قفس


دستان پینه بسته اش را در دستان چروکیده و خسته ی خود میفشرد،لمسش میکرد، نوازشش میکرد و حسش میکرد، او از این احساس لذت میبرد.
چشمانش را به ارامی هر چه تمام تر میبست و نفس عمیقی میکشید، نفسی که اکسیژن و هوای گرم خانه را تا ته اعماق وجود پیرزن میبرد و با بازدمی اسوده تمام ان را به پیرمرد دراز کشیده بر روی تخت روانه میکرد، نفس هایی که هوای دم خانه را تسفیه و تازه میکرد تا به خیال خودش پیرمرد راحت تر نفس بکشد، اخر از کسی شنیده بود رسیدن هوای تازه به ریه های یک پیرمرد ۸۸ ساله باعث میشود که روند الزایمر کند شود، او هوا را برای او میخواست.
۸ سال، این مدتی بود که به مرور زمان پیرمرد و پیرزن تنها شدند، علی از ۸۰ سالگی شروع به زوال حافظه کرد، او کم کم تمام کسانی که به خانشان می امدند را از یاد میبرد، و تنها کسی که حالا ، فقط گه گداری میشناختش مریم بود، زنی که به تنهایی پایش ایستاد و تر و خشکش کرد.
روند سختی بود ، خانه ای که هر روز پر از مهمان از هر سمتی بود حالا مانند خانه ی مردگان بود، انجا دو مرده داشت.
میگویند که از خانواده های بزرگ تهران بودند، با دو فرزند و هزاران دبدبه و کبکبه، دو دختر که هر دو انها به قول گفتنی به خانه ی بخت راهی شده بودند.
اداره ی یک خانه ۲۰۰۰ متری خیلی سخت بود برای علی و مریم ، پس برایشان گروهی خدمتکار گرفتند که از قضا ادم های خوبی بودند، یعنی کاری به کار دیگران نداشتند و فقط سرشان به کار خودشان بود، ولی مگر خوب بودن برای خدمه ی ان خانه این معنی را میدهد؟ نمیدانم دخترانشان میگفتند، انها ثروت زیادی داشتند و با شروع زوال حافظه ی پیرمرد این ثروت کم کم و به طور مرموزی کم میشد، اره ، حتما میگید که خانواده و اطرافیان این پیرزن پیرمرد اونها رو به قول گفتنی غارت میکردند، و در جواب باید بگم بله ۱ میلیارد از ان را به غارت بردند، سر جمع.
خب پول زیادی داشتن دیگه، حدود ۳۰۰ میلیون دست مریم بود توی این دوران ها ، یعنی این ۸ ساله.


شرکت در مهمانی های بزرگ برایشان عادت بود، پیرمرد حتی در ۶۰ سالگی هم از تمام جون برای همسرش مایه میگذاشت، بهترین لباس ها و جدید ترین انها را در مهمانی ها فقط میشد در تن مریم دید، وقتی با هم وارد یک مهمانی میشدند همه ی نگاه ها را به خودشان جذب میکردند، دستانشان را در هم میتنیدند و عاشقانه بر سالن های بزرگ و پر از چلچراغ قدم میگذاشتند، انها در این سن جذاب و دوست داشتنی بودند، انها خودشان را به دیگران پز میدادند و دیگران تنها دهان باز میماندند و دهانشان بسته میشد.
وقار قدم های پیرزن تمامی نداشت و علی در کنارش سینه سپر میکرد و با افتخار به اینکه مریم در کنارش هست قدم بر زمین میگذاشت. مدت ها کنار هم بودن انها را به بتی برای حسادت تبدیل کرده بود.

تکرار در پیری تبدیل میشود به کشنده ترین عادت، مریم دیگر حالش بهم میخورد از خواب، غذا، نور و هر چیز دیگری به جز علی، او را از صبح تا شب نگاهش میکرد و خسته نمیشد ، دیگر او برایش همه چیز بود، خواب، غذا ، نور و ...
خانه دیگر بوی تعفن گرفته بود، دکتر ها دیگر از پیرمرد قطع امید کرده بودند و کسی دیگر روندی امید بخش در او نمیدید، خب البته پول پیرزن هم تمام شده بود، دو هزار متر خانه بود و ان دو فقط در ۳۰ متر ان میگذراندند.
همانطور که ان دو پیر خسته دستانشان را در هم میلغزاندند، پیرمرد چشمان بسته و چروکیده ی خودش را بعد از مدتها باز کرد، تحمل نور اتاق برایش سخت بود اما اتاق نوری نداشت، با تمام توان تلاش میکرد ان دو چشم سیاهش را باز نگه دارد، شاید میخواست برای اخرین بار صورت زیبا ترین انسان جهان را ببیند، تلاش میکرد اما سر پیرزن به روی دستانش بود ، او فقط مو های سفید و شکسته ی او را میدید، جانی در تن پیرمرد نمانده بود و میدانست که این لحظه همان لحظه ای است که از ان میترسید، لحظه ای دردناک برای جدایی، پیرمرد نمیخواست بدون مریم بمیرد ، نمیخواست بدون دیدن او ، بدون بوییدنش بمیرد، پس تلاش کرد، و زور زد تا دهانش را باز کند ، تا بتواند مریم را صدا زند، وای که لذت بخش بود برایش اگر بعد از ۳ سال زبان به دهن گرفتن نامش را صدا زند، بگوید مریم جان، حسرتی که مانند کنه به جان او افتاده بود ، حسرتی که پیرمرد به ان مبتلا شده بود، با خودش میجنگید، با تمام وجودش با تمام وجودش میجنگید که نامش را صدا زند، وای پس این دکتر ها چه میگفتند اگر بخواهی میتوانی حرف بزنی؟!! حالا او تمام وجودش را گذاشته بود تا صدایش زند، اما نشد.
اشک در چشمانش جاری شده بود، بی اراده بود و توان تکلم نداشت، پس با خود گفت حالا که نمیتوانم صدایش بزنم پس لاقل گردنم را کمی بلند کنم تا صورت ماهش را ببینم و ببویم.

دیگر فراموشی اش شدید شده بود و کسی را نمیشناخت، نمیگذاشت کسی نزدیکش شود، حال فقط مریم بود که اجازه ی دسترسی به او را داشت، فقط او اجازه ی ورود به ان اتاق را داشت هرکس دیگری میخواست انجا وارد شود پیرمرد با عصبانیت تمام هر چه فحش در این عمر ۸۴ ساله اش بلد بود به زبان می اورد، حتی به دخترانش.
تنهایی انها دلیل مشخصی داشت و همه میدانستند، ان دو این تنهایی را میخواستند. انها رفتارشان با تمامی اطرافیانشان بد شده بود و بی هیچ توجهی به اینکه هرکدام از انها قبلا که بوده اند ، انها را از خودشان میراندند. پیرزن میگفت علی حافظه اش یاری نمیکند و بهتر است بروید تا هم خودتان از به یاد نیاوردن علی ناراحت نشوید و هم او از دیدن اینهمه ادم اذیت نشود، او خسته است بعد از این همه سال راحتش بگذارید، من خدمتکار هم نمیخواهم انها هم بروند.
هر کدام از اینها که بهشان این حرف زده میشد با سرخوردگی مصنوعی سرشان را از تاسف پایین می انداختند و از در بزرگ خانه خارج میشدند ، البته که هر کسی که قصد خروج داشت ، دست خالی انجا را ترک نمیکرد و وسیله ای قیمتی از انجا برمیداشت، اخر کسی نبود که حواسش به خانه باشد، دو سالخورده ی لب موت که نمیتوانستند کاری کنند.

⁃ گمشید اشغال های لجن، گورتونو از این خونه گم کنید، گم شید
این را میگفت و همچنان عصایش را در هوا میچرخاند، جوری که همه از او میترسیدند ، اخر هیچ کس پیرمرد را به این شکل و شمایل دیوانگی ندیده بود، پیرزن با دیدن این صحنه ها در گوشه ای مینشست و زار و زار گریه میکرد، دلش تنگ بود، دلش هوای جنتلمن خودش را کرده بود، ولی علی با خود اینگونه میگفت که این کار باعث تنهایشان میشود و مریم را از این ادم های پست و رذل در این اخر عمری جدا میکند.
جدایی بسیار سخت است، و علت ان مشخص است چونکه عادت کرده ایم ، و واقعیت این است که ما به پستی عادت کرده ایم ، ما به دیوانگی ها عادت کرده ایم، ما به پیرمرد مودب و جنتلمن عادت کرده ایم، ولی مگر میشود به عشق عادت کرد، عشق تو را عادت نمیدهد، تورا مجبور به تکرار نمیکند، تو را معتاد خودش میکند، برایت بعد از مدتی عادی و تکراری نمیشود، تو به ان نیاز داری و نبودش تو را کوچک میکند ، تو را از هر چیز دیگری غیر عشق میاندازد، تو را تنهامیکند، عشق مانند ساقه های تیغ دار گل رز قرمز گردنت را محاصره میکند و به ارامی ماری متبحر خفه ات و میکند و این تنها برایش کافی نیست، او تیغ هایش را در گلویت فرو میکند تا یاداور این درد بی نهایتش باشی، تا زخمش بر جانت بماند، عشق بسیار جانی و خطرناک است،اتفاقی بی رحم و غیر قابل مقایسه با هر چیز دیگری.
گردنش را به ارامی و کندی هر چه تمام تر بالا اورد تا اورا ببیند و بازهم نتوانست، او در کنار پیرمرد سرش را روی دستانش گذارده بود و به خواب فرو رفته بود،پیرمرد نمیخواست بی او بمیرد، او میدانست که اگر بمیرد پیرزن تنها میشود و هیچ کس نیست که مریم را یاری کند و او میماند و هزار درد مرض ناشی از مراقبت و تنهایی سخت و طاقت فرسا.
بعد از یک ربع مریم از چرت کوتاه عصرگاهی اش بیدار شد، او پیرمرد را دید که گردنش را بالا گرفته این فشار دارد گردنش را میلرزاند، پس بلند شد رویش را بوسید و سرش را به ارامی هر چه تمام تر به بالش سپرد و سپس صورت خودش را به صورت زبر و خسته ی علی چسباند و کنارش دراز کشید ، جوری که خودش را به روی او انداخت و تلاش میکرد تا بخشی از وجودش شود.
ان دو هیچکدام ، هیچ حرفی نمیزدند، در کنار هم و به صورت زیبایی با تماس بدن هایشان و با تلپاتی ۸۰ سالشان حرف یکدیگر میفهمیدند، پیرزن پای لخت و چرو کیده اش را به ارامی تا شکم پیرمرد بالا اورد و پس از حس کردن وجود عمیقش پایش را به ارامی و با ساییدگی هایی که برای کهولتش بود به پایین برد و روی پای پیرمرد انداخت.
برای لحظه ای چشم در چشمان هم نگاه انداختند و این خود هزاران حرف ناگفته بود، انگار باهم به نتیجه ای مسرت بخش رسیده بودند، لبخند ملایم و ملموسی بر لبان هر دوی انها نشست ، لبخندی که جفت انها رضایت داشتند، پس پیرزن صورتش را نزدیک او کرد و انها لبانشان را به پیوند دادند، پیرمرد قوایی تازه پر بدن خودش میدید، لبان مریم را میکشید و برای خودش میکرد و مریم هم تسلیمش بود ، ان دو به هم امیخته شده بودند و یکی بودند، چیزی که فقط در قالب تصورات بی انتهای ذهن های پاک میرسد، واضح است که همه تان نمیتوانید این صحنه و زیبایی هایش را درک کنید و این اشکالی ندارد ، این یک روتین است، تصور نکردن، تخیل نکردن، ولی حالا انها روحشان یکی بود و مشکل فقط جسم خاکیشان بود، انها به هم امیخته شده بودند.


افتاب به ارامی بالا امده بود ولی هیچ نوری در خانه نبود، انجا دیگر به معنای واقعی یک قبرستان بود ، انها حق داشتند حالا یک سالی میگذشت انها رو همان تخت پیزوری در اغوش هم و با لبخندی از روی رضایت جان داده بودند.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (13/1/1399),محدثه رضایی زاده (14/1/1399),پیام رنجبران(اکنون) (15/1/1399),طراوت چراغی (16/1/1399),

نقطه نظرات

نام: پیام رنجبران(اکنون) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 14 فروردين 1399 - 00:38

نمایش مشخصات پیام رنجبران(اکنون)









خوب است فقط نیاز به توجه بیشتری بر لحن دارد. گاه محاوره‌ای است و گاه رسمی و نوشتاری...با یک ویرایش درست می‌شود.

برقرار باشید.



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.