لحظه ای در غربت

کنکاش . کنکاشی دوباره، جستجویی دیگر در گذشته های دور، گذشته ای که کاش نمی گذشت و به پایان نمی رسید . گذشته ای که ذهن می پروراند و آینده ای که رغم زده شد . گذشته ای که لحظه لحظه ی شیرینش ناگاه به تلخی ناکامی انجامید . سرابی که به واقعیت پیوست و واقعیتی که هیچگاه حضورش حتی برای لحظه ای ، ثانیه ای و یا دمی درک نشد . کاش سراب با چشمان آغشته به مهر آشنا نمی شد .
کاش تصویر نگاه ، تصویر آنچه در دل نقش می بندد در آینه ها می افتاد .
کاش ریزش شبنم گلبرگ اقاقی بر گونه های دیگران نیز احساس می شد .
کاش سیمای زندگی آنچنان که می بایست بازگو می شد .
کاش سایه ای که می رفت تا برای همیشه بر دل سایه افکند این چنین بی رحمانه معنا نمی شد .
در چهار دیواره یه غربت نشستن و بر دیوار سکوت تکیه زدن ذهن را جز به کوچه پس کوچه های روزهای برباد رفته نمی برد . روزهایی که مرده اند و اکنون فقط مرثیه ای از آنها باقیست .
غربت خود حسرت است و افسوس . سکوت ، دیدن ناگفته هاست . آگاه شدن بر خاموشی مطلق زمانه ، هوشیاری بر آنچه رخ نموده .
به فراموشی سپردن گذشته ی به بی حرکتی و به سکون مطلق رسیده کاریست بس دشوار ، محال ، نشدنی ، غیر ممکن . آنرا که میل رفتن نیست گو برو .کوه را گو جابجا شو . کوه پا برجا مانده و به گذشته می نگرد . با لحظه های شیرینش استوار و با لحظه های تلخش فرسوده می شود تا آنگاه که به نیستی کامل برسد با بیابان یکی شود . بیابان شود .
جاده ای که به بن بست رسیده ، رودی که مرداب پیوسته . اندیشه ای نیست مگر تن به دیوار کوبیدن . در مرداب غرق شدن . دیوار شدن . مرداب شدن .
آینده را با کدامین چشم نگریستن . امیدوار بودن . دل بستن با کدامین دل خوشی . با کدامین سرمستی . به شوق دیدار چه ؟ با امید رسیدن به کدامین هدف ؟ مقصد کجاست ؟ نهایت چیست؟
نه اینکه دنبال رسیدن به هدفی بودی که در ذهن می پروراندی و به آن امید داشتی . اینک به آن نرسیده ای . دور شده ای . خسته از تلاشی بیهوده . وامانده . اسیری که راهی برای گریز نمی بیند . چه می تواند کرد . چه باید اندیشید . راهی نیست . روزنه ای حتی . کور سویی از روشنایی دیده نمی شود . در کویر آبی نیست . راهی نیست . چشم خواسته و ناخواسته با رویا با هوس با خیال در می آمیزد . آنچه می خواهد می بیند . آنچه در انتظارش بوده . آنچه می بایست به آن دست می یافت و اکنون دست نیافته .‌مقدور نشده . سرشکسته . سر خورده . مقلوب .
گاه چشم می بیند و دل می خواهد حال دل می خواهد چشم می بیند . از کاهی اگر باشد کوه می سازد . آبی نیست دریاچه می سازد . دریا می سازد . اقیانوس .
ذهن را بالی ده تا از بیابان بی خار و خس باغستانی بسازد مثال زدنی . یکه . زیبا . زیباتر از فردوس برین . بهشتی نو می سازد . هرچه بیابان سوزان تر بهشت زیباتر . هرچه تشنه تر وسعتش گسترده تر ‌ .
دل را . نگاه را . عشق را . عطش را تا آسمان هفتم می برد . گریزی نیست جز همراهی ذهن ‌ جذاب می نماید . پر هیجان . پر شور . مملو از احساس لذت . لذت و لذت . سر مستی . مست شدن . مجذوب شدن . حل شدن در آنچه ذهن می پروراند و آن گاه که به خود بیایی . تشنه تری . خسته تر .
کاش واقعیت نگاهی داشت به وسعت سراب .
کاش زندگی بالی داشت به قدرت ذهن .
کاش غربتی متصور نمی شد . حضور نمی داشت . یافت نمی شد . چرا که زندگی را از پشت دیوار غربت دیدن همنشینی با سایه تاریکیست . هم بستر تردید و یاس . شک . دودلی .
زندگی را اینگونه با ید دیدن :
زندگی شستن احساس لطیف بشری در زمزم .
زندگی لمس نگاه گل مریم به نسیم .
زندگی موج عطش هنگام خروش . گل نیلوفر دم صبح .
زندگی لحظه پیوستن قطره به آب .
زندگی خط نگاه من و تو تا به ابد .


((زندگی را در چشمان تو می دیدم و با نگاه تو می خواستم))

اصغر محمودی(مور)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.3 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

پیام رنجبران(اکنون) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

رضا فرازمند (29/1/1399),بهروز علی پور (29/1/1399),محمد علی قجه (31/1/1399),محدثه رضایی زاده (11/2/1399),اصغر محمودی (13/4/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.