلی وقت از باز شدنش گذشته. نسیم اردیبهشت میپیچد توی جانش. میرود توی اتاق ناهید. نرسیده اتاق را جارو کند. قبلتر که نمیتوانست ولی حالا توی زانویش دردی حس نمیکند. پاهایش سالمند و وزنش برگشته به روزهای جوانی اش. هر وقت که دلش تنگ میشود سری به ناهید میزند و کارهایش را سر و سامان میدهد.
حالا دیگر وقت آمدن ناهید است. روی تخت ناهید مینشید. کلید میچرخد توی در ورودی. ناهید برگشته. حالا وقت رفتن است. لبخند میزند. شبیه لبخند توی عکس میشود.






شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

حمید جعفری (مسافر شب) (3/6/1398),اسما زنگنه (4/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1398 - 11:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط اسما زنگنه Members  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1398 - 12:01

ممنونم که وقت گذاشتین و خوندین????


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1398 - 17:01

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام.
معلوم است كه داستان سرايي در خون نويسنده است و اين توانايي را دارد كه موضوعات جالب توجهي را طرح كند. ايرادات ادبي و لغويِ كار (سوايِ از پي رنگ داستان) يك اتفاق گزنده است كه اگر در داستان ديده شود خواننده را در دست اندازهاي خوانشي مي اندازد. اين دست اندازها آزاردهنده است و روان خواني را سلب مي كند. موضوع جالب و خوبي طرح ريزي شده بود و پردازش كار هم از نوع زاويه ديد معلوم بود كه خوب است و ذهن سيال نويسنده جهش هاي خوبي در فضاي داستان دارد اما خب همين دست اندازهاي لغوي گاهي آفت كار مي شود. خيلي خوب است كه كار (پس از پردازش) ويرايش شود. در كل توان نگارش نويسنده در خلق ماجرا قابل ستايش است...
حسن ايماني@};-


@حسن ایمانی توسط اسما زنگنه Members  ارسال در دوشنبه 4 شهريور 1398 - 13:18

سلام و درود بر شما
دوست بزرگوارم خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و داستان را خواندید. ناهید اولی داستان کوتاه من است و تازه نویسندگی را شروع کرده‌ام. قبل از آن شعر می‌سرودم. باز هم ممنونم که بابت خوانش و دلگرمی.
حتما داستان شما را خواهم خواند.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 3 شهريور 1398 - 18:15

نمایش مشخصات حسن ایمانی لازم به ذكر اينكه داستاني به همين نام "ناهيد" از بنده در اين سايت است كه پيشنهاد مي كنم بخوانيد. ممنونم@};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.