وحشت

بهار بود . بهار چه سالی ، یادم نمیاد . فقط یادمه همه ی درختا شکوفه داده بودن . زمین سبزسبز بود . آسمان ، آبی و صاف . از کنار درختا که رد می شدم عطر گلهای بهاری دیوانه کننده بود . خاطرم نیست تو باغ کی داشتم قدم می زدم . رو درختا انگاریه عالمه برف نشسته بود . سفید و قشنگ . دیوار باغ کوتاه بود . فرسوده از گذر زمان . خمیده و ترک خورده . تو حال و هوای بهار و باغ و شکوفه بودم که صدایی از پشت دیوار شنیدم .عصبانی و خشن اما آروم و یواش . بی حرکت سرجام وایستادم . ساکت و خاموش . نفس تو سینه حبس شد. ‌ گوش ها ناخداگاه به سمت صدا روان . بی اختیار تیز تیز . هر چه سعی کردم ، چیزی از حرفها مفهوم نبود . مشخص بود دو نفر هستند یا من اینجوری به نظرم آمد . صداها بوی خشونت می داد ‌. درگیری . زد و خورد . پاورچین پاورچین زیر دیوار خزیدم . دیوار اونقدر کوتاه بود که زانوها به زمین نشست . دستام رو سینه ی دیوار بود . مونده بودم نگاه کنم یا نه . ترس رو صورتم نشسته بود . سرد و خیس . اما هر جوری بود باید نگاه می کردم . نفسی قورت دادم ولی اونقدر دهنم خشک بود که گلوم اذیت شد . بازدم که از سوراخای بینی زد بیرون خاک روی دیوار رفت داخل چشمم . پلکی زدم و سرم آروم بالا رفت . یه ذره یه ذره . آهسته و یواش . واقعا دو نفر بودند . یکی به درخت چشبیده بود . دست و پا می زد ‌. به سختی نفس می کشید ‌. قد ریزه ای داشت . لاغر و ترکه ای . صورتش سرخ شده بود . چشماش داشت از کاسه بیرون می زد . اما اون یکی درشت بود . هیکل یه غول بیابونی رو داشت . با دست چپ گردن مرد لاغر اندامو گرفته بود و محکم فشار می داد . تو دست راستش چاقو داشت . چاقو که نه ، بیشتر شبیه شمشیر بود تا چاقو . وقتی چشمام به چاقو افتاد گرد گرد شد . ترسیده بودم . یخ زده و خشک . دستام می لرزید . سرمو آوردم پایین . به اطراف نگاه کردم . هیچ کس نبود . هیچ کس . صدای اون غول تشن بلند شد که می گفت : می کشمت ، عوضی . تا شنیدم ، نگام رفت به سمتش . خون بود که می ریخت . چاقو وسط قلب طرف بود . داشت بال بال می زد . نمیدونم چقدر طول کشید . اونقدر دست و پا زد تا شل شد و بی حرکت . وقتی کاملا بی حرکت شد اون مرد ولش کرد . افتاد رو زمین ‌ انگار هزار ساله که مرده. مرد ایستاده بود ‌. تند تند نفس می کشید . به جسد نگاه می کرد . خواستم برگردم و آروم برم که سرم خورد به یه چیزی . نمیدونم ، شاید شاخه ی درخت . صدا داشت . موندم سر جام . مکثی کردم . برگشتم و پشت سرمو نگاه کردم . وای !!! از چشماش خون می چکید . متوجه من شده بود . داد زد . صدای خشنی داشت . عصبانی بود . خواستم فرار کنم‌که پام گیر کرد و افتادم . دست و پا می زدم . به خودم می پیچیدم . انگار منو با یه طناب بسته باشند . داشتم از ترس زهره ترک می شدم . هر چی تلاش کردم فایده نداشت . دیگه رسیده بود . بلندم کرد و محکم کوبیدم به درخت . سرم که به تنه ی درخت خورد خیلی درد داشت . هم ترسیده بودم هم درد داشتم . چشمام رفت رو هم . بلند فریاد زدم .آاااااخ .
زهره مار بی شعور . هزار بار گفتم شام کم بخور .
چشمام که باز شد داداشم بالا سرم بود . یه نفس راحتی کشیدم . همش یه خواب بود .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (24/7/1398),طراوت چراغی (25/7/1398),طراوت چراغی (26/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (4/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.