ذهن مسموم

شب، تاریکی و سکوت . وهم و خیال. سردی تنهایی که مو بر تن سیخ می کرد . کوچه ، باریک و تنگ .‌انتهایش ، ناپیدا و گم . سیاهی دهان باز کرده بود تا مرا در خود هضم کند . تنها صدایی که به گوش می رسید خزیدن باد در میان کابل های تیر چراغ برق بر خواب رفته بود . ترس بر چشمانم خیره شده بود و به نرمی نوازشم می کرد .
گاهی بر می گشتم و پشت سرم را نگاه می کردم . گویی کسی ، چیزی حواسش به من بود . نوری دیدم . روشنایی هر چند اندک . اما همان کافی بود تا ترس ، بترسد .
صدایی نامفهوم وگنگ ذهنم را به بازی گرفت . نزدیک شدم . حس ترس دیگر نبود . تنهایی و تاریکی به یکباره رخت بربست . احساس کنجکاوی دستم را گرفته بود و راه نشانم می داد . نور و صدا از پشت شیشه ی شکسته ی پنجره می آمد . نزدیکتر شدم و چشم بر سوراخ پنجره کردم .
مردی موهای مشکی بلندی را نوازش می کرد . چه دختر زیبایی . موج موهایش طعنه بر امواج دریا می زد . دریا را چه به موج . صورتش وسعتی داشت به پهنای مهتاب . لبهایی به سرخی لاله .
می بوسید . نوازشش می کرد . دختر ایستاده با لبخندی بر لب نگاهش می کرد . دوباره بوسید و دگمه های پیراهن دختر را یکی یکی باز کرد . گیسوان دختر به جای پیراهن بر تنش نشست .
تمام صورتم خیس عرق شده بود . دست و پایم می لرزید . قلبم چنان می تپید که می خواست از سینه بیرون بزند . اطرافم را نگاهی انداختم و دوباره چشم بر پنجره نهادم . مردک شلوار دختر را نیز پایین کشیده بود . دختر کاملا لخت و عریان بود . دیگر نمی توانستم به دیدن ادامه دهم به همین خاطر گوش بر پنجره کوبیدم تا صدای آنها را بشنوم .
مرد می گفت : عزیزم فدای چشمای خوشگلت .
کمی بلندتر و خشن تر ادامه داد: صد بار به مامانت گفتم وقتی بهت ماست میده پیش بند واست ببنده . ببین پیرهن و شلوارت ماستی شده . بشین تا واست لباس بیارم . !!!!!!!!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (4/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/7/1398),طراوت چراغی (5/7/1398),ابوالحسن اکبری (16/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.