یکی، نه بیشتر!

همان مشت اول موسی، دندان نیشش را شکست. پخش زمین شده بود و تعدای از کارگرهای کارخانه موسی را کشان کشان با خودشان می بردند تا دعوا بیشتر از آن بالا نگیرد. حاج یوسف خم شد و برای بلند کردن وحید دست دراز کرد. اما چشم های وحید سیاهی رفت و نتوانست روی پاهایش بایستد.
بوی لاستیک هایی که تازه از خط تولید خارج شده بودند حال وحید را به هم می زدند. هنوز بعد از چهار ماه به هوای کارخانه ی تسمه سازی عادت نکرده بود. کسی که وحید نمی توانست ببیندش از عقب زیر بغل هایش را گرفت و از زمین بلندش کرد. برای لحظاتی همانطور در آغوش نفر پشت سری ولو شده بود. کس دیگری یک صندلی فلزی زهوار در رفته را کنار پایش گذاشت. کسی که وحید را نگه داشته بود او را روی صندلی رها کرد و بعد کنارش ایستاد. محسن بود.
_ چه کار کردی با خودت کاک وحید! سر چه بود این دعوای بی هوای شما دوتا.
وحید پوزخندی زد.
_ شانس آوردی به چش و چالت نخورد. کورت می کرد. من ضرب دستش را قبلا دیده بودم. این بی پدر کارگر کشتارگاه بوده قبلا. امیر ریوندی را هم همینطوری ناقصش کرد.
وحید دست کرد توی جیبش و دستمالی بیرون کشید. خون را از دور دهانش پاک کرد.
_ دارم براش.
دست کرد و جعبه ی سیگار نقره ای را از جیب کت فرمش بیرون آورد. جعبه ی سیگار را توی هوا مقابل چشمان حاج یوسف، محسن و نصرت گرفت.
_ لاشی میخواست این را کش برود.
جعبه را توی جیبش برگرداند. زل زد به چشم آنها. خونآبه دهانش را پر کرده بود. خواست تف کند زمین اما نگه داشتن احترام حاج یوسف و محسن مانعش شد. دستمال را بیرون آورد و خونآبه را توی آن خالی کرد. گیج بود. یک لگد به صندلی فلزی زد. صندلی پرت شد و روی کف سیمانی انبار سر خورد.
خواست همه کس و کار موسی را فحش بدهد اما دست حاج یوسف روی شانه اش فرود آمد.
_ شیطون رو لعنت کن. برگردید سر کارتون.
کارگرها چند قدمی از او دور نشده بودند که وحید گفت: من دیگه تو این سگدونی نمی مونم. این چهار ماه حقوق عقب افتاده هم کوفت رئیس روسا و زن و بچه اشون بشه.
به اتاقک تعویض لباس رفت و بار و بندلیش را جمع کرد.
◘◘◘
تاریکی کوچه ی پاپتی ها را قرق کرده بود. اینجا و آنجا تک و توک روشنایی ضعیفی از درز در و دیوارها به کوچه می پاشید. خبری از تیر چراغ برق نبود و کسی جلوی در حیاط خانه اش را لامپی نبسته بود.
وحید پرسان پرسان خانه ی موسی را جسته بود. پشت تل نخاله هایی نشسته بود که یک خانه با خانه ی موسی فاصله داشت. چاقوی ضامن دار را توی مشتش می فشرد. بعد از دو ماه باید زخمش را می زد و از شهر می رفت. جای دندان شکسته هنوز درد می کرد. دکتر نتوانسته بود ریشه ی دندان را بیرون بکشد.
صدای قدم هایی را از سر کوچه شنید. از بالای تل گچ و سیمان گردن کشید. موسی سلانه سلانه توی تاریکی می آمد، اما تنها نبود. دست بچه ای را گرفته بود. به موسی نمی آمد بچه داشته باشد.
وحید بلند شد. دستمال بلندی را که دور گردنش انداخته بود روی صورتش بست. نزدیک رفت. در چند قدمی در خانه موسی به هم رسیدند. بدون آنکه چاقو را نشان موسی بدهد ضامنش را زد.
_ یک حساب قدیمی داشتیم که اومدم صافش کنم مشمول الضمه از این شهر نرم.
موسی چشم تیز کرد.
_ وحید تویی؟! اون پارچه چیه بستی به سر و صورتت.
وحید با پسر بچه چشم تو چشم شد.
_بچه رو بفرست بره خونه.
_ من سر جنگ ندارم، خسته از اون خرابه شده رسیدم، زن و بچه هام چشم به راهن، برو برا خودت مصیبت درست نکن!
_ داداش این مرده کیه؟
_ بیا این کلید، برو خونه. به ننه بگو من دیر میام.
پسر بچه مردد کلید گرفت و با نگاهی که مدام روی موسی و وحید می لغزید داخل خانه رفت.
وحید معطل نکرد.
رد نگاه موسی هنوز روی بسته شدن در بود که تیغه ی چاقوی وحید پهلویش را درید.
_ یکی ...
موسی گفت و نفسش را بیرون داد.
_ نه بیشتر...
روی زانوهایش فرود آمد.
_ من هم فقط یکی زدم.
صدای همهمه و دمپایی و کفش توی حیاط خانه موسی پیچید. وحید بی درنگ در کوچه دوید.
◘◘◘
هر کسی که از اتوبوس پیاده می شد به سمت سرویس های بهداشتی می دوید. وحید به خودش کش و قوسی داد و ساک را از دست شاگرد راننده اتوبوس گرفت. رفت و دور از چشم همه پشت درخت بزرگی که شمشادهای ترمینال احاطه اش کرده بودند شاشید. اول فکر کرد که سوار تاکسی شود، اما بعد دلش خواست سیگاری آتش بزند و کمی پیاده برود. جعبه ی سیگار نقره ای را از توی جیب پالتوی رنگ و رو رفته اش بیرون آورد و یکی از سیگارهای دستپیچ آماده اش را روشن کرد. اینبار جعبه را توی ساک گذاشت و در پیاده رو به راه افتاد. هنوز چندقدمی بیشتر با طعم تلخ سیگار کیفور نشده بود که به یکبار احساس کرد مچ دستی که ساک را با آن گرفته بود از جایش کنده شد. در امتداد نیرویی که ساک را با خود برده بود کشیده شد و به زمین خورد. موتوری با دو سرنشین ساک را از او قاپیده بودند. سیگاری که از دهانش روی سنگفرش پیاده رو افتاده بود هنوز دود می کرد.
یکی از عابرین دستش را گرفت و از زمین بلندش کرد.
گیج و مبهوت تا سر خیابان رفت. میخواست راه رفته را تا ترمینال برگردد که چشمش به ساک خورد. افتاده بود لب جوی سیمانی. حتما دیده بودند که جز چند لباس چرک چیزی توی ساک نیست و دورش انداخته بودند. اما ناگهان به یاد جعبه ی سیگار نقره ای افتاد. ساک را برداشت و به دنبال جعبه گشت. جعبه ی سیگار نبود، اما عکس سه در چهار مادرش که توی جعبه جاساز کرده بود لای لباس ها دیده می شد.



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سامان امیریان (29/9/1399), ک جعفری (30/9/1399),زهرابادره (آنا) (2/10/1399),حمید جعفری (8/10/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 دي 1399 - 02:23

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) @};- @};-


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 8 دي 1399 - 11:16

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام سامان
خوبید؟
دست درازی کردن ترکیبی کنایی است که به معنای تعرض و زیاده خواهی است و در معنای بلند کردن کسی از زمین کارایی ندارد.
شروعت خوب بود. شروع طوفانی و یهویی مثل داستان های محمود دولت آبادی.
موفق باشی



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.