وقتی جایی، چیزی، می ایستد

پاییز بود و هوا در چشم بر هم زدنی رو به تاریکی می رفت. آن روز هم مثل همیشه، از زور خستگی در حال چرت زدن بودم. سرم به صندلی اتوبوس شرکت واحد بود و از میان پلک هایم منظره ی مات بیرون را تماشا می کردم که از قاب شیشه عبور می کرد؛ عبوری بی وقفه.
نمی توانستم به چیزی فکر کنم، شاید چون پاها و کمرم درد می کرد. دوست داشتم بخوابم، اما ترمز یکباره راننده همه را روی صندلی هایشان جابجا کرد. راننده غرولند کرد و زیر لب فحش داد. صدای بوق ممتد اتومبیل ها می آمد. چند نفری سرک کشیدند ببینند راه بندان برای چیست. همانطور که نشسته بودم سرم را به شیشه چسباندم. هنوز چند ثانیه ای از تماس شقیقه ام با شیشه ی سرد اتوبوس نگذشته بود که حرکت قدم هایی آشنا من را غافلگیر کرد. شاید بعد از چهار سال.
روبرویش را نگاه می کرد و مثل همیشه گوشی موبایل توی دستش بود و از طریق هندزفری به موسیقی گوش میداد، عادت همیشگی اش.
سیلابی از هیجان،همه ی تنم را در خودش غرق کرد. یکهو مثل جن زده ها از جایم خیز برداشتم. اتوبوس هنوز از جایش جنب نخورده بود. خودم را به مقابل در جلویی اتوبوس رساندم. امیدوار بودم بی آنکه چیزی بگویم راننده دکمه ی باز شدن در را بزند.
در حالی که خیره شده بود به راه گفت: عجله داری؟
گفتم بله و بی هیچ حرف دیگری کارت اتوبوس کشیدم و با باز شدن در پریدم توی خیابان. از میان اتومبیل ها خودم را به پیاده روی سمت دیگر خیابان رساندم و بر خلاف جهت اتوبوس حرکت کردم.
تمام تنم داغ شده بود و همان دل آشوب همیشگی افتاده بود به جانم. مدام از خودم می پرسیدم میخواهم چه کار کنم؟ حرف بزنم؟ فقط نگاهش بکنم؟ او چه می گفت؟ چه می کرد.
در چند قدمی اش بودم. قصد کردم قدم هایم را تندتر بکنم و شانه به شانه اش قرار بگیرم. هنوز اولین قدم بلندم را برنداشته بودم که دیدم از خط مستقیمی که می رفت کنده شد و چند متر جلوتر از او، پسر جوانی که جلوی ویترین مغازه ای انتظارش را می کشید به استقبال آمد. به هم دست دادند و با خنده های ریزی احوال پرسی کردند. پسر به سمت ویترین مغازه برگشت و با دستش چیزی را نشان او داد.
_ گفتم خودت هم ببینی اگه خوشت اومد برای ولنتاین کادو بدم، خیلی گرونه نخواستم بیگدار به آب بزنم.
_وای پدرام! خیلی خوشگله.
پسر دست او را گرفت و با خودش به داخل مغازه کشید.
از آنها و مغازه عبور کردم. زانوهایم می لرزید، و دست هایم، که انگار دو سر سیم برق قطوری را توی شان مشت کرده بودم، و جریانی که از من می گذشت سخت تکانم می داد.
تاب راه رفتن نداشتم. خودم را به کنار دیواری کشاندم و چمباتمه زدم. از میان پرده ی اشک خیره شده بودم به سمتی که آنها را پشت سر گذاشتم. همه ی زندگیم همین بود. نمایش مضحکی با پایانی گریه دار. و بعد خنده ام گرفت. یک ترافیک و جهانی که می ایستد و بعد ماجرای خنده داری که از دلش آغاز می شود. و آدم ساده دلی که گمان می کند معجزه ای شده است، غافل از اینکه پتک روزگار باید جایی میان خستگی های روزمره بر سرش فرود بیاید.
به خودم نهیب زدم. باید می دیدمش. باید از دیدنم شوکه می شد. باید خواب و خیال های چهارساله را یکجایی زایل می کردم. دیوانه وار برخواستم و به سمت مغازه رفتم.
مغازه دار چهار مدل آویز را توی قوطی شان روبروی آنها گذاشته بود. آنقدر سرگرم چک و چانه زدن روی قیمت بودند که متوجه ورود من نشدند. پسر که فهمیده بودم پدرام نام دارد، مدام التماس می کرد که مغازه دار تخفیف قابل قبولی بدهد و مغازه دار می گفت که هیچ سودی نمی کند و حاضر نیست کوتاه بیاید.
و او ایستاده بود مجادله ی پدارم و مغازه دار را نگاه می کرد و گاهی آهسته می گفت: بی خیال شو. یه چیز دیگه می گیری.
سلام دادم.
هر سه به سمت من برگشتند. و وقتی او با من چشم توی چشم شد، با تعجب سلام دادم و گفتم سلام خانم فلانی. احوال شما. و او بهت زده جوابم را داد.
طوری احوال پرسی کردم که گویا یک همکار را بعد از یک هفته دیده ام و سریع به سمت مغازه دار برگشتم. طوری وانمود کردم که گویا یکی از جنس های توی ویترین را میخواهم قیمت کنم و بعد خیلی خونسرد اجناس داخل مغازه را نگاه کردم و چند تایی قیمت پرسیدم. گوشم به آنها بود.
پدرام گفت: آخرش.
مغازه دار گفت: به موت قسم، به جوونیت قسم آخرش همونه که گفتم.
_ پیش خانوم کنفم نکن قربونت برم. این میشه پول دو ماه حقوقم.
_ شرمنده تم، راه نداره.
و او گفت: میای پدرام یا برم.
صدای باز و بسته شدن در راه شنیدم و بعد گلایه های پدارم که پشت سر او از مغازه خارج شد.
به سمت مغازه دار چرخیدم و قیمت آویزی را پرسیدم که آنها قیمت کرده بودند. نمی فهمیدم چه کار می کنم. همانی که پسر خواسته بود بخرد را گفتم کادو پیچ کند. کارت کشیدم و پس انداز چند ماهم در چشم بر هم زدنی غیب شد. از مغازه بیرون آمدم. هنوز در را پست سرم نبسته بودم که دیدم پسر به تنهایی از جلوی مغازه عبور کرد و پرید توی خیابان. سمت دیگر پیاده رو را نگاه کردم و با قدم هایی تند به سمت او رفتم که داشت از جلوی ویترین مغازه ها می گذشت و پای هر کدام مکث کوتاهی می کرد.
به حال خودم افسوس خوردم. خیلی دیر دل را به دریا زده بودم و نمی دانستم چه موجی از کدام سمت من را به زیر خواهد کشید یا به ساحل خواهد رساند.
توی شیشه ی ویترین مغازه ای به قیافه ی خودم نگاه کردم. توی چشم هایم، همان شوقی بود که سال ها قبل توی یک عصر پاییزی بعد از چند تماس بی پاسخ، لا به لای چنارها گمش کرده بودم.

•••


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ک جعفری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سامان امیریان (29/9/1399), ک جعفری (30/9/1399),زهرابادره (آنا) (2/10/1399),حمید جعفری (2/10/1399),طراوت چراغی (4/10/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.