دریای درخشان

بود نبود در یک دهکده ای یک دریای درخشان بود. که خیلی نورانی بود و جادوی هم بود این دریای هر مریضی را درمان می کرد و هر کی به سوی آن دریا درخشان نگاه می کرد غرق درخشانی آن می شد، برای همین اسم اون دریا "دریای درخشان" بود مردم اون دهکده خیلی به تمیز بودن آن خود توجه می کردن ودریا را خیلی دوست داشتن و اون را نگهداری می کردن وهر کسی دریای درخشان را کثافت میشمرد ویا دریا را کثیف می اندازد اون شخص را از شهر خود بیرون میکردن . روزی شهردار برای خبر شدن از وضعیت مردم یکی از کارمندان خود را فرستاد تا ببیند که مردم دهکده آونجا مشغول چی کار ها هستند مردی را فرستاد که اسم مرد الکسندرا بود اون خیلی پولدار بود اصلا به فکری سر و وضع خود نبود. وقتیکه که به دهکده رسید مردم دهکده به دیدن وضیعت او خیلی خندیدن آلیکسندرا از این که مردم دهکده بالای او می خندن خیلی عصبانی شد واز آنها پرسید: بجای این که به من خوش آمد بگوید بالای من می خندید؟ میفهمین که من خیلی ثروتمند هستم مردی در آن جمیعت خیلی با عزت بود چنین سخن بیان کرد: "مردم اینجا به پول اهمیت قایل نیستن بلکه به تمیز بودن دهکده آهمیت قایل هستن" آلیکسندرا متوجه اشتباه خود شد وقتیکه به شهر خود فکر می کرد می دید که شهر ما خیلی پر ازدحام است و مردم بر سر و وضع خود فکر نمیکند. بعد از آن روز درس خوبی گرفت شب را چادور زد و شب گذشت صبح روز بعد از خواب بیدار شد و رفت تا ببیند مردم دهکده چی وظایف دارن، وقتیکه دید بعضی مردم به باغبانی و بعضی برای فروش مواد غذایی و بعضی مشغول پاکی محل بودن. آلیکسندرا می خواست بفهمه تا چرا اسم این دهکده دریای درخشان است بعد از همون لحظه تحقیقات اش آغاز گردید فردای همون روز دوباره به بازار برگشت اما این بار به پرسه زدن ادامه داد که چشمش به یک لوحه خورد که در آن نوشته بودن "دریای درخشان" وقتیکه به دریا نزدیک می شد حیرت زده تر می شد وقتیکه به دریای درخشان رسید از حیرت دهن اش باز مانده بود از یکی پرسید: "که این دریا چقد زیباست" آیا همین دریای درخشان هست؟ اونجواب داد: آره همین دریای درخشان هست این تنها یک دریای معمولی نیست این دریای جادوی است و هر کی دردی دارد شفا میدهد بعد از شنیدن اون حرف به شهر برگشت تا این حرف را به شهردار اطلاع دهد اما الکسندرا از عاقبت آن باخبر نبود. رفت این حرفها را به شهردار خبر داد شهردار باورش نشد وچند تا از دانشمندان مشهور خود را فرستادن بعد از آن دانشمندان تحقیقات را آغاز کردن بعد از گذشت چند روز شهردار فهمید که آلیکسندرا حرف اش حقیقت دارد. خواستن آب آنرا به شهر انتقال دهند اما متوجه اون نبودن که دریا درخشان جاش تو آونجا نیست چون شهر خیلی کثیف وپر ازدحام بود جای برای اینجور چیز ها نیست مردم دهکده هر چقدر خواستن جلوی آنها را بیگیرند اما نتونستن. شهردار می خواست تا مسیر دریا را به شهر بکشونن و کندن را شروع کردن و بلاخره دریا درخشان به شهر رسید آما دریای درخشان دیگه دریای درخشان نبود تبدیل به یک دریای کثیف شده بود آهسته آهسته دریای درخشان قدرت خود را از دست داد آلیکسندرا خیلی پشیمان بود ویک درس محکم گرفت که هر چیز به جاش تعلق دارد و هر چیزی در جایش زیبا است.
پایان
نویسنده نوریه هاشمی.
اردیبهشت سال ۱۳۹۹
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.8 از 5 (مجموع 5 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (25/2/1399),بهروزعامری (26/2/1399),طراوت چراغی (26/2/1399),حمید جعفری (مسافر شب) (1/3/1399),نرجس اکبری (16/4/1399),محدثه رضایی زاده (16/4/1399),ابوالحسن اکبری (22/4/1399),همایون طراح (23/4/1399),

نقطه نظرات

نام: مسعود احمد   ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1399 - 00:47

بسيار عالي، موفق باشي


@مسعود احمد توسط نوریه هاشمی Members  ارسال در پنجشنبه 25 ارديبهشت 1399 - 01:09

نمایش مشخصات نوریه هاشمی لطف تان است متشکرم


نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 ارديبهشت 1399 - 20:27

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام خانم هاشمی وقتتون بخیر ، متنتون کاریزمای خاص خودشو داشت ، به زیبایی تحریر شده بود .لذت بردم.


@طراوت چراغی توسط نوریه هاشمی Members  ارسال در دوشنبه 29 ارديبهشت 1399 - 16:31

نمایش مشخصات نوریه هاشمی ممنونم خانم طراوت چراخی لطف تان است


نام: حمید جعفری (مسافر شب) کاربر عضو  ارسال در پنجشنبه 1 خرداد 1399 - 05:18

نمایش مشخصات حمید جعفری (مسافر شب) سلام دوست گرامی
خوشحالم اثری از یکی از نویسندگان افغانستان مطالعه می کنم چون افغانستان نویسندگان بسیار معروف و چیره دستی دارد مثل خالد حسینی که بنظرم از افتخارات کشور شماست و دو رمان "هزار خورشید تابان" و "بادبادک بازش" شهرت جهانی دارند.
خب بریم سراغ اثر شما
قالب نوشته تون داستان بود اما از نوع داستان کودکانه. یعنی وقتی گفتید یکی بود یکی نبود وارد حیطه ادبیات کودک و نوجوان شدید. سادگی متن و روان بودن آن و همچنین نداشتن پیچیدگی خاصی در متن ما رو به سمتی می برد که مخاطبتون کودک و نوجوان است و بنظرم توی همین حیطه بنویسید چون بنظر در حیطه کودک و نوجوان قوی تر هستید و اینکه هر چیزی در جای خودش زیباست آموزشی بود که مطالب آموزشی اینگونه در ادبیات کودک و نوجوان کاربرد دارد.
آهان یه نکته دیگه که جملات رو پاراگراف بندی کن و 20 یا 30خط پشت سر هم ننویس چون مخاطبتت خسته میشه و شاید تصور کنه که نویسنده خیلی مبتدی است.

با آرزوی موفقیت بیشتر
حمید جعفری


@حمید جعفری (مسافر شب) توسط نوریه هاشمی Members  ارسال در پنجشنبه 1 خرداد 1399 - 08:27

نمایش مشخصات نوریه هاشمی ممنونم آقای جعفری در آینده حتما پیشتر تلاش می کنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.