نتهای یک جدال(۳)


انتهای یک جدال ( #قسمت_سوم )

«...به هوش که آمدم خودم را روی تخت بیمارستان دیدم و بالای سرم او بود و ناله های شیرین که مدام میگفت:« ای مرد ببین چه بلایی سرمون اومد. آخرش هممون رو بدبخت میکنی با این کارا.» بگذارید نامش را هم بگویم که، او بودنش شما را اذیت نکند. نامش علی است و چون شغلش کار با چوب است به او اوستا چوبکار هم میگویند. اما اغلب او را این گونه خطاب میکنند:« علی چوبکار » سی و شش سال سن دارد و دارای 3 فرزند. شیرین هم گاهی او را « علی آقا » صدا میکرد اما بعد از این که قضیه را فهمید لفظش را نسبت به علی تغییر داد. از همان اول که علی را می شناسم فردی ساده و پاک دل بود و همین ساده بودن کار دستش داد. ناگهان تغییری در او ایجاد شد که زندگی همه ما را تحت شعاع قرار داد.هر روز وضعیتش بدتر میشد. کسی شجاعت آن را نداشت که وارد اتاق گوشه ی حیاط شود. حتی یک بار که سعی کردم در روز وقتی که او نیست درب اتاق را باز کنم نمیدانم چگونه اما به مثل عجل معلق ظاهر شد و چنان سیلی به صورتم کوبید که تا یک هفته زبانم لال شده بود. بک بار مخفیانه پشت پنجره اتاق او را دید زدم و ای کاش کور بودم و آن صحنه را نمیدیدم. حدس آن آسان است دود و منقلش به راه بود و چای رو اجاق قدیمی. با دیدن این صحنه تمام بدنم سست شد و حرفی برای گفتن نداشتم...
صبح با صدای پچ پچ علی با تلفنش از خواب بیدار شدم خیلی آرام و آهسته خودم را به زیر پنجره رساندم تا ببینم چه میگوید. از حرف هایش فهمیدم که قرار است شیرین را برای تولدش غافلگیر کند. یک هفته ای بود که صدای خنده های علی را در خانه میشنیدم. خیلی شاد بود و با همه شوخی میکرد و این برایم بسیار عجیب بود. چون تا قبل آن، شب ها پای منقل بود و موادش را دود میکرد و فردایش تا بعد از ظهر خمار بود با همان خماری کار میکرد و به خانه بر میگشت و دوباره بساط منقلش به راه بود و این سلسله ادامه داشت تا یک هفته ی پیش. علی 5 سال بود که مصرف میکرد اما تغییر به یک باره ی او برایم عجیب بود. نه خمار بود و نه به سمت اتاقش میرفت.هم خوشحال بودم که او موادش را ترک کرده و هم ترسی عجیب وجودم را فراگرفته بود.آخر چگونه میشود آن خماری و منگی به یک باره تبدیل شود به شوخی، خنده و حتی غافلگیر کردن ...»

این داستان ادامه دارد...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (16/7/1398),ابوالحسن اکبری (16/7/1398),نوید کیهانی فرد (23/7/1398),

نقطه نظرات

نام: نوید کیهانی فرد کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 23 مهر 1398 - 15:14

درود بر شما
انتشار رایگان نوشته های شما در دایرکتوری هنرات
موفق باشید @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.