من که براش کم نذاشتم

با هم‌دیگه همکار بودیم
تو یک دفتر کار می‌کردیم اما سمت‌های مختلف داشتیم و تو بخش‌های مختلفی می‌نشستیم.
به هر بهونه‌ای بود از اتاق می‌آمدم بیرون تا ببینمش
حتی در حد یک چشم تو چشم شدن!
حتی بخاطر این‌که بهونه داشته باشم واسه دیدنش چای زیاد می‌خوردم و یا با همکارای دیگه چالش کاری ایجاد می‌کردم!

با اینکه تازه باهاش آشنا شده بودم، می‌دونستم روز تولدش حال خوبی نداره و غم زیادی روی دلش سنگینی می‌کنه.
با دست خالی و با قرض سنگین یه تیکه دستبند طلا براش خریدم و بهش هدیه دادم.
خودم از ذوق این هدیه زمین و زمان رو بنده نمی‌شدم؛ اما اون انگار زیاد خوشش نیومد......
5 روز جلوتر از تولدش دستبند رو دستش کردم، یکم بالا پایین کرد و نگاهش کرد، اما.......
روز تولدش که رسید، خوشحال رفتم سرکار
حتی می‌خواستم یه کیک کوچیک هم برای تبریک براش بخرم
اما
وقتی رفتم بشینم پشت میز، دیدم دستبند رو گذاشته روی میزم!!

من فقط می‌خواستم خوشحالش کنم ولی خب انگار زیاد خوشش نیومد
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

علیرضااشرفی مهابادی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محدثه رضایی زاده (20/2/1399),نوریه هاشمی (23/2/1399),طراوت چراغی (24/2/1399),حمید جعفری (مسافر شب) (1/3/1399),علیرضااشرفی مهابادی (6/3/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 24 ارديبهشت 1399 - 11:14

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام به داستانک خوش آمدید .متنتون خوب به تحریر دراوردید ولی جای گسترش دارد.
موفق باشید


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 خرداد 1399 - 05:37

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام امیرحسین
ورود رو به جمع نویسندگان داستانک تبریک میگم
بنظرم دستبند رو بهت پس داد چون در حیطه اون ارتباط اجتماعی دادن چنین هدیه ای خیلی بیشتر از تصور است و قابلا چنین هدایایی برای نامزدها یا زن و شوهرها رواج داره اما من ندیدم کسی به همکارش برای روز تولد، طلا هدیه بده و شاید بخاطر همین اون دستبند رو پس آورد.
البته اگه من جاش بودم پس نمی آوردم و اولین طلا فروشی به پول تبدیل می کردم اما بازم ایول به معرفتش که دستبند رو برات پس آورد.
اما بنظر اون فرد، مثل شما تعلق خاطر نداره چون اگه اونم همون حس تو رو داشت دستبند رو برات پس نمی آورد و پس آوردن دسنبند بنحوی جواب منفی دادن تصور می کنم و اینکه گذاشته بود و رفته بود برای اینکه باهات روبرو نشه و راه بازگشتی نمونه.
این داستانت شبیه داستان عشق های یکطرفه است که در نهایت یک بازنده دارد و بس.
این تحلیل داستانت اما از نظر ادبی.
حیطه اثر وارد در ادبیات رمانتیسم یا احساسی میشه. این نوع ادبیات در فرانسه رواج داشته البته در گذشته اما الان برخی با سبک رمانتیسم مخالفن و میگم دوره اش رد شده در هر صورت من خودم هنوز به ادبیات رمانتیسم احترام میذارم و گاهی خودمم این سبکی می نویسم.
در هر صورت به عنوان اولین کارت عالی بود.

با آرزوی موفقیت بیشتر
حمید جعفری


نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 12 خرداد 1399 - 22:38

نمایش مشخصات نوریه هاشمی داستان عالی بود به زیبای تحریر شده
به امید موفقیت تون@};- @};-



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.