داستان کوتاه جوان باغیرت

راننده جوانی بالباس مشکی به تن ، عادت داشت غروب ها بعد ازخستگی کار روزانه پشت به یکی ازصندلی های دورمیدان محله خود، همراه بادوستان خودبنشینه وبادوستان خود خوشُ بش کنه وبه تماشای تردد ماشین هاخصوصاً ماشین های خارجی نگاه کنه ،ناخودآگاه شاهد یک حرکت ناهنجار راننده تاکسی می شه که هنگام سوارشدن یک خانم جوان ،اوراموقع سوارشدن توی آینه زیر نظر می گیره
واین جوا ن تصمیم می گیره کاملاً مراقب حرکات راننده باشه تااینکه بتونه یجوری بهش بفهمونه کارت اشتباهه اونو،زیرنظر می گیره وپیش خودفکرمی کرد نکنه اشتباه دیده واشتباه فکرمی کنه؛تااینکه پس ازچند روزکنترل متوجه شد که نه اشتباه نکرده وهرزمانکه مسافرخانم سوار می کنه ایشون بقصد سوء نیت مسافرخانم سوارمی کنه ودیگه مسافرسوارنمی کنه .
یک روز که راننده تاکسی مقابلش ایستاد تامسافرسوارکنه صداش زد آقای راننده یک لحظه لطفاً راننده حرکت نکردوایستاد گفت بفرما ،جوان بهش گفت تاچهاراه می رم ،راننده گفت ببخشید جایی نمی رم ،
جوان :مگه نه الان مسافرسوارکردی
راننده :بله سوارکردم فرمایش
گفتم که چهارراه می رم، شنیدم منهم گفتم نمی رم
دیگه فرمایشی هست؟ آره
حالا که مسافرنمی زنی فقط یک سوال دارم ازشما
راننده :بفرما
جوان: هرماشینی یک آینه داره وراننده می تونه درصورت نیاز هنگام سوار کردن مسافر ازآن استفاده کنه وحالامی بینم شماعلاوه بر آینه فابریک آینه بزرگی هم نصب کردی که دوراز انصاف می بینم وقتی خانمی بخوادسواربشه وشماازسرتاپا بهش نگاه کنی من حقیقتش چندروزی شمارا زیرنظر گرفتم اول فکرکردم اشتباه دیدم ،حالا که با این جواب سوال ها مطمئن شدم اشتباه ندیدم ونکردم ازتون می خوام آینه رادربیاری لطفاً!
راننده : به خودم مربوطه می شه وشما ربطی نداره مگه کلانتری
جوان :شما میگی اینو کلانتر هم نیستم ولی این آخرین بار که ازاین مسیر رد می شی !
راننده :می خوای چکارکنی؟
جوان :اگه برگشتی ودرش نیاوردی دیگه نمی تونی کارکنی
راننده :چند نفردیگه هم هست چراجلوی آنهارانمی گیری ؟
جوان:شما لطف کن کارخودت انجام بده اگر کس دیگه هم پیداشد اونهم وضعیت توراداشته باشه ویا حتی نداشته باشه ،باید دربیاره وآینه فابریک تاکسی رابزاره حالا برو مسافرببر مردم معطل نشن
تاکسی رفت وبعداز بیست دقیقه بازآمد مسافربزن آینه راهم درنیاورد جوان ازروی صندلی پا شد ورفت جلوی تاکسی گرفت وبهش گفت حق مسافرزدن نداری ؛ جلوی دونه بدونه تاکسی هاراگرفت شروع به بازدید کردن کردالبته ازاینجا دوستان جوان وقتی دیدن حق بادوست شان هست کمک کردن و مانع این حرکت ناشایست راننده تاکسی بشن
دوتاازراننده ها آمدپیش من و گفتند توی چیزی بگو اینطوری که صحیح نیست تروخشک باهم بسوزند گفتم حرف شما قبول ،خُب!
شماراست میگی ونیت شما مثل این آقانیست میخوای این بگی درسته ،گفتن آره
گفتم: پس لطف کنید بریدآینه رادربیارین ،گفتن نه مگه زوره ما می ریم اداره راهنمایی شکایت می کنیم
بعدجوان گفت شما قبل ازاینکه برید ،من خودم اونجا هستم نگران نباشید
جوان سریع باپای پیاده خودش رساند به شهربانی مقرراهنمایی درشهربانی بود ماهم به اتفاقایشون بودیم
رئیس راهنمایی سروانی بودبنام رشنو ویک هیکل ورزیده ورزشکاری داشت
جوان :رفت جلو گفت جناب سروان سلام یک مشکلی هست می خواستم باشما مطرح کنم
جناب سروان :شنیدم پس شما هستید که دست به چنین حرکتی کردید
جوان :بله می دونی چرا ؟
سروان: نه بهم گفتن که یک جوانی بالباس سرتاپا مشکی جلوی چندنفرازاین راننده ها ی تاکسی راگرفته ونمی زاره کارکنن ولی حالا خودتون شرح بدین چرا؟
جوان: جناب سروان خیلی ببخشید اگه خواهرتون ویاخانم تون ،بخوادسوارتاکسی بشه بره تا بازار،برا خریدآیا درسته این راننده ازسرتا پا بخواد نگاه بهش بندازه تاسواربشه ،توی آینه بزرگ اونم فابریک نباشه
سروان: گفتن نه
جوان: خدا خیرتون بده کل مطلب همینه که مامی گیم، باید آینه فابریک خود تاکسی باشه واین آینه غیرفابریک دربیاد
رئیس راهنمائی :خوشش آمدو گفت باری کلا به غیرت تو جوان
بعدروکرد به تمام راننده تاکسی ها گفت باید آینه فابریک تاکسی سوارکنید درغیراینصورت جریمه خواهید شدوتاکسی توقیف می شه .
حالا بریددیگه نبینم کسی بیاد ازکارتون گله بکنه!
شنیدید!
رانند ه هایی که با راننده تاکسی آمده بودند حدوداً ده تایی می شدند ،کل تاکسی هاآن وموقع شصت تا می شدند
این بودکه همان جا مقابل رئیس راهنمایی آینه غیرفابریک درآوردن بعد رفتن فردای آن روز داستان جوان غیرت مند که جلوی یک حرکت ناهنجارا گرفت پیچید توی دهن همه مردم شهر ,تا درس عبرتی باشه برای دیگران تا ایجاد ناامنی برای مردم بوجود نیارن
کل مطلب اینکه جوانان ما باید بدونن اول اینکه رفتار ناپسند خلاف جامعه انجام ندن وعلاوه برآن جلوی رفتارهای ناشایست هم بگیرند، تاآرامش وامنیت خانواده تامین بشه وحقوق شهروندی حفظ بشه

پایان

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,"صابرخوشبین صفت" ,


این داستان را خواندند (اعضا)

"صابرخوشبین صفت" (21/1/1399),منوچهر فتیان پور (22/1/1399), ک جعفری (24/1/1399),زهرابادره (آنا) (13/2/1399),نوریه هاشمی (22/2/1399),علیرضااشرفی مهابادی (6/3/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.