تنها تر از تنها


تنها تر از تنها

تنهاتر از تنها شدم آواره ی میدان شدم

خود را زبونی ساخت با اشک هم پیمان شدم

اما مرا تحقیر نیست چون که هنوزم دیر نیست

دو نفر دختر زیبا در یک پارکی، روی یک صندلی برگی شکل و در مقابل برکه ای نشسته بودند. صدای اردک ها از برکه می آمد. یکی از دختر ها سرش پایین و خیره به موبایلش بود. شال قرمز رنگ سرش بود. یکی سرش بالا بود و با لبخند، نفس هایی از ته دل می کشید. شال سرش نقره ای بود. سکوتی قشنگ در فضای پارک برقرار بود. بالاخره دختر خندان و خوشحال به حرف آمد و گفت:

- عصرتون بخیر! هوای قشنگیه!

دختر مقابل، همچنان در موبایلش بود:

- معمولی!

- هر روز این وقت روز میاین پارک؟

- نه!

- به هر حال خوشحال شدم از دیدنتون!

دختر گوشی خودشو کنار گذاشت و سرش را با تعجب بالا گرفت و گفت:

- از دیدن من؟؟؟؟!!!!

- آره! مگه اشکالی داره؟

- خوبه که اینقدر خجسته ای! دل خوشی داری! خیلی وقته هیچی منو خوشحال نمی کنه. اونوقت تو با دیدن یک غریبه خوشحال میشی!

- خوب دوست عزیز، بستگی به نگاه تو به زندگی داره! من حتی از پریدن یک قورباغه هم خندم میگیره.

- خوبه که هیچ مشکلی تو زندگیت نداری! اگر جای من بودی، از پریدن اون قورباغه گریه ات می گرفت!

- وا! مگه تو چه مشکلی داری که به اون قورباغه ی بدبخت گیر میدی؟

- دختر جان! برو از زندگیت لذت ببر! همون بهتر که جای من نیستی. برو از فضای پارک لذت ببر. به هر حال، منم خوشحال شدم از دیدنت!

- ولی من الان فقط از صحبت با تو لذت می برم!

- میگم دلت خوشه! از صحبت با یک دختر دل مرده چه لذتی می بری؟

- کی گفته تو دل مرده ای؟ اگر دل مرده بودی، رژ لب قرمز به اون خوش رنگی نمیزدی! هاااااااااااااا؟

- عادت داری از روی ظاهر، همه رو قضاوت کنی؟

- نه! ولی خیلی مایلم کمکت کنم. هر مشکلی که داشته باشی!

- خدا هم نمی تونه کمکم کنه. اون وقت تو می خوای؟

- آخه من تو زندگیم خیلی مشکل ها داشتم که خدا کمکم کرد. منم فکر می کردم اگر کسی جای من بود، میمرد. ولی خوب همه جای خودشون بودن و از منم بدتر دغدغه داشتن. تازه فهمیدم اگر من جای اونا بودم میمردم.

- خانم بس کن ! تا حالا تو زندگیت عاشق شدی؟؟

- هزار بار!!!!!!!!!!!!!!!

- عاشق پسر چی؟

- یه بار سه سال پیش!

- خوب! پیش تو موند یا ترکت کرد؟

- ترکم کرد!

- حالت بد نشد؟

- خیلی کم!

دختر دل مرده، مکث کوتاهی کرد.

- یعنی چی خیلی کم؟

- یعنی خیلی کم دیگه! اون تصادف کرد و مرد. ولی خوب زمانی که باهاش بودم، قدر ثانیه های خوبمون رو دونستم!

- چییییییییییییی؟ تصادف کرد؟؟

- آره

- بعدش تو چیکار کردی؟

- زندگیم رو کردم دیگه!

- اون موقع بعد از مرگش چه حسی داشتی؟

- خیلی ناراحت شدم. ولی یادمه بهم گفته بود به من وابسته نشو! چون اصولا آدم ها تو زندگی چرخش می کنن! هیچکس پایدار نیست!

- الان حتی دلت هم تنگ نمیشه!

- چرا! خیلی دلم تنگ میشه! ولی سعی نمی کنم خودمو نابود کنم. اون دیگه مرده و رفته!

- تو به پدر و مادرت هم گفته بودی که دوستش داری؟ اونا پسره رو میشناختن؟

- من پدر و مادرم خیلی ساله مردن! وقتی 6 سالم بود فوت کردن!

- پس تو با کی زندگی کردی؟

- با عمو و زن عموم! خیلی پیر بودن!

- بودن؟؟
- آره اونا هم سه سال پیش، همون موقع هایی که محمد، دوستم، تصادف کرد و مرد، فوت کردن!

- چی شد رفتن؟!!!!!!!!!

- مریض بودن! جفتشون!

- الان تو تنها زندگی می کنی؟

- از نظر همه تنهام ولی خوب یک دنیا انرژی دارم! من با قلب و روح و جان زندگی می کنم. من فقط کسی کنارم نیست. ولی تنها نیستم!

- از این همه مرگ ناراحت نبودی؟

- چرا!!!!! هنوز هم ناراحتم. ولی خوب اونا که رفتن! من که زندم چرا زندگی نکنم؟

سپس مکثی کرد و گفت:

- ببین دختر خوب! نمی دونم باهات چیکار کرده! رفته یا مرده یا خیانت کرده . ولی اینو بدون تو الان از همه ی تنهاهای دنیا، تنها تری! خیلی ها از تو بد ترن. تو فقط داری به خودت فشار میاری که چرا بدبخت و تنهایی! در حالی که غصه ی تو، فقط خودتو نابود می کنه و مطمئن باش اون پسر هم، راحت زندگی می کنه و لحظه ای هم به تو فکر نمی کنه! پس بهتر نیست فاز غم برنداری؟

سپس شماره ی خودشو نوشت و داد دست دختر و گفت:

- ببین! این شماره ی منه. من که هیچ وقت احساس تنهایی نمی کنم. ولی دوست دارم بعضی وقت ها با آدم ها زندگی کنم. اگر دوست داری فردا همین ساعت ها بیا پارک همو ببینیم! اسم من سارا هست!

سارا این رو گفت و از جا بلند شد و به آن سوی برکه رفت!

دختره افسرده به حرف های اون دختر خیلی فکر می کرد. شب که در رخت خوابش بود، به شماره ی سارا زنگ زد:

صدای مهربان سارا از پشت تلفن آمد:

- الوووووو

- من از رابطه ی خودم باهاش به پدر و مادرم چیزی نگفتم. خیلی خیلی تنهام. هیچکس در این دنیا منو درک نمی کنه. واقعا تو دلم پر از غمه. چیکار کنم؟؟؟ چرا خدا با من اینطوری می کنه؟

- چرا به پدر و مادرت چیزی نگفتی؟

- چون اونا من رو درک نمی کنن. همین الان گفتم هیچکس من رو درک نمی کنه! من خیلی تنهام!

- چرا فکر می کنی پدر و مادرت درکت نمی کنن؟ چرا همه ی جهان باید تو رو درک کنن که تنها نباشی؟ تنهایی از نظر تو یعنی چی؟ اصلا بزار من سوال کنم. مشکلات زندگی تو چیه؟؟؟

- اون به من می گفت خیییلی دوستم داره. ولی گذاشت رفت. مامان و بابام دائم بهم گیر میدن. باور کن اینقدر اعصابم خورده که دائم با دوستام دعوا می کنم. دیگه نمی دونم چیکار کنم!

- دختر خوب! من هنوز اسم تو رو نمی دونم!

- نیوشا!

- نیوشا جان! اینایی که تو گفتی هیچکدوم مشکل نیست. اون که رفته، دیگه رفته و برنمی گرده. مطمئن باش اگر با تو نموند، با دومی هم نمی مونه! پس نمی خواد ادای آدم های افسرده و حقیر رو در بیاری! پدر و مادرت هم اگر چیزی میگن به خاطر دختری میگن که با خون دل بزرگ کردن! تو نمی تونی ذهن پدر و مادر خودت رو تغییر بدی! فقط باید با سیاست و آرامش باهاشون صحبت کنی! من اگر جای تو بودم خودم رو از تنهایی در میاوردم.

- من که خیلی تنهام!

- من و تو جفتمون تنهاییم! با این تفاوت که تو همه چیز داری جز خدا و من هیچ چیز ندارم جز خدا ( برگرفته از سخن تاگور عزیز)
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.2 از 5 (مجموع 6 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

4

مرتضی حبیب االهی یان ,سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ,طراوت چراغی ,علی دوستمن ,


این داستان را خواندند (اعضا)

آذر جهانی (21/11/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (22/11/1398),آذر جهانی (23/11/1398),طراوت چراغی (23/11/1398),علی دوستمن (30/11/1398),محمد علی قجه (30/11/1398),سلمان مرادی (5/12/1398),مرتضی حبیب االهی یان (12/12/1398),سعید فلاحی (زانا کوردستانی) (20/1/1399),

نقطه نظرات

نام: علی دوستمن کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1398 - 16:36

سلام مادر جان من معمولا داستان رانميخوانم ولي براي روحيه لايک ميکنم


@علی دوستمن توسط آذر جهانی Members  ارسال در چهار شنبه 30 بهمن 1398 - 22:14

نمایش مشخصات آذر جهانی سلام مادر جان
سپاس که داستان مرا خواندید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.