نتهای یک جدال(۵) قسمت پنجم

✨✨✨

انتهای یک جدال ( #قسمت_پنجم)

«...نا امیدی از وجود خانه سرازیر بود. همه نگران بودند. نگران علی.نگران کسی که قرار بود فقط برای چند روزی به سفر شمال برود و برگردد. همان کس که چند مدتی بود که دیگر اخلاق قبل را نداشت و خیلی بهتر شده بود. خبری از او نبود ما هم به پلیس خبرداده بودیم اما آنها هم نتوانستند کاری را به پیش ببرند. برایم تعجب آور بود که چگونه علی میتواند خانواده خود را رها کند و برای یک هفته به شمال برود. با وجود اعتیادش اما هیچ وقت دوست نداشت غم و تنهایی خانواده اش را ببیند. دیگر طاقت نیاوردم و بدون اطلاع دادن به شیرین راه شمال را پیش گرفتم. اما نمیدانستم به کجا برم، به که بگویم، یا این که چگونه پیدایش کنم، فقط رفتم. وقتی سوار اتوبوس شدم انقدر گیج بودم که نفهمیدم اتوبوس قرار است به کجا برود وقتی به مقصد رسید تازه فهمیدم به شهری رسیدم که حتی نامش را هم نمی‌دانم، دقیق نمیدانم چگونه شهری بود، فقط به یاد دارم دور میدانی بزرگ پیاده شدم. میدان جالبی بود از طرفی فرمانداری ویژه ی شهر و از طرفی عمارت تاریخی شهرداری خودنمایی میکرد. اما آنچه در آن اوضاع توجهم را به خودش جلب کرد زورخانه ی قدیمی شهر بود. فکرش را هم نمیکردم که این زورخانه پهلوانانی داشته باشد و فراموش شده نیست. دیدم مردانی بلند قامت و پهلوان مسلک با ذکر نام حضرت علی(ع) وارد زورخانه میشدند. حالم اصلا خوب نبود و به فکر علی بودم، در حال و هوای خود بودم که دیدم کسی صدایم میکند. برگشتم دیدم راننده تاکسی است. به صدای آرامش بخشی گفت: «کجا میرین؟» گفتم:« نمیدونم فقط منو به یه هتل برسونید که کمی نیاز به استراحت دارم.» وقتی متوجه شد در این شهر غریبه هستم و گمشده ای دارم با مهربانی تمام مرا راهنمایی و به خانه خود دعوت کرد و من که فرصت را غنیمت شمرده بودم و راننده تاکسی را محرم راز خود کردم، دعوتش را پذیرفتم...»

این داستان ادامه دارد...

#مهدی_حبیب_پور
#انتهای_یک_جدال
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

بهروزعامری (12/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.