سرگردان

به خاطر قد کوتاهم هميشه احساس مي کنم مردم از بالا به من نگاه مي کنند. موهايم را کمي سيخ کرده ام تا ابهت بيشتري داشته باشم اما در عوض نگاه بد افراد را رويم احساس مي کنم. هميشه به خاطر اينکه مدل گوشهايم کمي زاويه دار است خجالت مي کشم.
آنقدر به اين مسائل فکر مي کنم که ناگهان پايم پيچ مي خورد و داخل جوي آب مي افتم. حالا همه به چشم يک ولگرد به من نگاه مي کنند. به خيابان پايين تر که مي روم پيرمردي به چشمهاي سبزم زل مي زند و به سر تا پايم که کثيف شده نگاه مي کند و بلند مي گويد:" اعوذ بالله من الشيطان الرجيم". آخر چرا اينقدر سطح فرهنگ مردم پايين است، گرسنه و تشنه هم هستم. از صبح زود که پا به خيابان گذاشته ام هيچ چيز نخورده ام.
راه مي افتم به طرف پارک سر خيابان. روي يکي از نيمکت ها پسري دارد ساندويچ تن ماهي اش را روي نيمکت مي گذارد تا از توي کيفش کتابي بيرون بياورد، اين بهترين موقع است تا غذايش را بردارم. نه اينکه دزد باشم ولي خب شرايط مرا به اين سو کشانده است. مي روم تا ساندويچ را بردارم، اما لگد پسر مرا از روي نيمکت پرت مي کند آن طرف تر و چند فحش نثارم مي کند. من هم بلافاصله فرار مي کنم تا کتک بيشتري نصيبم نشود. حالا خوب شد وقتي از روي نيمکت پرت شدم روي چهار دست و پايم فرود آمدم وگرنه حتما کمرم آسيب مي ديد. اين هم از فوايد گربه بودن است!

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.8 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

زهرابادره (آنا) ,لویذا هدایتی ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (6/8/1399),نوریه هاشمی (7/8/1399),ابوالفضل ابطحی (14/8/1399),لویذا هدایتی (15/8/1399),زهرابادره (آنا) (24/8/1399),طراوت چراغی (30/8/1399),طراوت چراغی (5/9/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.