او دریا بود.....

چتر رو داخل کیفم گذاشتم. امروز بارون نیومد ولی چرا این ابرهای سیاه کنار نمیرن تا یکم نور رو ببینم. نزدیک های خونه که رسیدم صدای داد و فریاد رو شنیدم. از خونه ی ما بود. صدای فریاد های بابا به راحتی قابل تشخیص بود. صدای ناله ی ضعیف زنانه ای رو که شنیدم خودم رو به خونه رسوندم.
بابا پشت در اتاق دریا ایستاده بود و کمربند رو محکم تر دور دستش میچرخوند و با مشت به در میکوبید.
- بابا چه خبره؟ صداتون تو کل کوچه پیچیده.
- برو از دریا خانومت بپرس. برو از اون سلیطه ی بی ابرو بپرس. برو ببین که با ندونم کاریش چه روزگاری از من سیاه کرده. برو از عزیز دردونه ات بپرس. دریا این در کوفتی رو باز کن به امام هشتم دستم بهت برسه گردنت رو میزنم.
بابا مرتب دستش رو روی قلبش میگذاشت و فریاد هاش به ناله ی ضعیفی تبدیل شد.از اشپزخونه قرص هاش رو برداشتم و بهش دادم
- بابا بیا قرصت رو بخور تروخدا بگو چی شده. دریا چی کار کرده؟
بابا روی زمین نشست و کمربند رو به سمتی پرت کرد
- بیا بی پدر بیرون بگو کار کدوم حروم لقمه بوده. بگو برم گردنش رو بشکنم. بیا بیرون کره الاغ
- برو بشین رو مبل بابا من خودم میرم باهاش حرف میزنم تروخدا یکی تو خونه بگه چه خبره؟
- اره حتما دریا بهش بگی. بهش بگو افتخار افرینی کردی. خواهرت واسمون توله پس انداخته. دریا کفن تنت کنم که منو سوزوندی. بیا بیرون چشم سفید.
لیوان از دستم افتاد زمین. دریا... بچه... خواهر کوچولوی معصوم من.... نه این امکان نداره.کنار بابا نشستم. هردومون مثل بچه های کوچیک گریه میکردیم ولی بابا... اون جون سالم از این قضیه به در نمیبره.
با صدای در خونه چشمام باز شد. کنار در اتاق دریا خوابم برده بود. نگاهی به ساعت انداختم از نیمه شب هم گذشته بود. به در اتاق دریا ضربه زدم
- دریا در رو باز کن بابا بیرون رفته بزار بیام تو باهم حرف بزنیم.
- قسم بخور که اون پیشت نیست
- به روح مامان بابا رفته
در باز شد دریا مثل یک روح شده بود نمیتونستم تو تاریکی پیداش کنم. برق اتاق رو روشن کردم. دریا بلند داد زد خاموشش کن. برق رو خاموش کردم و چراغ خوابش رو روشن کردم. تو هاله ی قرمز صورت دریا پیدا بود. کار لبش خون خشکیده بود و دور چشماش ارکیده دراومده بود و تن سفیدش دستای ظریفش پر از رد سرخابی بود.
- چیکار کردی دریا...
به چشماش نگاه کردم پر بود از حرف التماس زاری. نه این چشم ها چشم های ادم پاکه. وای خدا یعنی میخواد چی بگه.
- مهتاب اول باید بدونم اگه حرف بزنم تو باورشون میکنی؟ نمیخوام راز دلم رو بی فایده فاش کنم. خریدار حرف هام هستی؟
- دورت بگردم حرف بزن. حقیقت رو بگو پشت و پناهت میشم
- من الوده ام. الوده ی خیابون پشت مدرسمون. از مدرسه میخواستم برگردم ولی نتونستم چون زور ادم ها بیشتر از منه. من هیچ وقت قوی نبودم
- درست بگو دریا انقدر حاشیه نرو.....
- به من دست درازی کردن . منو حاشیه ی شهر رها کردن و حالا هم نتیجه این کار تو شکممه. میفهمی من یک بچه از جنس شهوت دارم. یک بچه ی نجس و کثافت. تو بگو مهتاب. تو که همیشه مثل مادر برام بودی. بگو من باید چیکار کنم؟
- چرا زودتر نگفتی؟
- بابا مگه باورم میکنه؟ بهش گفتم ولی گفت هرزگیت رو توجیه نکن که این کار منو کثیف تر از اینی که هستم میکنه
- از کجا فهمید؟
- موقعی که رفتم ازمایش بدم یکی از پرستارها اشنای قدیمی بابا بود. جواب رو به من نداد به بابا داد.
- توی احمق مگه نمیدونی که اون همه جا اشنا داره چرا هیچ وقت با من حرف نمیزنی چرا هیچی رو به من نمیگی؟
نزدیکای صبح بابا برگشت خونه. بوی سیگار میداد. اخرین باری که این بو رو میداد یادمه. ده سال پیش بود مادر مرده بود و بابا مونده بود و دو دختر هشت و شونزده ساله. تا صبح سیگار کشید تا یک بسته رو تموم کرد و بعد خوابید
- بابا باید باهم حرف بزنیم
صدام رو نشنیده گرفت و رفت خوابید. مثل ده سال پیش
- مهتاب بیدار شو دریا رو حاضر کن باید بریم دکتر
دریا دستم رو گرفته بود و ول نمیکرد. بابا هیچی نمیگفت فقط قلبش رو فشار میداد. نوبت دریا شد. بابا هم با ما داخل مطب اومد
- سلام خانم مرادی دخترم دریا که دیشب بهتون گفتم.
دکتر با مهربونی دریا رو داخل اتاق معاینه برد بعد از چند دقیقه تنها برگشت
- جنین سه ماهشه. قلب تشکیل شده وضعیتش هم نرماله
- دکتر در رابطه با اون موضوع که گفتم میتونین؟
- نه اقای بخشنده . شما خودتون هم دکترین و از حساسیت این موضوع خبر دارین
- اخه این دختر مجرده من باید چیکارش کنم؟ ابروم زندگیم حیثیت خودش اینده اش همش برباد میره. تا الان هم نصف بیشترش از کفمون رفته
- پیشنهاد من اینه که برید دادگاه شکایت کنین. وگرن از دست من کاری برنمیاد
بابا سرخ شد نمیدونم از عصبانیت بود یا از شرم ولی هرچی بود منو میترسوند. روزها پشت سرهم میرفت شکم دریا بالاتر اومده بود و بابا از روزهای پیشین خشمگین تر. یک روز بالاخره رسید که صبر بابا سرامد...
- مهتاب این دختر دیگه نمیتونه اینجا بمونه. من اینجا ابرو دارم نمیتونم ببینم مردم پشت سرم دارن زر زر میکنن. براش یک خونه اجاره کردم اون سمت شهر میفرستمش اونجا. نمیخوامم دیگه پاش رو اینجا بزاره
- بابا اون بارداره اون نمیتونه تنهایی از پس خودش بربیاد اون هنوز هیجده سالشه . چجوری انقدر بی رحم شدی؟ اون دخترته از خون خودته.
- خون من نه. خون اون نجسه. اون دیگه دختر من نیست. برامم مهم نیست چیکار میخواد بکنه. مگه وقتی با ابروی من بازی میکرد به یاد من بود. همین که پول اجارش رو میدم و یکم خورد و خوراک از سرش هم زیاده
- پس منم میرم پیشش
- لازم نکرده همین مونده که مردم بگن جفت دخترای فلانی از خونه فرار کردن
- بسه دیگه تا کی میخوای انقدر سطحی نگاه کنی. ما بچه هاتیم نه وسیله ای برای معرفی کردن خودت. چطور دریا تو تیزهوشان قبول شد همه جا پزش رو میدادی وقتی معدش بالا بود دخترم دخترم میکردی الان دیگه هم خونت نیست. خیلی عوض شدی بابا. خیلی بد شدی....خیلی
صدای زنگ تو مغزم پیچید. صورتم گر گرفت. به چشماش نگاه کردم و تو دلم گفتم خیلی عوضی شدی....
دریا رفت. خونه موندن برام سخت بود. شیفت اضافه تر برمیداشتم تا بابا رو نبینم. دیدن اون حالم رو بدتر میکرد. دریا ولی اروم بود هیچ موقع اون رو انقدر بی روح ندیده بودم انگار خودش رو تو خودش کشته بود...
یک روز دریا دردش گرفت. خودش زنگ زد به اورژانس و وقتی من فهمیدم که بچه به دنیا اومده بود. نتونستم وقت درد کشیدنش کنارش باشم و ارومش کنم. یا بغلش کنم و بگم نترس من کنارتم.
بابا دیدنش نیومد حتی زنگ هم نزد. گفته بود که هیچ وقت دیدن دریا و ساحل نمیاد. شب اخری که دریا رو دیده بود تف کرد تو صورتش و گفت پشیمونه از این که دریا رو این دنیا اورده. میگفت این خونه رو نجاست برداشته. نماز خوندن تو خونه ای که نطفه ی حرام توش باشه حرامه. دریا ولی هیچی نمیگفت فقط گوش میداد انگار این حرف ها براش مفهومی نداشت.
...................................................................
هنوز بارون میاد؟
نزدیک خونه ی دریا رسیده بودم. صدای موسیقی میومد. یکی از قطعه های شوپن بود. چتر رو جمع کردم بارون بی وقفه میبارید به قول مامان از اسمون سیل میومد. کلید رو دراوردم و وارد خونه شدم. صدای ساحل و دریا نمیومد. در اتاق رو باز کردم اتاق تاریک بود. عینکم رو به چشمم زدم. برق رو روشن کردم ،دریا اروم کنار ساحلش خوابیده بود. نزدیکتر رفتم دریا لباس عروس مامان تنش بود. و رد دسته گل قرمز از خون خودش رو لباس سپید بود. دریا غرق شد. هیچ کس فکر نمیکرد که دریا با اون عظمتش یک روز غرق بشه ولی دریا ناممکن رو ممکن کرد. میدونی کاش میفهمیدیم که اون چی تو سرش داشت. کاش تنهاش نمیگذاشتیم. کاش هیچ وقت صداش رو خفه نمیکردیم.. ما گناهکاریم بابا . ما لایق مرگیم....اون پاک بود چون اون دریا بود.... اون فقط دریا بود.....

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (9/4/1399), ک جعفری (10/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 12 تير 1399 - 22:31

سلام خدمت شما دوست عزیز داستان تون عالی بود لذت بردم


@نوریه هاشمی توسط زهرا بارانی Members  ارسال در جمعه 13 تير 1399 - 09:37

نمایش مشخصات زهرا بارانی خیلی متشکرم که وقت گذاشتید و داستان را مطالعه کردید



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.