در چشم باد

پیر مرد لذتش را از سیگار نیمه تمام برده بود. نفس راحتی کشید و از پنجره ی خانه به ساحل غروب گرفته ی روبرویش خیره شد. هیچکس نبود. در افق، ابرها برای پنهان کردن خورشید صف کشیده بودند. چشمهای پیرمرد گرم شده بودند، دریا او را با خود برده بود. صدای قیل و قال تازه ای روح پیرمرد را به بدنش رساند. بادبادکی با مغز به ساحل سقوط می‌کرد. پسر و دختری خودشان را بالای سر بادبادک شکسته شده رساندند ، قربان صدقه اش می‌رفتند و اشک می‌ریختند. پیرمرد هنوز گیج خواب بود ولی چیزی آشنا به نظرش می آمد. جوانی.جنگ. اف 14. مجروحان جنگی. پدر شهید. بازداشت. تبعید. عشق به پرواز...
دوباره چشمهایش را بست. میخواست بغض کند. فریادی از شیپور برآمده در سرش پیچید. مهیب ترین توهین ضدانگیزشی دوره ی آموزشی اش بی اختیار از دهانش شلیک شد.چسب و قیچی درون کمد آماده ی رزم شدند. چشم هایش از حدقه درآمده دنبال زخم های بادبادک می‌گشتند. در افق ابرها حریف خورشید نشده بودند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

یوسف جمالی(م.اسفند) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

یوسف جمالی(م.اسفند) (10/8/1398),بهروزعامری (11/8/1398),اسماعیل مولایی (12/8/1398),طراوت چراغی (14/8/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.