* تسبیح صورتی *

اولین باری که قرار بود تا به مشهد بروم، مادرم برایم چادری سفید دوخت با گل هایی قرمز که اگر دقیق می شدی می دیدی گل نیستند و انگار چند قطره ی قرمز پاشیده اند به روی پارچه. آن روزها از شوق به سر کردن چادر، پیش از خواب، صحن حرم را تجسم میکردم. می دیدم که چادرم را به سر کرده ام و مثل مادربزرگم که دو طرف چادر را با دستش می گیرد و جمعش می کند به زیر یک دست، در صحن قدم می زنم. کفش های تق تقی بنفشم را هم پوشیده ام و با صدایش احساس بزرگ بودن می کنم. وقتی به مشهد آمدم و برای اولین بار وارد صحن حرم شدم با دیدن مردمی که خیلی قدشان بلندتر از من بود و شنیدن همهمه شان ترسیدم که گم شوم. دختربچه های هم قد و قواره ی خودم با چادرهای گل گلی شان از جلوی چشمانم می دویدند و من احساس می کردم که چه قدر کوچک هستم و آن ها چه قدر بزرگ. آن ها می توانستند دستان مادرشان را رها کنند و بدوند اما من از ترس گم شدن، دستان مادرم را فشار داده بودم. مریم خانم دوست مادرم جلو جلو راه می رفت و راه بلدمان بود. او به سمت فرش های قرمز پهن شده ی صحن می رفت. می خواستیم نماز بخوانیم. وقتی به فرش ها رسیدیم، صف ها برای نماز تشکیل شده بود. من بین مادرم و مریم خانم نشستم. کش چادر گل گلی ام را انداختم دور گردنم و برعکسش کردم و همان طور که مادرم یاد داده بود به درستی روی سرم قرار گرفت. تسبیح صورتی ام را هم دور تا دور مهرم انداختم. صدای عجیبی می آمد. از مادرم که پرسیدم اشاره ای کرد به پشت بام ساختمانی که شبیه به گلدسته بود و گفت که صدای نقاره چی هاست. اذان که زدند به صف شدیم. به هنگام تکبیر، زیر چشمی دختربچه ها را می دیدم که بین صف ها می دویدند. نماز که تمام شد خانمی از پشت سر به مادرم گفت، دخترتان که در صف نشسته است نمازتان را می شکند، بگذار برود تا با بچه ها بازی کند. مادرم گفت: دخترم نماز خواندن بلد است. آن خانم گفت هنوز که به سن تکلیف نرسیده است. برگشتم و به آن خانم گفتم: اما من همه تکلیف های مدرسه ام را حل می کنم. آن خانم خندید، مادرم و مریم خانم هم خندیدند. آن روز نمی دانستم برای چه می خندند. نماز عشا کم کم داشت شروع می شد، همه به صف شدیم، احساس کردم که برای این جمع زیادی هستم، باید بروم و مثل آن دخترهای هم سن و سالم بین صف ها بدوم. در همین حال، دستی از پشت سرم آمد که یک تسبیح زیبای صورتی داشت، برگشتم پشت، آن خانم بود. گفت: به دل نگیری ها عزیزم، این تسبیح برای تو. تا مرا نبخشی حس می کنم برای این صف زیادی هستم. تسبیح را از او گرفتم. لبخندی زد، چادرش را مرتب کرد. نگاهی به آسمان کرد و آهی کشید و زیر لب چیزی خواند و به مهرش خیره شد. من هم برگشتم و تسبیح صورتی را دور مهر انداختم. درست شبیه به تسبیح خودم بود. حالا دو تا شده بودند. به هنگام سجده ی رکعت اول، وقتی سر از مهر برداشتم و ایستادم، پسربچه ای دوید و یکی از تسبیح ها را برداشت و فرار کرد. از جایم تکان نخوردم اما دلم می خواست تا بلند بلند گریه کنم.
نماز که تمام شد، ماجرا را برای مادرم تعریف کردم. همه اش فکرم پیش تسبیح آن خانم بود. وقتی به هتل رسیدیم و سجاده ام را باز کردم، فهمیدم که روی مهره های تسبیح صورتی نوشته است الله، تسبیح آن خانم سرجایش بود، تسبیح خودم بود که آن پسر با خود برده بود. خیالم راحت شد. هیچ دلخور نشدم. تسبیحی که آن خانم به من داده بود، بوی عجیبی می داد. عطری شبیه به نقاره ها، شبیه به آن فرش های قرمز، شبیه به سن تکلیف، چادر گل گلی، عطری که هر گاه می بویمش صدای آن خانم در گوشم می پیچد که این تسبیح برای تو. تا مرا نبخشی حس می کنم برای این صف زیادی هستم.
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

زهرابادره (آنا) ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

محدثه رضایی زاده (5/8/1399),محدثه رضایی زاده (6/8/1399), ک جعفری (6/8/1399),نوریه هاشمی (7/8/1399),محدثه رضایی زاده (9/8/1399),طراوت چراغی (12/8/1399),زهرابادره (آنا) (24/8/1399),پیام رنجبران(اکنون) (2/9/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 7 آبان 1399 - 21:21

خیلی داستان عالی بود


@نوریه هاشمی توسط محدثه رضایی زاده Members  ارسال در پنجشنبه 8 آبان 1399 - 14:02

نمایش مشخصات محدثه رضایی زاده ممنونم ازتون خانم هاشمی عزیز@};- @};- @};- @};-



ارسال نظر

ارسال نظر بر روی این مطلب فقط برای اعضا مقدور می باشد.
نام کاربری: کلمه رمز:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.