نتهای یک جدال(۱)

????????????
«آرام تر از همیشه بود. چشم هایش قداست خاصی داشت، صدای نفس هایش را بهتر از هر شبی میشنیدم، قدم هایش آنقدر آرام بود که همچون نسیم نوازشگر شب خود نمایی میکرد. تازه آمده بود، انگار خودش نبود، خسته اما با آرمشی عجیب. برایم عجیب بود، آن شب جواب سلامم را نداد و بدون توجه به تمام تغییرات اطرافش ، راه را به سمت اتاق خصوصی اش کج کرد. همان اتاقی که حتی من، که نزیک ترین فرد به او بودم نتوانستم به آن راه پیدا کنم. اتاقی آنقدر عجیب که یک روز خواستم زمانی که خواب است به آنجا بروم چیزی مرا از این کار باز می داشت.
شغلش را از همان کودکی انتخاب کرده بود، شغل پدر، نجاری. هنر را دوست داشت و با تمام وجودش کار میکرد. کارگاهی در گوشه ای از بازار قدیمی شهر داشت و با تمام سختی خرج زندگی را در می آورد. در طول 20 سال کار کردن با دوستانی آشنا شد که همان ها شدند بلای جانش و در تمام سختی ها تنهایش گذاشتند و او را دست مایه ی توطعه های خودشان کردند اما حتی یکبار هم متوجه این توطعه ها نشد. چون تنها کسی که در این مدت کنارش بود من بودم. به چیزی در زندگی حساس نبود اما چیزی او را از راه دوستان نامردش جدا کرد. آن چیز باز هم من بودمو من ...»
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (9/7/1398),طراوت چراغی (9/7/1398),مهدی حبیب پور (9/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (12/7/1398),مهدی حبیب پور (2/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.