درخت سربه هوا

خوابی که دیده بودم با همه خوابهای زندگیم تفاوتی به میزان فاصله زمین تا آسمان فرق داشت و حتی برای خودم هم قابل تصور و ترسیم در عالم واقعیت نبود حتی به گونه‌ای که از بازگو کردن ان در پیش دیگران شرم و حیا داشتم پیش خودم گفتم شاید بزرگترین معبران هم از تعبیر خواب من عاجز باشند راستش را بخواهید خواب که چه عرض کنم مثل کابوس می موند افتاده بودم میون یه چنگل پر از درخت ، درخت های سربه فلک کشیده قامتشون می رسید به بلندای قله اورست ، عظمتشون به درازای رود نیل، و سرسبزی شون به پهنای دشت دشقایق افتاده بودم میان این راست قامتان نه راه فرار داشتم نه جای قرار پس فرار بر قرار ترجیح دادم درختانی که حالتی عجیبی داشتند شاخ و برگ هایشان داخل زمان ریشه هایشان که سقف اسمان را شکافته بود و انگاری یه پارچ اب سرد روی سرم خالی کردند بی هوا از خواب پریدم از ترس زبونم بند اومده بود فکر برگشتن به تخت خواب و دیدن کابوس تا خود اذان صبح راحتم نذاشت حتی لحظه ای پلک روهم نزاشتم بعد از اینکه نماز رو خوندم از خستگی و بی خوابی از سر شب تا به الان سر سجاده خوابم برد حدودا ساعت ۹:۰۰ از خواب بیدار شدم ماجرای دیشب به کلی وجودم رو فراگرفته فقط و فقط به اون قصیه فکر می کردم از تخت خواب بلند شدم بدون هیچ کار اضافه ای تن رنجور خودم را به لب پنجره رسوندم پرده هارو کنار زدم تا بهتر حیاط را ببینم هنوزش سرجایشان ایستاده بودند همانند روز های قبل هیچ فرقی نکرده بودند البته شاید از درون چیزی از نگاه همه مخفی ایت در حال تغییر هستند نفس راحتی از عمق وجود کشیدم و راه بازگشت به سوی اتاق را طی کردم
مادر متعجب و نگران به سوی اتاق امد و دلیل غیر عادی بودن را جویا شد همین که دلیل را پرسید و از ترس رنگی به سرخی انار کشیده شد حالت عادی نداشتم مردد بودم که ایا خواب دیشب را بگویم یا نه
نکند مادر مرا به تمسخر بگیرد ولی دل را به دریا زدم و تمام خواب دیشب را برای او تعریف کردم و لحظه از دیشب را از قلم نیانداختم تمام حرف هایم را شنید اندکی تامل لازم بود تا از صحبت هایم نتیجه بگیرد با لحنی دلنشین گفت : دختر عزیزم فرقی که ما انسان ها با سایر موجودات و گیاهان داریم چیه ؟
تاحدودی جواب قانع کننده به اودادم
گفت : اگر خدای ناکرده از چیزی اذیت بشی یا دردی داشته باشی اون را بیان می کنی درسته؟
بله
به نظرت موجودات و گیاهان چطور؟
فکر نکنم
اگه به اون ها ازار و اذیتی هم برسه از جانب ما ادم هاست
از حرف های مادرم یه چیزی هایی دست گیرم شد
مادرم گفت : از ازار و اذیت های شماست که این درخت های بیچاره تو حیاط دستشون به جایی بند نشده و به خواب دختر خانم من اومده
چون اونه که از تنه درخت برای تاب استفاده می کنه از بر گ های تازه روییده اش که روی موزاییک های حیاط سنگ فرش درست می کنه
بازم بگم به مادرم گفتم دیگه کافیه
گفت شما چند روز این هارو انجام نده دیگه کابوس های وحشتناک نمی بینی
هردو از حیاط به سمت خانه رفته روز به انتها رسیده بود و سایه تاریکی به روی شهر اشکار بود. ترس دوباره دیدن کابوس خواب را برمن حرام کرده بود که مادرم وارد اتاق شد با حرف هایش دلداری ام داد صبح که بیدار شدم خبری از ان همه ترس و وحشت در کار نبود انگار همه ان ها با همان نصیحت مادر و انجام دادن ان توسط من کوله بار خود از خواب من جمع کرده اند و تا جایی که می توانسته پا به فرار گذاشته اند

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 1.3 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (30/1/1399),صابر صالحی اشرف (1/2/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.