درد و درمان

روزی روزگاری، یه درد ی داشتم ته قلبم
یه نفر از راه رسید و ادعا کرد که همدرد است، من هم که در پی همدم!
دردم را که فهمید، نقطه ای به آن اضافه کرد و شد 'دزد'
از سادگی ام سو استفاده کرد و دزدید...
یکی دیگر آمد، مدعی مرام و معرفت...گفت دزد را میگیرم
دزد را که نگرفت هیچ، 'دال' را پاک کرد و 'میم' گذاشت، دزد شد مزد، مزد کاری که نکرده بود را گرفت و رفت...
مدعی عاشقی هم از راه رسید...
نقطه را پاک کرد، خیلی خوب بود...
بهش گفتم من نای زندگی ندارم...
گفت غصه نخور عزیزم خودم می شوم نای زندگیت
راست گفت بنده خدا، شد نای زندگیم...
نا رو گذاشت اول 'مزد' ی که نقطه اش را پاک کرده بود و شد نامرد...
بله بالاخره درد من شد نامرد...
نه درمان دردم شد نامرد...
و در نهایت درد را از هر طرف بخوانی درد است
اما درمان می شود نامرد...







برگرفته از رمان اشک لاله
نویسنده لیلا طهماسبی


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (18/6/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (19/6/1398),طراوت چراغی (28/6/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 19 شهريور 1398 - 17:35

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.