سی مرد

یکی بود یکی نبود
یک‌چارجی مهربون توی شهر بود که اخبار را بعد از گرفتن پول از اسپانسر خبر در شهر پخش میکرد و امروز قرار بود خبر فوق العاده ای را در شهر اعلام کند :
مردم ،مردم جمع شوید که شخصی به اسم هد هد قصد دارد شمارا رایگان به سفر خود شناسی ببرد و جارچی موظف بود برای این خبر که پول زیادی هم برایش گرفته بود، اسم مشتاقان و طالبان سفر را بنویسد و به اهالی شهر را ترغیب به سفر کند ...اول کسی شنوا نبود ولی جارچی یا ندا دهنده ی ما تک به تک پیش مردم رفت مردی به اسم علی گفت عاشق است و درگیر ازدواج و نمیتواند معشوق خود را رها کند مردی به نام محمد گفت زمین خریده و توان رهایی ان را ندارد و...زنان نیز درگیر خانه و شوهر خود بودند .ندادهنده سی روز تلاش کرد تا سی مرد را پیدا کرد و به هد هد مردی توانا و عاقل سپرد .هفت شب مهمان هد هد بودند در بالا رفتن از کوهی تا هفت راه عشق را بیاموزند که این هفت راه ،راز است که اولش با طلب اغاز شده بود و اخرش به فنا رسیده بود.راهی بسیار زیبا ؛در شب هفتم سی مرد که در راه بیست مردشان از راه باز مانده بودند با بالای کوه رسیدند و عکس خود را بالای کوه دیدند و یافتند هر کس خود را بشناسد عشق را شناخته است هدهد در بالای کوه به انان راز عشق را گفت که ای عزیزان من اگر از گناهان خود شرمسارید رحمت عشق بالاتر است و این عشق ،خداست.رسیدن به خدا اغاز گر ماجرا بود...

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (27/10/1399),مهشید سلیمی نبی 2 (29/11/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.