چه انشایی بنویسم

دست کوچکی روی کاغذ قرار گرفت تا انشا بنویسد. موضوع انشای داده شده این بود که یک روز خود را کامل توصیف کنید.
من امروز با سر و صدای همسایه ی روبرویی بیدار شدم. پدرم هیچ وقت صبح ها زنگ ساعت را نمی گذارد چون ما هر روز با شنیدن حرف های بد همسایه ها بیدار می شویم. آنها خیلی تق تق درهایشان را می کوبند و در راهرو به هم بد و بیراه می گویند.
پدر می گوید اگر آنها کمی زودتر از خواب بیدار بشوند لازم نیست درهای خانه شان را با عجله به هم بکوبند و بعد در راهرو و پله ها بدوند. بعد از بیدار شدن ما صبحانه می خوریم، آب جوش با نان. پدر می گوید چای برای معده ضرر دارد برای همین ما چای نمی خوریم. تازه او می گوید معده را نباید اول صبح پر کرد برای همین ما مثل دوستانم پنیر و کره و مربا و از این چیزها نمی خوریم. صبحانه که تمام شد ، ما لباسهایمان را از زیر فرش برمی داریم تا بپوشیم. اولش خیلی خیلی سردمان می شود و می لرزیم ولی پدر می گوید: در عوض لباسهایمان اتو شده و صاف است. ما موقعی که از خانه بیرون می رویم پدرم در را آهسته می بندد و بعد ما شروع می کنیم یکی یکی پله ها را تا پایین می شماریم. اینطوری ریاضی ام قوی می شود.
وقتی به پایین پله ها می رسیم دیگر حسابی گرممان شده است. پدر می خندد و می گوید خوبی طبقه چهارم بودن این است، اگر طبقه اول بودیم، اینقدر گرممان نمی شد.
جلوی ساختمان ما ایستگاه اتوبوس است. من در زمانی که منتظر آمدن اتوبوس هستم وقت دارم تا بازی کنم. معمولا همیشه در کنارکیسه های زباله ای که در جلوی محوطه ساختمان ریخته یکی دو تا ظرف پلاستیکی هم هست که من آنها را به طرف سطل آشغال بیرون محوطه شوت کرده و فوتبال بازی می کنم.
در اتوبوس بعضی وقتها که ما می ایستیم، بچه هایی که کمی از من بزرگتر هستند نشسته اند و با تبلت بازی می کنند، پدر می گوید آنها نمی توانند سر پا بازی کنند پس مجبورند که بنشینند.
برای رسیدن به مدرسه اتوبوس باید از دو تا چهار راه عبور کرده و پشت چراغ قرمزها بایستد. چراغ قرمز اولی خیلی زود به رنگ سبز در می آید اما ماشین ها همه اش بوق می زنند و موتورها از لابلای ماشین ها دور زده و می روند؛ موهای موتورسوارها به خاطر باد تکان می خورد، پدر می گوید اگر تصادف کنند آسیب می بینند.
ما باید مدت بیشتری پشت چراغ قرمز دوم بمانیم، برای همین بوق های بیشتری می شنویم، مردم در اتوبوس سرهایشان را اینور و آنور می کنند تا ببینند چراغ کی سبز می شود. پدر می گوید در کل شهر ما دوازده چراغ قرمز وجود دارد ولی دو تا از این چراغ ها سر راه ماست برای همین مردم ناراحتند.
ما دو خیابان مانده به مدرسه پیاده می شویم چون در آن خیابان دیواری هست که در کنارش کلی لباس و کیف و کفش روی زمین ریخته شده است. پدر من خیلی آدم مرتبی است، او نمی تواند شهر را نامرتب ببیند، بنابراین او می رود و لباسها و کیفها را از زمین برداشته و به جا لباسی که روی دیوار است آویزان می کند و اگر چیزی روی دیوار جایش نشد آن را برمیدارد تا به خانه ببریم چون اینطوری هم جای شهرمان خلوت می شود و هم اینکه جالباسی کمد اتاقمان خالی نمی ماند و لباسها هم روی زمین نمی مانند تا خراب شوند. بعد ما به خیابان مدرسه می رویم و باید از روی خط عابر پیاده رد شویم تا به مدرسه برسیم، تقریبا همیشه خط عابرپیاده شبیه صفحه شطرنج می شود. خانه های سیاه لاستیک های ماشین هاست. تابلوی ایست پلیس مدرسه از پشت سر ماشین ها پیداست.
وقتی مدرسه من تمام می شود کار پدرم هم تمام می شود و به دنبال من می آید، من خیلی خوشحالم که وقت زیادی را با پدرم می گذرانم اما دوستان من خیلی نمی توانند با پدرهایشان باشند. آنها ناراحتند که پدرانشان زیاد کار می کنند. دوستانم می گویند حتما پدرت رییس است.
بعد از مدرسه برای خوردن ناهار به خانه می رویم. در راه برگشت از خیابانی می گذریم که داخلش بیمارستان است. همان بیمارستانی که مادر از داخل آن پیش خدا رفت. پدر گفته در بیمارستان یکسری آدم های بد خودشان را شبیه پرستارها و دکترها جا زده اند و مامان باید می رفت تا اسم آنها را به خدا بگوید، اینجوری اسمشان می رود جزو آدم های بد لیست خدا و مجازات می شوند. آن وقت اگر کسی مثل مادر من به بیمارستان برود آنها عملش می کنند و او زنده می ماند؛ تازه یک خواهر کوچولو هم با خودش بعد از عمل به خانه می آورد. وقتی به خانه می رسیم ما ناهار کاهو و سکنجبین می خوریم، پدر می گوید این روزها خیلی ها گیاه خوار شده اند تا سالم بمانند و نخواهند به بیمارستان بروند.
شاید اگر وقتی مامان بود به جای سیب زمینی و نان، کاهو می خوردیم او به بیمارستان نمی رفت. بعد از ناهار می خوابیم اما تا خوابمان ببرد خیلی طول می کشد چون همسایه های طبقه ی بالای ما به حمام می روند و خیلی حمامشان طول می کشد وانگار که صدای شیر آب از توی کمد ما می آید. یکبار با پدر به در خانه شان رفتیم و پدر از آنها خواهش کرد تا کمتر سر و صدا کنند اما خانم همسایه بلند بلند گفت: همسایه ی بالایی ما سر و صدا می کند، ما هم سر و صدا می کنیم، اگر ناراحتید شما هم سر و صدا کنید.
من فکر می کنم چون او خیلی چاق تر از پدر بود توانست با پدر بلند حرف بزند اما مادر من که لاغرتر بود همیشه آهسته تر از پدر حرف می زد.
بعد از اینکه از خواب بیدار شدیم، من مشق هایم را می نویسم، من همه ی درس ها را دوست دارم و آنها را خوب می خوانم و یاد می گیرم چون دوست دارم وقتی بزرگ شدم مثل پدرم آدم موفقی بشوم، پدر می گوید اگر می خواهی موفق شوی باید خوب درس بخوانی و مدرکت از مدرک من بالاتر بشود چون من فقط سیکل دارم.
بعد از اینکه مشق هایم را نوشتم ما بیرون می رویم تا شام بخوریم. پدر من قبلا یک موتور زیبا داشت که با آن به همه رستوران های شهر می رفت ولی آن را به مامان داد تا بتواند با آن پیش خدا برود، برای همین همه ی صاحبان رستوران ها با پدرم دوست هستند بنابراین ما هر شب به یک رستوران می رویم. من همیشه روی یک صندلی جلوی درب رستوران می نشینم تا پدرم با دوستهایش حرف بزند. پدرم از همه ی آنها لاغرتر است فکر کنم برای همین با آنها آهسته حرف می زند و با دست من را به آنها نشان می دهد تا معرفی کند بعد می خندد و با آنها به آشپزخانه می رود و همیشه با یک غذای خوشمزه برمیگردد.
ما آن غذا را به پارک می بریم، روی نیمکت می نشینیم و می خوریم. ولی بعضی ها روی چمن ها می نشینند، پدر می گوید آخر آنها چمن ها را دوست ندارند وگرنه روی آن نمی نشستند تا خراب شود. وقتی شاممان تمام می شود ما ظرف غذایمان را مثل بقیه پای درخت نمی گذاریم، آن را درون سطل آشغال می اندازیم.
وقتی شب به خانه می رویم راهرویمان پر از گل شده است. من فکر می کردم همسایه روبروییمان گل بازی می کند و برای همین آن جا را پر از گل می کند. اما پدرم گفت همسایه مان آدم خوبی است، فقط یادش می رود کف کفشش را موقع آمدن به خانه تمیز کند.
وقتی وارد خانه می شویم من پاهایم را می شویم و پدر هم جوراب هایمان را تا بو نگیرد. بعد مسواک می زنیم و می رویم که بخوابیم اما همسایه ی بغلی مان شروع می کند به داد زدن و به دیوار چیزی می کوبد. من اول ها فکر می کردم که او تنها زندگی می کند چون هر شب قبل از خواب فقط صدای داد زدن او می آید، اما چند بار که به خانه می آمدیم داخل راهرو زن و دختر و پسر او را دیدم. او همه اش سر آنها داد می زند و آنها جواب نمی دهند. من فکر می کردم که آنها کر و لالند، اما پدر گفت آن آقا مریض است و من باید برای او دعا کنم تا خوب بشود. بنابراین قبل از اینکه بخوابم برای او دعا می کنم تا حالش خوب بشود و از خدا تشکر می کنم که یک روز خوب و شاد را گذرانده ام. بعد پدر قاب عکس مادر را با دستمال پاک می کند و برقها را خاموش می کند و او هم می خوابد.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

لویذا هدایتی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

حسن ایمانی (2/10/1398),سعید کنف چیان (7/10/1398),لویذا هدایتی (7/10/1398),سید محمد حسین شرافت مولا (14/10/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.