تابوت

مشت هایت را روی تابوتم می کوبی.دیر امدی سرکار علیه.انقدر دیر که دیگر حتی نمی توانی صدای کوبش قلب عاشقم را بشنوی.همینقدر دیر که دیگر نتوانی حلقه اشک را در چشم های به خون نشسته ام ببینی.مویه کن.اشک بریز و زجه بزن،چون مسببش تویی.مسبب مردنم،اشک های مادرم،بغض پدرم.همه اش گردن توست.دیگر مثل قبلاها جلوی ریختن اشک هایت را نمی گیرم.حالا که جسد خط خطی ام داخل تابوت خوابیده یادت افتاده که به من بدهکاری؟تازه یادت افتاده که به من بد کرده ای؟حالا؟جسد پارچه پیچ شده ام را از تابوت در می اورند.زل می زنی به جسم بی جانم.اشک در چشم هایت می جوشد و تمام صورت مهتابی ات بارانی می شود.دستهایت را مشت می کنی و بر سینه جسم عاشقم می کوبی.در میان هق هق و زجه هایت اسمم را صدا میزنی.اسمی که باید یک مرحوم بعد از این اولش بنشانی.سوز سرد بهمن ماه در جانم که نه در روحم می پیچد،دقیقا ۲۵بهمن است.بهت تبریک می گویم تولدت را . روحم دوست دارد که برای اخرین بار در این دنیا تولدت را تبریک بگوید.با این که جهنمی شدم ولی خوشحالم که از جهنمی که تو برایم ساخته بودی خلاص شدم.حالا بمان در جهنمت و بسوز.اخرین سنگ را روی جسم زجر کشیده بیچاره ام می گذارند.مامان جان گریه نکن برای پسر ناخلفت.دیدی نفرینت اخرش جواب داد.دیدی که به خاک سیاه ننشستم،بلکه خوابیدم.مامان جان این شب اخری می شود بنشینی سر قبرم و برای پسرت ناخلفت لالایی بخوانی.مثل بچگی ها.سرم را بگذارم روی دامنت و تو با سوز برایم لالایی بخوانی.لالایی ات داستان پسری باشد که اولها خوب بود.ولی عاشق شد.اسیر شد.بد شد.بدش کردند.در لالایی ات از اشک های شبانه پسر داستان بگو.در لالایی ات از تحلیل رفتن بدن رنجور و عاشقش بگو.این لالایی اخر را با جان و دل بخوان.این یکی لالایی وداع است.مامان!میترسم. یک امشبی را می شود پیشم بمانی؟مامان جان خیلی میترسم.حتی بیشتر از بچگی هایم.امشب که روحم اطرافت پرسه می زند فقط یک چیز از تو می خواهد.اینکه حلالم کنی.دیگر هیچ صدایی را نمی شنوم.جز صدای تو که برایم لالایی می خواند و صدای قاری که ارام ارام یاسین را زمزمه می کند.گیج و گنگ به اطراف نگاه می کنم.سینه ام فشرده می شود.چشم هایم را می بندم.همه لحظه های زندگی ام از جلوی چشمم رد می شود.خنده هایت،گریه هایم،رفتنت،ماندنم،بودنت،بودنم،سردی هایت،تب کردن هایم برایت،چشمهایت.فشار سینه ام بیشتر می شود.درد در گلو و قفسه سینه ام می پیچد.به مامان و بابا نگاه می کنم.ارام سر قبرم نشسته اند و مامان همچنان لالایی می خواند.سوز سرد زمستان با صدای زوزه گرگ در هم می پیچد.از انها دور می شوم.دور تر و دورتر.صدای قاری همچنان با وضوح می اید
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 2.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (25/2/1399),طراوت چراغی (26/2/1399),حسن ایمانی (27/2/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در جمعه 26 ارديبهشت 1399 - 20:24

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام عزیزم به داستانک خوش اومدی ، تقریبا همسن و سالیم
حال و هوای متنی رو هم که نوشتی درک میکنم ، یه نویسنده خوب باید تو نوشته اش همه جنبه ها رو در نظر بگیره ، و انقد نره تو حاشیه که اصل قضیه فراموش شه، ولی در کل برای اولین بار متن تراژدی زیبایی بود ، با امید موفقیت.


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 27 ارديبهشت 1399 - 10:02

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر شما.
موضوع جالب و بكري رو براي داستان نويسي انتخاب كرديد كه خود همين ناب بودن موضوع در واقع ايجاد كشش مي كنه. چون خواننده ناخودآگاه ترغيب مي شه ببينه موضوعِ مرگ اين بنده خدا چيه؟ اصلا چطور شد كه مُرد؟ در دنياي مرده هاي چه اتفاقاتي رخ ميده؟ اصلا نويسنده توي اين فضاي كار دنبال چي مي گرده؟ چي مي خواد بگه؟ همه اينها توي داستان جاذبه هاي كاري به حساب مياد و خوبه.

اما به نظرم لازمه ويرايش هارو درست انجام بديد.
الان توي اين كار متن ها و اتفاقات و ديالوگ بندي ها همه و همه توي هم به طرز وحشتناكي لوليدند. به گونه اي كه فضايي براي تامل و توقف در خوانش ايجاد نمي كنن...
اينا رو رفع كنيد كار ، كار خوبي از آب درمياد...
حسن ايماني



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.