نتهای یک جدال(۲)

نتهای یک جدال ( #قسمت_دوم)

«او نه مرا می دید و نه خودش را. مدام به او اصرار میکردم به خودت اهمیت بده و از این پریشانی بیرون بیا اما کجا بود گوش شنوایی که این حرف ها را عملی کند.جالب اینجاست که سلیقه ی خوبی هم داشت اما تمام بازار را زیر و رو می کرد تا یک پیراهن انتخاب کند.عید سال قبل بود ، با اصرار من و همسرش شیرین به پاساژ بزرگ شهر رفتیم و قرار شد تا برای عید پیراهنی انتخاب کند و با آن عید را بگذراند. به هر فروشگاهی که سر میکشیدیم، بهانه ای می آورد تا انتخاب های شیرین را رد کند. دیگر کنترل خودم را از دست دادم و آرام در گوشش با عصبانیت گفتم:«بس کن انقدر اون زن بیچاره رو اذیت نکن، لااقل بگذار من برات انتخاب کنم.» دیدم سکوت کرد و چیزی نگفت، دست به کار شدم و با سلیقه ی خودم برایش پیراهنی انتخاب کردم. پیراهنی جگری با دگمه های طلایی . آن عید چه قدر برایم خوب بود چون بعد از سالها می دیدم که خوشحال است و میخندید. ولی کاش این خنده ها ادامه داشت..
همیشه میگفت «آدم تا چهارتا دوست خوب داشته باشه زندگی گلستونه، هیچ کس نمیتونه بهت آسیب بزنه.» همین چهار دوست خوب بود که شیره ی وجودش را کشیدند و او را به خاک سیاه نشاندند. زمانی که دوستانش ضربه سنگینی به او وارد کردند سه ماه چیزی نمی گفت، چیزی نمیخورد و خیلی آرام و افسرده به اتاق خصوصی انتهای حیاط میرفت، حیاطی پر از خاطره و شادی که حالا به مرکز دردهای خانواده تبدیل شده است. هیچ وقت فراموشم نمیشود آن شب را، شب عروسی را میگویم، تمام بزرگان بودند، از تاجران تا صرافان، از بزاران تا فرش فروشان، همه بودند، همه از بزرگان بازار بودند، ولی بعد از آن اتفاق تلخ هیچ کس نمیدانست که او در اتاق چه میکند. ازآن زمان به بعد کمتر از قبل به اطرافیانش اهمیت میداد، حتی به من هم توجهی نمیکرد.
شبی دیدم با عجله به سمت اتاق خصوصی اش میرفت. به سمتش دویدم نتوانستم جلوی رفتش را بگیرم، هر چه دستش را گرفتم که نرود نشد. با پشت دست چنان به صورتم کوبید که همان جا از هوش رفتم...»

این داستان ادامه دارد...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

مهدی حبیب پور (10/7/1398),طراوت چراغی (11/7/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (12/7/1398),طراوت چراغی (13/7/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.