غریب آشنا

#پارت_اول
به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی ! به چه دلخوش کرده ای ؟! تکاندن برف از شانه های ادم برفی ؟!! "گروس عبدالملکیان"
نشسته ام پشت میزم . قلم در دست می گیرم و اتفاق هایی که تا الان برایم رخ داده بود در دفتر خاطراتم پیاده می کنم. انگار با اینکار آرام میگیرم . خسته ام ، خسته از این زندگی ، از این زندگی بی رحم. خوب میدانم زنده ام اما زندگی نمی کنم . می خواهم رها شوم . بروم جایی دور از این دنیا . پرواز کنم به همانجایی که عزیزانم رفتند اما نمی شود . چیزی مانع رهایی ام می شود . خوب بخاطر دارم آن روز ها را . اصلا مگر میشود از یاد برد ؛ لحظه به لحظه ی یک سال پیش را: پشت فرمان نشسته بودم و منتظر تیام بودم که ازمدرسه بیاید . نگاهی به ساعتم انداختم . هنوز یک ربعی باید منتظر می ماندم . به آینه جلوی ماشین نگاه کردم ؛ چشمانی مشکی و درشت و ابروهای این چنین به صورتم می آید . صورتی گندم گون و موهایی بلند ومشکی دارم . اندام لاغر و قد متوسطی دارم که همه ی این خصوصیت ها مرا شبیه مادرم کرده است . با دیدنش از فکر در آمدم و برای یک لحظه تمام خستگی هایم را از یاد بردم. از ماشین پیاده شدم و به او خیره شدم. تیام برادر عزیزم با اینکه سن کمی داشت ؛ اما همیشه خصوصیات یک مرد بزرگ را داشت. همیشه مردانه راه می رفت ، مردانه تیپ میزد، مردانه رفتار می کرد و حرف می زد. همه این ها او را شبیه پدرم کرده بود. صورتی گرد و تپل سقیدی دارد و چشمانی مایل به مشکی دارد و چیزی که بیشتر در صورتش خود نمایی می کند ؛ چال های روی گونه هایش است که وقتی به آنها نگاه می کند ، دلش برایش ضعف می رود . رو به رویم قرار گرفته بود و من تا آن لحظه به او خیره بودم که با صدایش از نگاه کردنش دست کشیدم : خوش تیپم نه؟! . با حرفش لبخندی بزرگ روی لب هایم جا خوش کرد ، لپش را محکم کشیدم و خوب می دانستم بعد از اینکارم غرغرش شروع می شود و من بی نهایت لذت میبرم و به او که هنوز غرغر می کرد؛ سلام دادم و او هم با مودبی جوابم را داد. سوار ماشین شدیم . رو کردم بهش : کجا بریم داداشی؟! + بریم بستنی بخوریم؟. موافقتم را اعلام کردم و بعد از بستن کمربند هایمان ماشین را به حرکت دراوردم. ....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

طراوت چراغی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (1/3/1399),حمید جعفری (مسافر شب) (1/3/1399),ابوالحسن اکبری (2/3/1399),طراوت چراغی (3/3/1399),ماهرخ قربانی (4/3/1399),علیرضااشرفی مهابادی (6/3/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.