کولبر آسمان

یک بار گذاشته بودند روی کولش و او باید از برف‌و‌بورانِ گردنهٔ ژالانه عبورش می‌داد. سنگینی‌ روی کولش بود و خودش را با فکر کردن مشغول کرده بود. نمی‌دانست داخل بارش چیست. فکر کرد شاید چای باشد. بعد یک لیوان چای داغ که بخار گرم از رویش بلند می‌شود و در آن سرما، می‌خورد به صورتش آمد توی فکرش. چه خیالی، چه فکری. تحمل سرمای طاقت‌فرسای این کوره‌راه با غرق شدن در فکر و خیال برایش آسان‌تر می‌شد.

سرش را پایین گرفته بود که صورتش از دست سرما و سیلی‌هایش در امان باشد. در طول این یک ساعتی که راه آمده بود فقط پوتین‌هایش را دیده بود و رد پوتین‌های کولبر جلویی که قطب‌نمای راهش شده بودند. آن‌ها را دنبال می‌کرد. به جز خیال‌پردازی، سرگرمی دیگرش همین بود. سعی می‌کرد پایش را دقیق روی جاپاها بگذارد. نوک پوتین‌های‌ سیاهش تمام سفید و برفی شده بود. این‌بار به این فکر کرد چقدر خوب شد دیروز مادرش متوجه درز کفشش شد و آن را برایش دوخت وگرنه این سرمای بی‌مروت از همان باریکه‌راه داخل می‌آمد و شیرهٔ جانش را می‌مکید.

مسیر زیادی نمانده بود. او این‌طور فکر می‌کرد؛ چطور؟ سرش که پایین بود؛ بالا هم اگر می‌گرفت که در آن برف و بوران چیزی دیده نمی‌شد. نزدیکی مقصد را از خستگی پاهایش فهمیده بود. آن‌جا که دیگر پایش هر چند قدم یک‌بار خالی می‌کرد و می‌رفت که بیفتد اما خودش را محکم می‌گرفت، همان نشانِ نزدیک شدن به مقصد و تحویل دادن بار بود.

راه می‌رفت و در فکر‌های مختلف گشت می‌زد. ناگهان فریادی رشته‌ای افکارش را پاره کرد. کولبری فریاد زد:«بهمن بهمن». ترسید. هرّی دلش ریخت. هوا سرد بود و از داخل هم یکهو جانش سرد شد. شنیده بود بهمن چه بر سر کولبرها می‌آورد. دید کولبرهای دورش همه فریاد می‌زنند و می‌دوند. او هم آمد بدود که به عقب افتاد. کولهٔ بسته به کمرش او را زمین زده بود. سنگینی بار کار دستش داده. افتاده بود روی زمین و صورتش رو به بالا. بهمن را می‌دید که از قله‌ای دارد به سمتشان می‌آید. آن یکی کولبر که ردِپا به‌جا می‌گذاشت آمد به سراغش. آمد دستش را گرفت و بلندش کرد. حالا با هم می‌دوییدند. بارَش سنگین بود اما به فکرش نرسیده بود کوله را از کمرش باز کند. ترس، فکرش را کشته بود. صدای بهمن نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد و هر لحظه صدای پاها که دوان‌دوان برف‌ها را می‌کوبیدند کمتر می‌شد.

آه که چیزی نمانده بود به پناهی برسد. جایی که دست بهمن به پسرک نرسد. چیزی نمانده بود برسد به پناه کوهی. حساب کرد. چند قدمی مانده بود. شاید سه قدم. در دلش امید پرفروغ شد. دو قدم تا زندگی. حالا شده بود یک قدم. گاهی فاصله مرگ و زندگی یک قدم است. پایت را بردار عزیزکم. بدو. خواهرت منتظرت است ها. بدو. من از چشمان اشک‌زده مادرت نگرانم. بدو. سکوتی که بعد از تو به جان پدرت می‌افتد اشک من را در می‌آورد. جان برادر، بدو. یکهو دید بارش سنگین شد. خیلی سنگین. از آن باری که بر دوشش بود خیلی سنگین‌تر. روی دوشش سرما سوار شد. به این می‌مانست که دارد زمستان را کولبری می‌کند. به کجا می‌رود؟ آسمان.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

جلالِ احمد ,


این داستان را خواندند (اعضا)

جلالٍ احمد (6/10/1398),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.