بره و آتش

بره ایی در جنگل آتشی به پا کرده بود و گرد آن می چرخید . همچون پروانه ایی گرد شمع . در چشمانش چیزی جز سرخی آتش نبود .
الاغی سر رسید و نظارگره بره و آتش شد . سپس پرسید : آتش برای چیست ؟ می خواهی جنگل را بسوزانی ؟
بره گفت : نه . می خواهم خفته گان را بیدار کنم .
الاغ: با این آتشی که تو راه انداخته ایی زنده گان هم خواهند سوخت چه رسد به آنهایی که خوابیده اند .
بره : من خواهم سوخت نه آنها .
الاغ دیوانه ایی یا عقلت را از دست داده ایی . چرا اینگونه می کنی ؟
بره : دریاچه ی گل را دیده ایی ؟ همان جایی که اول هر فصل گلهای زیبایی غنچه می دهند . چه سوالی است . حتما دیده ایی . رفته بودم تا آن صحنه ی زیبا را از نزدیک تماشا کنم . آنگاه که گلها غنچه می دهند . متولد می شوند . جان می گیرند .
عطر تن آنها که رویا و خیال را به واقعیت بدل میکند بر صورتم ریزم و اندکی ، جرعه ای ، به اندازه ی یک لحظه غرق در لذت و شادی شوم .
اما هنگامی که به آنجا رسیدم گرگ ها راهم را بستند و اجازه ی عبور ندادند . التماسشان کردم . خواهش کردم . فقط یک بار ، یک لحظه ، از گوشه ایی ، نیم نگاهی . اثر نداشت . گویی شیشه بر سنگ می زنم . آب در هاون می کوبم .
گفتند ؛ همه در حال تماشایند . آنجا ، جای بره ای چون تو نیست . الاغان عرعر می کنند و شغالان زوزه می کشند . اگر بره ای چون تو آنجا باشد دیگر زیبایی شکفتن به چه کار آید . همه به تو خیره خواهند . مجذوب و شیفته . حتی گلها نیزغنچه هایشان باز نخواهد شد .
گفتم این چیزهایی که می گویید در ذهن شماست . یاوه ای بیش نیست . بیهوده و عبث .
گرگ‌ها رو به من کردند و با عصبانیت و خشم فریاد زدند تو می خواهی برای خود نمایی به آنجا بروی نه برای دیدن دریاچه ی گل .
دیگر تحمل شنیدن حرف هایشان را نداشتم . برگشتم تا چاره ایی بیاندیشم . راه حلی . حرکتی هر چند کوچک . دریا را قطره ها می سازند . کوه را ذره ها .
الاغ ؛ ای بره ی نادان . این را برای همه بازگو کن . دیگر چرا آتش ؟
بره ؛ فرهاد اگر کوه نمی کند فرهاد نمی شد . پروانه اگر در شمع نمی سوخت ، عشقش بر برگ برگ تاریخ راه نمی یافت .
آن بره رفت تا خفته گان را بیدار کند .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

نوید کیهانی فرد (23/7/1398),

نقطه نظرات

نام: نوید کیهانی فرد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 مهر 1398 - 15:15

درود بر شما
انتشار رایگان نوشته های شما در دایرکتوری هنرات
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.