در آرزوی مدرسه

در روزگار خیلی دور دختر فقیری زنده گی می کرد که خیلی فقیر بودند به جز یک اسپ که اون اسپ هم خیلی برایشان مهم بود دختر فقیر اسمش آلیسا بود خیلی دختر خوبی بود با هرکی مؤدبانه صحبت می کرد و با بزرگتر از خودش احترام می کرد اما بابای آلیسا خیلی بدجنس بود اصلا در فکر خونه وادش اش نبود . روزی آلیسا به بازار رفت چشمش به لوحه مدرسه می خوره چون اون خیلی به درس خوندن علاقه داشت در لوحه نوشته شده بود که "مدرسه اقامتی" آلیسا خیلی خوشحال شد دلش می خواست که به آن مدرسه برود وتحصیلات خود را شروع کند اما طرف باباش بدجنس اش می دید امید خود را از دست می داد اما شکست را به خود راه نداد وآماده شد که با باباش حرف بزند شب که شد رفت پیش باباش در مورد مدرسه باهاش صحبت کرد اما باباش تنها دعواش نکرد لت و کوب هم کردش دختر شکست را قبول نکرد وبه راه خود ادامه داد شب شد و خیلی با خود فکر کرد که چطور به مدرسه برود خیلی باخود فکر کرد ودیگر راه جز فرار نداشت صبح قرار بود همه شان برن عروسی یکی از نزدیکان شان. در حالکی آلیسا لباس خود را بخاطر فرار کردن آماده می کرد. صبح شد مامانش آمد. وبرایش گفت آماده شو آلیسا .آلیسا سخن بیان کرد مامان مه نمی تانم که با شما به محفل بیام . مامانش در جواب آلیسا چنین بیان کرد. درسته هرچی میل خود ته. با مامانش و خواهراش خداحافظی کرد وخودش هم سوار اسپ شد وحرکت کرد هرچی قدر از فامیل اش دور می شد دلش برایشان تنگ می شد . شب شد و ترس آلیسا بیشترشد وقتیکه نزدیک یک خونه رسید درب خونه را زد و بزرگ خونه بیرون آمد مرد درب را باز کرد آلیسا سخن بیان کرد آقا بزرگه می تونین امشب به من و اسپم جایی بدهین آقا بزرگه راضی شد وداخل خونه شدن شب را همونجا موندن وصبح روز بعد با آنها خداحافظی کرد واز آنجا رفت در حال حرکت خیلی تشنه اش شد اسپش خیلی خسته شده بود هم تشنه اش بود در حال حرکت بودن که به یک دشت سر می خورن آلیسا از اسمپ اش پایان آمد که یباری چشمش به یک جهیل می خورد آنها خیلی خوشحال شدن وبه طرف آن حرکت کردن هر چقدر میرفتن اما به اون نزدیک نمی شدن در حال که فکر می کردن که به آن نزدیک می شون اما خیلی خسته شده بود دیگر توان حرکت نداشت، رفتن و زیر یک درخت نشستن دیری نگذشت که چشمش به چاهی خورد خیلی خوشحال شده بود اما توان حرکت نداشت خیلی کوشش کرد اما نتوانست خواست تا به آهسته گی بلند شود. اما دوباره سرش گیج رفت وافتاد به فکر این افتاد که خونه واده اش به پول نیاز دارن دوباره برخاست ورفت طرف چاه و او موفق شد واز آب خودش وهم اسپ اش بنوشن ودوباره سر حال شدن وبه راه خود ادامه دادن و وقتیکه از دشت دور شدن دیدن که به هدف خود رسیدن به مدرسه لیلیه . در اصل ان یک مدرسه بین المللی بود وطبق قانون پیش می رفت آلیسا داخل آن رفت وبا مسئول آنجا صحبت کرد و آلیسا را به سختی قبول کردند. آلیسا با صنف جدید اش و همصنفی های جدید اش آشنا شد وبه او اوتاق دادند. در اوتاق تنها نبود، بلکه با چند تن از همصنفی هاش باهاش بودن وبا آنها خیلی صمیمی شده بود خیلی خوشحال بود همکلاسی هاش مثل آلیسا مهربون بودند برای آلیسا لباس های زیبای همراه با کتاب های درسی دادند. همون شب تا دیرشب بیدار موندن خیلی براشون خوش گذشت صبح روز بعد آلیسا آماده شد وبه مدرسه رفت خیلی هیجانی بود حتی از خوشی در پوست خود نمی گنجید.با آنکه آلیسا جدید بود اما خیلی باهوش بود در مدرسه سه ماه بعد اون خیلی لایق شد حتا به او اسم آلیسیون گذاشته بودن اون در آخرین امتحان هم بهترین نمره را گرفت. همه اش برای تلاش بیشتراش بود اداره مدرسه خواست که برای آلیسا پولی به مقداری یک میلیون براش جایزه بدهند و قرارشد فردا به آلیسا تقدیم نمایند. آلیسا از این موضوع باخبر نبود او ازموضوع دیگری خوشحال بود که فردا میره به خونه ودوباره می تونه خونه وادش را بیبنه اون خیلی به خود افتخار میکرد چون خیلی مدال ها گرفته بود نماینده قبلی از اینکه آلیسا مقام اول را گرفته خیلی عصبانی بود وتصمیم گرفت به حق اش برسد. دختره در حال رفتن بود که تو راه استاد خود را دید که با چند تن درمورد آلیسا صبحت می کردن ودر یه گوشه رفت تا اون را نبین تا بتواند حرف شان را بشنود اونا در مورد جایزه صحبت می کردن خون انتقام در رگ هایش بیشترجاری شد وتصمیم گرفت اونو همنجا تو اوتاقش قفل کند به مراسم نتواند که برود. فردا شد آلیسا خیلی خوشحال بود و رفت تا آماده شود تو اوتاق تنها بود دوستانش برای تزئین صحنه رفته بودن دختره داخل اوتاق آلیسا شد، آلیسا گفت : اینجا چی کار می کنی دختره جواب داد که هیچ آومدم که با تو کمک کنم میره توالیت و می گه کی اینجا موش هست و آلیسا می ره تا بیبینه و درهمین لحظه او را تیله اش می کند و کلید را با خود میگیره و آلیسا می افته و بی هوش میشه و دختره درب توالیت را می بندد و می ره درب اوتاق را هم قفل می کند وخودش می ره به پیش دیگرا وقت آمدن آلیسا بود یکی از دوستان جان جانی آلیسا دنبالش می آید درب را می خواهد باز کنند اما باز نمی شه مجبور می شه تا بره به استاد شان اطلاع بده می رن وبا استاد بر می گرده هر چی فریاد و درب را می زنند اما کسی درب را باز نمی کنه خیلی به تشویشش میشن آخر درب را میشکنن و داخل می رن می بینن که بازهم کسی نیست آلیسا بهوش می آید و بر می خیزد دوباره می افتد فریاد میزند دخترا،در هنگام خروج از اوتاق فریاد او را می شنوند ودرب توالیت را هم میشکنند و می ببینن که آلیسا دوباره از هوش رفته و زود اونو به بیمارستان انتقال می دهند کمی بعد اون دوباره بهوش آمد دوکتور به دوستانش گفت که چیزی قابل تشوش نیست فقط یکم سرش ضربه دیده آنها با آلیسا گفتن که کی این کار را کی کرده اما آلیسا چیزی نگفت و اون حرف در دل نگاه کرد محفل به فردا تعویق افتاد و فردا محفل انجام شد و به اون پول دادن و خیلی خوشحال شد که خونواده اش از فقر نجات پیدا کرده با همه خداحافظی کرد وبه خونه شان برگشت مامانش به چشمانش پر از اشک شده بود واونو در آغوشش گرفت بوسید و به مامانش گفت:من برای تحصیلاتم رفته بودم. مامان بابام کجاست؟ بابات رفته دنبال کار.آلیسا با دیدن انقدر پول خواست پول را به باباش بده اما می ترسید سر زنشش کند اما وقتیکه باباش آمد با دیدن دخترش نتوانست جلوی اشکانش را بیگیرد دوید به طرف اون و اون را در آغوش گرفت وخیلی گریست باباش به او بابت بد رفتاریش پوزش خواهی کرد باباش بالای وی خیلی افتخار کرد و بعد از اون روز زنده گی شون خیلی تغییر کرد وتا آخرعمر به خوبی وخوشی در کنار هم زنده گی کردن.
پایان
نوریه هاشمی.
ثور 1399

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 4.0 از 5 (مجموع 4 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (21/2/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.