آخرین برگ

آخرین برگ پاییزی به جا مونده روی زمین چه حسی داره ؟
این سوالیه که اکثر مواقع بهش فکر میکنم
شاید دوس داره دست درخت هیچ وقت رهاش نکنه حتی اگه به قیمت پوشیدن لباس سفید یا سبزی باشه که ازش متنفره
شاید دلش میخواد بیافته و مرگ تراژدی گونه رو با له شدن زیر قدم های یک زوج عاشق تجربه کنه
ممکنه هم دعا دعا کنه مامور شهرداری بندازش تو ماشین و پیش بقیه برگا مهمونی بگیره یا عزاداری کنه
من برگای زیادی رو جمع میکنم
شاید یه روز آخرین برگ رو پیدا کردم و سوالمو ازش پرسیدم

هر چند امیدوارم برگ آدم گریزی نباشه و جوابمو بده

22 آذر
امروز یه برگ برداشتم
گپ زدیم
درد و دل کرد
گفت همیشه د.س داشته آخرین برگ پاییزی باشه
منم بهش گفتم همیشه دلم میخواسته حس آخرین برگ رو بدونم

گفت بزارمش تو شلوغ ترین نقطه شهر
جایی که مامور شهرداری هر روز میاد
لحظه خداحافظی بهش گفتم
اگه روزی آخرین برگ شدی صدام میکنی تا حستو بهم بگی ؟

الان چند ساعته که از رفتنش میگذره
دارم برمیگردم خونه
حالا هر برگی رو میبینم
دیگه به این فکر نمیکنم که آخرین برگ پاییزی چه حسی داره ؟
از خودم میپرسم
اون تو آینده دوست داره آخرین برگ پاییزی باشه یا مجبور میشه که آخرین برگ باشه ...

متینه شاهینی
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

علیرضااشرفی مهابادی ,محمد علی قجه ,


این داستان را خواندند (اعضا)

سعید کنف چیان (2/10/1398),اصغر محمودی (2/10/1398),محمد علی قجه (4/10/1398),علیرضااشرفی مهابادی (8/10/1398),علی دوستمن (9/10/1398),فرزانه بارانی (19/11/1398),

نقطه نظرات

نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 2 دي 1398 - 11:58

نمایش مشخصات حسن ایمانی سلام و عرض ادب...
داستان خوب و گيرايي بود. كشش خاصي داشت نگارش شما. اون هم از اين جهت كه تراوش ذهني شما در به تصوير كشاندن يك برگ زرد پاييزي بسيار قدرتمندانه است. گاهي ذهن ما اونقدر قدرتمنده كه مي تونه از يه اتفاق كوچك يه نگارش بزرگ رو خلق كنه و گاهي ذهن ما كركره ش پايينه و هر چي به موضوعات مهم فكر ميكنه، نتيجه اي نمي گيره.
اين داستان در مورد اول صدق مي كنه. يعني اينكه ذهن قدرتمند شما به ميدون مياد و به واكاوي موضوعي مي پردازه كه خب كمتر بهش پرداخته ميشه و با تلفيقي از خلاقيت و واقعيت و تخيل گرايي، يه كار بديع رو خلق مي كنه. اينكه ذهن شما روي يك موضوع به ظاهر ساده زوم كرده و تونسته متني دلنشين رو به وجود بياره جاي تقدير داره... اين متن به حاشيه نرفته و به نتيجه خوبي رسيده. اصلا گرفتار ايجاز مخل نشده. (يعني كوتاه نويسي اختلال گرا). اين داستان كوتاه در جاي خودش خلق شده و با فضاسازي و تفسير شرايط محيط، حال و هواي يك جريان اتفاق افتاده رو خوب پديد آورده... من از خوانش اين داستان لذت بردم...
دستمريزاد...
حسن ايماني


نام: محمد علی قجه کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1398 - 17:07

نمایش مشخصات محمد علی قجه بسیار زیبا و بدیع احسنت



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.