هوا همیشه ابری نمیمونه

امید روی پاهام خوابیده بود. طفل معصوم از بی قراری های دیشب به خواب فراموشی پناه برده بود. پاهاش رو میکوبید به زمین و گوله گوله اشک میریخت و میگفت من بابام رو میخوام. نمیدونستم چجوری بهش بگم بابا نیست. بابا تو قفسه. یک قفس تنگ و تاریک که به جای هوا تنهایی رو تنفس میکنه. امروز نوبت ملاقات باهاش رسیده. کاش میتونست امید زندگیش رو ببینه.
چایی ساز رو روشن کردم. شماره ی میترا رو گرفتم
- سلام میترا .ببخشید سر صبحی زنگ زدم. میخواستم ببینم خونه ای که امید رو پیشت بزارم؟ نمیتونی؟ باید بری سرکار؟ باشه عیبی نداره.
حواسم کجا بود. میترا معلمه معلومه که باید بره مدرسه. ولی فکر میکردم که روزای شنبه تعطیله. زنگ بزنم به مریم، اون که خونه داره.
- سلام ما فعلا نیستیم ولی پیغام بگذارین تا هرموقع اومدیم باهاتون تماس بگیریم.
- سلام مریم جان. میخواستم ببینم خونه ای که امید رو بزارم پیشت.
آبی به سروصورتم زدم و گوشی همراه را برداشتم و به مریم پیام فرستادم، شاید گوشی خانه اش خراب شده ولی امکان ندارد که گوشی همراهش را جواب نده
مریم آنلاین بود. تا نیم ساعت بعد هم آنلاین بود و بعد از اون دیگه آنلاین نبود. بعد از اون دیگه آنلاین نبود. به سادگی یک کلیک منو بلاک کرد. انگار نه انگار که ماه پیش تو خونه ی من با میترا توادم رو جشن گرفتن.
خدایا حالا چیکار کنم، نمیتونم امید رو تنها بزارم خونه. نمیدونم پیش کی ببرم. خدایا خودت یک راهی جلوی پام بزار. چایی دم کشید. هنوز یک ساعت وقت داشتم توی این یک ساعت لعنتی کی رو پیدا کنم که بچمو نگه داره؟ بی کسی چه قدر بده.
صدای تلفن منو از افکارم بیرون کرد.
- سلام حاج خانم... نه امروز نوبت ملاقاته. نمیدونم پیش کی ببرم. کاش مشهد بودین. پیش کی؟ نه نه.. بابا مریضه خودش توانایی مراقبت از خودشم نداره. چشم یک کاری میکنم. خبرشو میدم.
پدرم. دو سال بود که ازش خبر نداشتم. خبر نداشتن که نه. دورادور میدونستم چیکار میکنه ولی خیلی وقت بود که ندیده بودمش. حماقت محض بود که پیش اون امیدم رو بزارم. میترسم اتفاقی بیافته. ای خدا خودت کمک کن دارم دیوونه میشم. تصمیمم رو میگیرم. باید بابا رو ببینم.
زنگ در رو فشار دادم، کوچه ی خانه ی پدر بوی کاهگل میداد. انقدر بوی خوشمزه ای بود که ادمو به هوس ینداخت که کاهگل به نیش بکشه. زنگ در رو دوباره زدم، با مشت به در کوبیدم. صدای ضعیفی از پشت در به گوشم رسید.
- کیه کله ی صبحی خواب منو بهم زده آخه بی وجدان یک نگاه به ساعتت کردی؟ تازه خوابم برده بود.
امید با جثه ی کوچکش با شنیدن صدا محکم تر منو بغل کرد. در با قژقژ بدی باز شد. مشخص بود که به روغن کاری احتیاج داره ولی کسی اهمیتی به نیاز در بیچاره نمیده.
بابا ایستاده بود. شلوارش تا روی سینش اومده بود و زیرپوش پاره ای تنش بود. موهای فرفری خاکستریش نامرتب بود. این بابای من بود؟ بابا همیشه کروات زده میرفت کارخونه. لباس هاش شاید کهنه بود ولی همیشه معطر و تمیز و اتو کشیده بود و بابا نه مثل یک کارگر که مثل یک کارمند میرفت سرکار. کجا رفت اون بابا؟ این پیرمرد آشفته و بی حال با تنش که عرق میزنه بیرون هیچ شباهتی به بابای من نداره حتی چشماش دیگه برق نداره.
- ماه بانو تویی؟ جرا واستادی؟ بیا تو بابا.. بیا. میگفتی گاوی گوسفندی برات قربونی میکردم بابا.
حیاط خونه پر زباله بود. بوی لجن و تعفن از همه جا میومد. آدم سالم اینجا مریض میشد. رنگ آبی حوضچه هیچ اثری ازش نمونده بود و و ماهی های سیاه رو آب دراز کشیده بودن. انگاری گرد مرگ روی خونه ی بچگی هام پاشیده بودن. موتور قراضه ی کنار روشویی جاخوش کرده بود. توی گلدون ها دیگه گل نبود فقط ته مونده های سیگار تو جونش فرو رفته بود.
- بزار بابا من برم لباسام رو عوض کنم زود برمیگردم. جایی نری ها
سری تکون دادم. لبخند زد و رقص کنان اواز خوند که" دخترم اومده دلبر خونم اومده گل زندگیم اومده خدایا شکرت "
چشمام پر اشک شد دیدن بابا توی این حال بدترین اتفاق زندیگیم بود. کی اینجوری شد؟ بعد مرگ مامان؟ نه قبل مرگ مامان. اصلا باعث مرگ مامان بابا بود. اه انقدر فکر نکن. انقدر به این گذشته ی نکبت بار فکر نکن.
امید که تازه هوشیار شده بود که کجا اومده گیج و منگ به اطراف نگاه میکرد. وارد آشپزخونه شدم . ظرف های کثیف روهم تلنار شده بود. تو یخچال هم به جز پنیر زرد و گوجه های کپک زده چیز دیگه ای دیده نمیشد. قوری رو شستم و سماور رو پر اب کردم. بابا هنوز داشت تو حمام با صدای بلند اواز میخوند. امید با سه چرخه ی بچگیم مشغول بود .
چایی دم شید و بابا اومد. خورشید بی وقفه میتابید اما چایی حتی زیر نور خورشید وقتی عرق از صورتت اویزون مسشه بازم دلچسبه. بابا با انگشتش گوشش رو خاروند. از پیشونیش قطره های اب میریخت و با یک زیرپوش و شلوار ابی روی پله های ورودی خونه نشست.
- مجید چرا نیومد؟
- یک مشکلی پیش اومده. سر مجید رو کلاه گذاشتن یک ماهه رفته زندان . امروز ملاقات دارم باهاش ولی امید رو نمیتونم ببرم.
- چه قدر بدهی داره؟
- صد تومن.
- همیشه بهش گفتم انقدر بلند پروازی نکنه
بابا سرش رو پایین انداخت.
- چه خوب کردی امید رو اوردی. خیلی دلم براش تنگ شده بود
- میومدی میدیدیش.
- مگه تو دعوتم کردی که بیام
چادرم رو از کیفم دراوردم و سرم کردم
- زود میام دنبالش
امید رو بغل کردم و گونه اش رو بوسیدم
- من زود برمیگردم پسر خوبی باش
بابا کنار امید اومد
- این تنها دلخوشیمه من امید رو به خدا میسپارم چون دیگه میترسم چیزی رو بهت بسپارم ای کاش مجبور نبودم... کاش همون ادم سابق بودی کاش بابای کرواتی بودی نه بابای..
دویدم و از خونه بیرون زدم نمیخواستم بیشتر از این بابا رو ناراحت کنم و حرف های بدتری بزنم و قلب پیرش رو جریحه دار کنم. کاش جلوی زبونم رو گرفته بودم کاش بیشتر مراعات موی سفیدش رو میکردم
.........................
ساعت از 12 گذشته بود. حالم خیلی بد شده بود. میدونستم چه مرگمه. از خونه بیرون اومدم تا هم هوای تازه بخورم هم دارو بگیرم.
- اصغر اصغر چیه دیگه با ما راه نمیای پول اوردم منتت رو که نمیخوام بکشم حروم لقمه
- چی میخوای پیری؟
- من از بابای گور به گور شده ات جوون ترم پیری خودتی بیا اینم سی تومن
بسته رو گرفتم و سرعتم رو زیاد کردم تا به خونه برسم. پیکنیک رو به زحمت روشن کردم. گاز این بی صاحاب شده هم داره تموم میشه. بساط رو پهن کردم و دود دورم رو گرفت. بسته تموم نشد یک گرم ازش مونده بود ولی دیگه نای بیشتر کشیدن نداشتم. حالم خوب نبود. تو این وجودم یکی رخت میشست و یکی قر میداد. سرم رو رو متکا گذاشتم. با صدای در اهنی خونه از خواب و بیداری پریدم. مشتی بود که به در کوبیده میشد. نکنه پلیسه؟ نه پلیس چیکار داره. مگه خلافی کردم؟ نکنه دیشب تو مستی و خماری غلطی کردم خودم یادم نمونده. گند بگیرن این زندگی رو. خودمو به زور رسوندم به حیاط افتاب چشمم رو سوزوند تموم تنم میخارید مگه تابستون انقدر گرم میشه؟ راستی الان که بهاره. این چه بهاریه که اتیش میباره.
- کیه کله ی صبحی خواب منو بهم زده آخه بی وجدان یک نگاه به ساعتت کردی؟ تازه خوابم برده بود.
در اهنی رو باز کردم. صدای جیغ جیغش راه افتاد ماه ماه بود ماه بانو. خدایا شکرت خدایا شکرت. نگاهی به سر و وضع خودم انداختم تموم تنم رو چرک و عرق پوشونده بود. هیچی نفهمیدم از صحبت هام با ماه بانو، فقط با عجله خودمو به حموم رسوندم زدم زیر اواز نمیدونستم چیکار کنم که خوشحال بشه همیشه از اوازهام خوشش میومد. یعنی هنوز هم دوست داره؟
امید کنار سه چرخه ی بانو ایستاده بود، سه چرخه ی قدیمی و خراب. ولی امید امید داشت که بازم درست بشه. امید چه قدر بزرگ شده مثل ماه شده خوبه قیافش به من نرفته یا مجید شبیه ماه و مادرش شده. اخرین باری که دیده بودمش چهاردست و پا راه میرفت. الله اکبر که چه قدر زود میگذره. بانو شکسته شده ولی هنوزم خوشگله. هرچی سنش بیشتر بشه به نازگل شبیه تر میشه. چهل سالش که بشه میشه نازگل چهار سال پیش. نازگل کاش بودی ببینی چه قدر... نه جات خالی نیست. خوب شد رفتی ندیدی که به چه فلاکتی رسیدم که دخترم ولم کرده.. ولی نه مهم اینه که اومده بعد این همه مدت منو ببینه.
دستام میلرزید میترسیدم بغلش کنم. دستام جون کافی ندارن لیوان از دستم زرتی میافته. پایین چجوری این موجود شکننده رو بغل کنم؟
- بابا جون میخوای سه چرخه ی مامانت رو درست کنم؟
سرش رو تکون داد... جعبه ابزار رو به زحمت از انبار دراوردم. دل و روده ی سه چرخه رو ریختم بیرون . حافظم کار نمیکرد. کجا مال کجا بود؟ خوابم گرفته بود ولی نباید بخوابم. این بچه بابابزرگ پر انرژی میخواد نه یک مرده ی بی حال.
- بابا جون درست نشد؟
قلبم ریخت پایین. نوه ام بهم گفت بابجون. گریم گرفت ولی نباید گریه کنم بچه برای عزا اینجا نیومده.
- باباجون این خیلی قدیمیه درست نمیشه. گشنت نیست؟ خوردنی نمیخوای؟
- پاشتیل ندالی؟
- من تصدقت برم بریم سوپر برات هرچی بخوای میخرم
سر کوچه که رسیدیم امید شلوارم رو کشید
- بابایی چرا با شلوار خونه اومدی؟
به پیشونی ام زدم. اه پیر خرفت من چه قدر احمقم
- بابا جون خواستم زودتر به خوراکی برسی.
به سوپر رسیدیم امید بدو بدو کرد و به قفسه های خوراکی سرک کشید. کنار مغازه پر بود از پفک نمک ماه بچگی عاشق این خوراکی نمکی بود. عباس اقا نگاه نفرت انگیزی به من و امید و کوه تنقلات توی دستامون کرد
- بچه کیه؟
- نومه
- مگه ولت نکردن؟
- چرا ولم کنن؟
- به خاطر همون دندون های قهوه ایت
- رفته بودن مسافرت الان برگشتن
عباس پوزخندی زد و گفت خدا کنه!
امید دستم رو محکم گرفت و خندید چه قدر چهرش نمک داره چه قدر دلتنگش بودم و خودم خبر نداشتم. دست بردم به جیبم و از بین اشغال های داخلش کلید خونه رو پیدا کردم. هنوز اویزی که ماه داده بود بهش وصل بود و جیرینگ جیرینگ صدا میکرد.
فرش کهنه ی توی انبار رو برداشتم و زیر درخت گردو پهن کردم. خیلی وقته گردو نداره ولی هنوز بال و پر داره. و میشه زیرش چرت صبحگاهی زد. امید رو فرش نشست و با ماشین قرمزش درگیر شد. سرم تیر میکشید دلم اشوب بود. ماشین رو از امید گرفت و رو بدنش کشیدم غلغلکش اومد و بدن نحیفش رو جمع کرد و ماشین رو ازم گرفت. اروم زیر لب گفت بابایی خورشید خورشید داره میره. سرم رو چرخوندم ابرها حرکت میکردن و جلوی نور رو میگرفتن. نور مرتب میومد و میرفت. یکجا بند نمیشد. از اسمون ابری متنفرم. وقتی نازگل مرد هوا ابری بود بارون میومد. سیل شد یا نشد؟ یادم نیست فقط یادمه اونقدر هوا خراب بود که دو دقیقه بیرون از بیمارستان بودم مثل موش اب کشیده شدم. هنوز صنه اش جلوی چشممه. از بیمارستان بیرون اومدم و یکسره رفتم پیش اصغر اونقدر خوردم و کشیدم که نفهمیدم خاکسپاری ناز رو از دست دادم. بعد از اون ماه دیگه دخترم نبود. یعنی خودش دیگه صدام نکرد. کاش بازم بگه بازم بگه پدر..
حالت تهوع دارم حس میکنم موهام داره میریزه دست به موهام کشیدم گوله ای از موهام تو شمتم بود من کندم یا خودش ریخت؟ چرا دیگه نیست تو دستم؟ خدایا دارم توهم میزنم.
- امید پاشو پاشو بابا. خوراکی هاتو بردار و برو تو اتاق که داره بارون میگیره.
امید دوید و رفت موقعی که ایستاد و نگاهم کرد نازگل رو دیدم... درست پشت سرش.ولی تصویرش مرتب میومد و میرفت. مثل برفک تلویزیون. بانو کنار نازگل اومد نه جای نازگل اومد. هردو یکی بودن یا شاید هم هیچ کدون نبودن.
- بابا جونی نمیای تو اتاق؟ اینجا تاریکه من تنهایی میترسم.
دستم توی دست امید بود پاهام رمق نداشت و امید من رو میکشید. تموم تنم داشت کش میومد رو زمین. اه این سردرد بی موقع لعنتی. کاش تموم بشه. کاش ماه زودتر بیاد امید رو ببره. کجا موند این دختر؟ کاش نمیگذاشتم امید رو بزاره. اه لعنت به اومدنش. این از اون وقت که به سر نمیزد اینم به الان که بچش رو گذاشته. نکنه تموم اینا توهمه. نکنه امید واقعی نیست؟
امید دستم رو ول کرد و تو اتاق میچرخید و ماشینش رو تو هوا تکون میداد. شایدم پرواز میکرد نمیدونم. داشتم به چی فکر میکردم؟ امید... نکنه زیاد مواد زدم و همش توهمه. اره این نمیتونه امید باشه نمیتونه ماه بانو باشه.
صدای ضربه های محکمی شروع شد. تگرگ میومد. تگرگ ها به دیوارها میخورد و صدای بدی میداد.میترسم . کاش نازگل اینجا بود کاش بغلش میکردم کاش ماه بود تا اروم میشدم. کاش امید بود.
امید محکم بغلم کرد و گفت بابایی من میترسم. از خودم جداش کردم. ولی گریه کرد و خودش رو دوباره بهم چسبوند هلش دادم چشمام سیاهی رفت. چشامو باز کردم امید رو فرش افتاده بود و گریه میکرد. خدایا این نوه ی منه. صداشو میشنوم. این واقعیه تگرگ واقعیه ماه واقعیه. از اتاق بیرون اومدم و در ر بستم و جعبه ی نوشابه رو جلوش گذاشتم تا امید نتونه بیرون بیاد. اون نباید کنار من باشه. تموم تنم از اون مواد لعنتی میخواد که تو اتاق تو تاریکی داره میدرخشه. خدایا کمکم کن. بسته ی دارو داره چشمک میزنه حتی الان که بارون زیاد شده و چشمام به زور باز میشه میتونم ببینمش یک گرم مونده باید بکشم. حتی بخورمم راضیم.. نباید اینجوری بمونم. نه نه.
لباسام خیس شده بود. هیچی از بارون و خیسی رو نمیفهمیدم فقط سنگین شدن تنم رو میفهمیدم. تنم تو زمین داره فرو میره. پاهام دیگه دیده نمیشه.زمین باتلاق شده و من دارم فرو میرم. باید بیام بیرون . دلم نور میخواد.دیگه هیچ جا رو روشن نمیبینم همه جا تاریک تاریکه. چشمام رو باید ببندم باید به ناز فکر کنم اون مرهم دردمه نه اون بسته ی یک گرمی. اون زنده نیست .... باید به امید و ماه فکر کنم.
صدای فریاد میاد سرم رو بالا میارم. نازگل بالای بوم بود گریه میکرد. حتی تو این هوا میتونستم اشک های گرمش رو از قطره های بارون تشخیص بدم. خودمم بالای بومم. چاقو دستمه ولی تن نازم زخمی نیست . اون مثل فرشته از اسنوت به زمین سقوط میکنه. افتاد تو بغلم. موهاشو کنار میزنم از رو صورتش. ببخش منو ناز من شوهر خوبی نبودم. کاش بودی دستت رو میزاشتی رو شونم تا با وجودت از صفر شروع کنم. کاش نمیرفتی کاش هیچ وقت الوده نمیشدم.
چشمام رو به سمت اسمون میگیرم یک جا تو بدنم رو باید از الودگی پاک کنم.ناز رفته بود بارون کمتر شده بود ولی هنوز همه جا تاریک بود. نور از تو اتاق اومد چشمم رو زد . نباید سمت اون درخشندگی برم.اون اخرین فرصتم رو نابود میکنه باید کارشو تموم کنم. نباید دیگه کسی رو از دست بدم. هرچی جلوتر میرفتم نور بیشتر میشد و چشمام باریک تر. امید بود... نور زندگی من. فقط نگام کرد ولی ترسیده بود. حق داره بم منم از بابابزرگ معتاد میترسم. بغلش کردم گریه کردم بوی ماه رو میداد بوی تن بچگی هاش. کاش همه چی برگرده به عقب کاش همه چی رو فراموش کنم. صدای ضعیفی به گوشم خوذد
- بابا پاشو بابا منم ماه.. دخترت اومده بابا... تو خوب میشی بابا... هوا همیشه ابری نمیمونه


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (23/9/1399),علی اکبری (24/9/1399),نوریه هاشمی (26/9/1399),طراوت چراغی (26/9/1399),سامان امیریان (28/9/1399), ک جعفری (29/9/1399),زهرابادره (آنا) (2/10/1399),ساجده شیرزایی (2/10/1399),طراوت چراغی (16/10/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 25 آذر 1399 - 00:28

خیلی عالی موفق باشین


@نوریه هاشمی توسط زهرا بارانی Members  ارسال در جمعه 12 دي 1399 - 19:29

نمایش مشخصات زهرا بارانی متشکرم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در دوشنبه 1 دي 1399 - 01:58

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها خانم بارانی عزیز
داستان خیلی زیبا و تعلیق دار و البته غم انگیز بود ، یک نفس خوندم قلم تان عالی و روان هست و حاوی نکات پند آمیز ، لذت بردم ، برای تان آرزوی موفقیت دارم . @};- @};-
فقط یک سئوال جسارتا : ما قبلا هم در داستانک خانم بارانی داشتیم ، شما همان خانم بارانی هستید یا تشابه اسمی صورت گرفته ، ؟
سپاسگزارم


@زهرابادره (آنا) توسط زهرا بارانی Members  ارسال در جمعه 12 دي 1399 - 19:22

نمایش مشخصات زهرا بارانی سلام خیلی ممنونم که وقت گذاشتید و داستان را مطالعه کردید.
نمیدانم شاید تشابه اسمی است



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.