پیچ شراب

شلاق گداخته ی ظهر بر خیابان های تهران نعره می زد . مثل تنور ، یک کوره . گرم و نفس گیر . پخته . منگ . تهران تاکنون چنین گرمایی را تجربه نکره بود . ندیده بود . به یاد نداشت . مردم اما ناگریز از کار روزانه . چاره ای نیست . زندگی در جریان است . می گذرد . توفقی در کار نیست . آنان که زیر کولر اتاق محل کارشان هستند در امانند و کسانیکه بر تیغ خورشید سوارند در حسرت اندکی نسیم خنک . جرعه ای . قطره ایی .
سعید راننده ی پیکان وانت در خیابان های این شهر گرما زده پا بر پدال گاز می کوبید و شتابان در حرکت بود . هر چه بیشتر پدال را می فشرد ماشین عین خیالش نبود . سرعتش بیشتر نمی شد . فقط فریاد می کشید و فریاد . گویی او هم از گرما به تنگ آمده بود . سعید همچنان می گازید . می تاخت . با ردی از مه سیاه در پشتش .
سعید جوان بود اما همیشه ناراحت و عصبانی . دایم در حال فریاد زدن و بد و بیراه گفتن به زمین و زمان . از همه چیز و همه کس طلب کار . تمام هفته را کار می کرد و آخر هفته را استراحت . همان یک روز خوش بود . می خندید . می رقصید . شاد و شنگول . نه به اراده که بی اراده . شادیش از جام شراب بود نه از خوشی روزگار . می نوشید تا فراموش کند آنچه زندگی به او نوشانده بود . مست مست . بی اختیار .
عصر پنج شنبه بود . سعید سریع و خشن به سوی خانه می رفت. می رفت تا خستگی یک هفته ی سخت دیگر را با گیلاسی از خنده ی سرخ به فراموشی بسپارد . اما هر چه پیشتر می رفت سرعتش کمتر می شد . همه در حال برگشت به خانه بودند . انگار همه به طرف جام سعید در حرکت بودند . خسته . بی حوصله . پژمرده . وارفته و لش .
اما سعید برای زودتر رسیدن به هیچ ماشینی اجازه نمی داد . پیکانش همچون ماری بین ماشین ها وول می خورد . به پیش می رفت . بالاخره ، کلنجار رفتن با ماشین ها و خیابان داشت به پایان می رسید . دیگر ترافیکی در کار نبود .‌بوق نبود . سبقت نبود . آخرین پیچ خیابان در تیررس بود . پیچی باریک . خطر ناک . اعصاب خورد کن .
گویی پشت آن پیچ دریاچه ی شراب و مستی در انتظار سعید است . منتظر مانده تا از راه برسد و تمام خستگی هفته را از چهره ی سعید پاک کند .‌سیراب کند . سرخوش . ناگهان صدای بوق ماشینی سعیدرا . پیکان را و جام شراب را در جا میخکوب کرد . ماشین فریاد می زد . راننده ناسزا . سمند شیهه می کشید . راننده اش فحش . بدون توجه به همسر و فرزندش که در کنارش نشسته اند:(( گوساله بکش کنار با این رانندگیت . حیف نون . الاغ )) . سعید متعجب و عصبانی از رفتار راننده با صدایی خش دار داد زد ؛ خفه شو . مردی بزن کنار .
اما راننده ی سمند همچنان می راند و فحش و ناسزا می گفت . سعید که دیگر خونش به جوش آمده بود بعد از پیچ با سرعت تمام جلو سمند ترمز زد .‌در پیکان را چنان باز کرد و کوبید که گویی می خواهد در را از جا بکند . به سمت سمند که می رفت متوجه شد داخل ماشین زن و بچه هست . داد زد ؛ مردی بیا پایین . بی شرف .
راننده سمند سر از ماشین بیرون آورد و گفت : نمیام پایین . تو هم هیچ گوهی نمی تونی بخوری . زر زر نکن .
سعید خودش نبود . به هوش نبود . شرابی نبود اما سعید مست بود . بی اراده و اختیار . بی آنکه بداند آنچه در دست دارد جام شراب نیست . تیزی مرگ است . نابودی و فنا به سمت سمند رفت . به راننده ی نشسته بر سمند که رسید دست بر گردنش برد و جام شراب شکست . زندگی فوران کرد ‌ خون بود که از شاهرگ راننده بیرون می زد ‌‌. سرخ چون شراب . راننده بال بال می زد . مثل مرغ پر کنده . گویی جام شراب سعید را نوشیده است .
جام شراب سعید شکست . از هم پاشید . تکه تکه . ریز ریز .
صدای جیغ و فریاد زن و بچه ی راننده که سینه ی آسمان را شکافت چشمان سعید گویی تازه بینا شد . به هوش شد . هوشیار .
راننده غرق در خون . سعید نگاهی به راننده بلافاصله نگاهی به دستانش . سرخ سرخ بود .خون می چکید . در این زمان بود که فهمید هم گلوی راننده را زده هم حلقه ی دار بر گردن خویش آویخته است . زانو ها سست شد . بر زمین خورد . دیگر توانی برای برخاستن نبود . اندک توانش را جمع کرد و با تمام آنچه داشت فریاد زد : شرااااااب .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

اسماعیل پورمولایی (4/9/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (5/9/1398),طراوت چراغی (13/9/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.