افسون

دو دل بود اما پرید. لحظه ی پریدن ایمانی از حرفهای بچه ها درباره ی فرشته بودنشان در قلبش پیدا شد که فکر می‌کرد با بالهای نازکش، نرم روی خط لبخند خدا سُر بخورد.
اما وقتی گونه هایش زمین یخ زده را لمس کرد، در عالم خواب و بیداری شیاطین کوچکی را دید که بالای سرش می‌رقصند و افسون پرواز را در دلش باطل می‌کنند.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

اسماعیل مولایی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

اسماعیل مولایی (13/8/1398), یوسف جمالی(م.اسفند) (13/8/1398),طراوت چراغی (14/8/1398),طراوت چراغی (15/8/1398),ابوالحسن اکبری (15/8/1398),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 15 آبان 1398 - 18:09

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام . درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.