دوراهی

روزی درخیال خود شایددرتوهمات خود به سرعت هرچه تمامتر برروی کلمات خود سوار وچهارنعل درجاده افکار به پیش میرفتم دیدم پیرمردی رابالباس تمیزباریش وموهای پریشان وسپید تکیه
برعصای خود درکنارجاده افکارایستاده بود، ایستادم اورادرخیال خود سوارکردم.
چندلحظه ای بااو به گفتگو پرداختم درته کلمات اوغم رامیشد لمس کرد.
یک لحظه درافکاراو گویا خبری از غیب آمد که دوست تو دارفانی راوداع گفته.
درچشمانش پیداشدآن اشک های نهفته ،میریخت اشکهایش مثل رود
می گفت عزیز ازدست رفته مثل برادر بود.
اوگریه میکردناله میکردولی نمیدانم اوزاری میکردازچشمان من چرا اشک می آمدهرچقدراوگریه میکردبه همان اندازه اشک ازچشمان من ناخواسته می ریخت ̔ اولین باربود او را میدیدم
ولی انگار سالهاست میشناسمش.
به دستانش نگاه کردم کف دستانش حتی انگشتانش پراز زحمت بود̔به چشمانش نگاه کردم راز و رمز واسرار بزرگ درچشمان کوچک او نمایان بود.
اوازجنگ و خونریزی به دوربود این را ازدماغ قلمی ونوک تیز و صاف ودست نخورده اش فهمیدم.
پس ازپیمودن راه بسیاربه دوراهی رسیدیم آنجارامیشناختم بسیارزیادآنجادوراهی بود که من اسم اورادوراهی جدال دل وعقل نامیده بودم
یکی به راه عقل میرفت یکی به راه دل.
راه خودرامیدانستم امروزهم مثل روزهای گذشته بازهم بخاطرشرایط زندگی دل رابه دریامیسپردم و راه عقل راپیش میگرفتم ولی راه پیرمردرانمیدانستم.
پیاده شدبه اوگفتم اینجارا میشناسی گفت میشناسم مثل تواما دیگرزندگی برایم مهم نیست میخواهم برای اولین بار به راه دل بروم
به راه دل زد عصا بدست و تنهاآرام آرام قدم برمیداشت.
من اما مثل همیشه راه عقل راپیش گرفتم ومثل همیشه درحسرت تجربه دل آرزو به دل.
اینبارفکرم مشغول پیرمردبود بخاطر همین سرعت افکارم نوسان پیدا کرده بود درآینه افکارخود،خودرانگاه کردم چشمان پیرمرد شبیه چشمان من بود دماغش شبیه دماغم
یادم آمد دستانش را انگشت کوچکش مثل انگشت خودم چهاربند داشت مثل خودم کم حرف میزد.
او آرام آرام دورمیشد من آهسته آهسته سرعت می گرفتم ویکی یکی کلمات از مغزم برزبانم شروع به زمزمه و معنی پیداکردن کرد و چنین شد .
چه میشد پیری نباشد خدا
چه میشد مردن نباشد خدا
غصه ودردتنهایی نباشد خدا
پیری گر گریه کند درفراغ دوست
بهردوست نباشد ازترس تنهایی خوداوست
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نیلوفر روشن ,مرتضی حبیب االهی یان ,حمید جعفری (مسافر شب) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (9/12/1398),حمید جعفری (مسافر شب) (11/12/1398),سلمان مرادی (12/12/1398),متین یحیی زاده (16/12/1398),نیلوفر روشن (22/12/1398),

نقطه نظرات

نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 11 اسفند 1398 - 08:31

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) عالی بود.
موفق باشید.


نام: نیلوفر روشن کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 22 اسفند 1398 - 06:29

نمایش مشخصات نیلوفر روشن سلام وقتتون بخیر
خیلی خوب بود
بسیار لذت بردم
البته میتونست بهتر باشه و بیشتر پرو بال بگیره که البته این مورد به سلیقه و حوصله نویسنده بستگی داره .
ممنون



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.