عشق لجباز من


هیاهو و سرو صدای زیادی اطرافم بود.
گوشه ای نشسته بودم و باد موهایه شینیون باز شده ام را به بازی گرفته.
چشمانم را آرام می‌بندم و بدون هیچ توجهی به هیچ کسی در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست. میروم با او به خانه در خیابانی که نیست.
صدای زنگ گوشی هراسان مرا از فکر و خیال خارج میکند. قلبم ریتمش نامنظم است و ویبره گوشی او را به جنجال کشیده. لرزش صدایم را کنترل میکنم و جواب دادم:

_الووو

پشت گوشی صدای نفس نفس زدن های سوگند می آید، مثل اینکه در حال راه رفتن تند تند است.

_ اسرا کجایی؟

به اطرافم نگاه می‌کنم و ارام می‌گویم:

_تو سالن نشستم منتظر عسل. کجایین شما بیاید؟

نچ نچ کلافه ای میکند و صدایش در گوشی میپیچد.

_خیلی خب نزدیکیم الان میرسیم.

خسته از تنهایی نشتنم میگویم:

_باشه زود بیاید

صدای قطع تماس می آید.
نگاهی به گوشی میکنم چشمم را زیبایی لبخندش که در عکس بود میگیرد.
بک گراند گوشی را لمس میکنم.
اگر قرار بر رفتن داشت. چرا آمد؟
سه سال گذشته، سه سال تنهایی.
هیچ کس نتوانسته جای او را بگیرد او هنوز سلطانه این قلبه.
کدام زنی هنوز مردی را که سه سال پیش برای همیشه تنهایش گذاشت و هیچ وقت دلیلش را نگفت دوست دارد.
بقطره اشکی بر روی صفحه ی گوشی چکید.
دستم را زیر چشمم میکشم.
چرا اشک ها اجازه نمیگیرند؟
مانع سرازیر شدن بقیه ی ان ها می‌شوم. سرم را بلند کردم و نفس عمیقی می کشم.
دم، بازدم…
عسل امد و روی صندلی کنارم نشست شاد می‌پرسد:

_چطور شدم؟

نگاهی به او می کنم و با چشمانی ریز شده می گویم:

- بد نشدی ولی خب من بهترم

با خنده ای که تمام دندان های لمینت شده اش را به نمایش گذاشته گفت:

- واقعا که خودشیفته ای اسرا.

یه تای ابرویش را بالا می‌دهد و متعجب می پرسد:

- وایسا ببینم گریه کردی؟

دستش را پس میزنم و رویم را از او برمیگردانم.

_نه بابا گریه برای چی اخه.

ضربه کوچکی با انگشت اشاره اش به گونه ام می زند و تمرار می کند.

_من تورو نشناسم که هیچی. بگو ببینم چی شده؟

خسته از این موضوع می‌گویم:

_باور کن چیزی نیست. گریه نکردم. امشب عروسی دوستمه چرا باید ناراحت باشم؟!

پوزخندی می زند و گفت:

- باشه نگو بالاخره که میفهمم

خنده ی تلخی نشانش می دهم و میگویم:

- باشه خانم کارگاه

عروسی دوستان هم دانشگاه ما بود.
به خنده های شاد عروس نگاه میکنم به خوشبختی حال حاضر.

_اسرا نمیخوای عکس اینو از بک گراندت برداری بسه دیگه سه ساله ها هیچم معلوم نیس که کجاست! با کیه. ولش کن دیگه

گوشی را ارام از دستش میگیرم و گفتم:

- تو به این بدبخت چی کار داری؟ بعدشم عکسش اینجاس دیگه مزاحم کسیه مگه.؟

خودم هم نمی دانم چرا عکس هایش را نگه داشته ام
عسل چشم غره ای برایم رفت و گفت:

- اصلا بزار همین جا باشه به من چه! من برای خودت میگم.

علی که تا آن لحظه کنارم نشسته و سکوت کرده بودبا تعجب خیره ام می‌شود.
نگاهش می‌کنم و شرمنده سر به زیر می‌شوم.
بعد از گذر چند ثانیه به حرف امد و گفت:

- اسرا مگه نگفتی فراموشش کردی مگه نگفتی دیگه بهش فکر نمیکنی.

خجالت زده ام و تنها فقط زمزمه می کنم.

- معذرت می خوام.

خودم را از هر انرژی منفی دور می‌کنم
قرار نبود رفتارهایم شبیه به دختر پانزده یا شانزده ساله ی شکست خورده باشد، من زن بزرگی هستم. پیش روی بچه ها شاد نشان می دهم.
با لبخندهای خسته.
پویا نگاهی به علی انداخت و کنارش می نشیند.
با علی زمزمه می کند و.در گوشش ارام حرف می زند.

- چی شده داداش چرا تو خودتی خیر سرت عروسی رفیقته ها؟

حرف هایشان را که شنیدم جلو تر از علی گفتم:

- حالش خوبه داره با دقت یه دختر واسه خودش انتخاب میکنه.

پویا خندید و گفت:

- اهان از اون لحاظ

علی میان خنده هایم سر میچرخاند و نگاهم می کند.
می داند که دلم نمی خواهد ناراحت شود تا بوقتش باهاش حرف بزنیم.
دستش را روی دستم میگذارد و انگشتانش را قفل انگشت هایم می کند.
و چه زیباس این حمایت برادرانه ی او.

همه ی بچه هادور یک میز کنار ما نشستن. حاله همه خوب بود و این حال خوب رو مدیون عروس بودیم.
همه سخت مشغول حرف زدن بودند.
کسی پشت سرم ایستاد.
رو به پویا گفت:

- داداش این سویچ.

صدایش آهنگ فراموش نشدنی این دل بود.
قلبم بغض میکند و باالتماس از من می خواهد که سرم را بچرخانم و نگاهش کنم.
عقلم به گلویم دستور میدهد که آب دهانم را قورت بدهم و هیچ حرف یا حرکتی را بروز ندهم.
قلب ساده و کوچکم بالا و پایین مرد تا تپش هایم بیشتر شود.
امکان نداشت فقط یک صدا این کار را با من کند.
صدایی که شاید فقط شبیه به صدای اپ باشد.
چشمانم را می بندم و نفس عمیقی می کشم. شاید کسی شبیه اون پیدا بشه
ولی دیگه هیچ کسی شبیه من عاشق نمیشه.
چشمانم را باز می‌کنم و سرم را بالا می گیرم.
خودش بود…
همان مهران، همان آدم گذشته، همان عشق اسرا…
قلبم چه ارام است و عقلم چه مبهوت.
خنده هایش چه اتشی در دلم می افکند و نگاه هایش به هرکس جز من چه دلم را می سوزاند.
سنگینی نگاهم را که حس می کند. میان مهمانان جستجوگرم می شود.

کنترل قلبم از دستم خارج شده بود و این اصلا برام خوب نیست.
از جمع عذرخواهی کردم و از سالن زدم بیرون.
عقلم سوالات زیادی را از من میپرسید. نمیتوانستم پاسخی برای هیچ کدام پیدا کنم.
بازگشت مهران غیرممکن بود.

_حالت خوبه؟

مرا علی به وجد می آورد.

_اره، خوبم، چیزی نیست…

این بغض میان صدایم چه می گوید.

_مطمئنی؟

چه اسراری دارد؟
نفسی روی سینه ام سنگینی می‌کند.

ارام می گویم:

- چیزی نیست علی میخوام تنها باشم برو.


کمی پشت سرم ماند و بعد از دقایقی بدون هیچ حرفی تنهایم گذاشت.
دلم میخواست از این عروسی بروم ولی وجه ی خوبی نداشت.
به آسمان نگاه می کنم. چه آرام است امشب.
خودم را آرام می‌کنم و به داخل سالن می روم.
بدون هیچ نگاه اضافه ای روی صندلی دیگری کنار عسل و علی می نشینم.
خودم را مشغول میکنم، یا مشغول نشان می دهم.
گاهی با گل های روی میز، گاهی با خوراکی ها، گاهی حرفی صحبتی به بغل دستی ها و گاهی نگاهی به مهمان ها.
چشمانم چه بی طاقت است و هر لحظه ممکن است افسار پاره کنند.
نگاه سنگین کسی تا مغز سرم نفوذ می کند.
دیگر توان مقابله ندارم، زندگی مگر چندبار قرار است فرصت تماشا کردنش را به من بدهد.
سرم را بلند می‌کنم و به او که خیره ام بود نگاه کردم.
نگاهش، وای از این نگاهش.
زمان متوقف شده است و صدایی به گوشم نمی رسید.
هیچ چیز در آن لحظه دیدنی تر از مهران نبود.
خودمان را لو داده ایم میان مردم این آبادی.
دختری که بغل دستش نشسته بود را با دقت نگاه کردم.
ان زن، بیتا بود. کنار مهران چه می کرد.
بودن بیتا کنار مهران آزارم می‌داد ولی هیچ حرفی نمیتونستم بزنم.
هیچ چیز مهران به من مربوط نمی‌شد. ولی مگر می‌شود.
مگر می‌شود از اینکه کسی کنارش باشد ناراحت نشوم. هیچ آدمی نمیتواند.
با تعجب از عسل پرسیدم:

- بیتا کنار مهران...؟

بغض در گلوم هیچ جوره حضم شدنی نبود.
دیدن بیتا کنار مهران کابوس خطرناکی بود که همیشه از بودنش می‌ترسیدم.

- چیزی نیس اسرا نگران نباش. بیتا فقط از مهران یه سوال داشت.

نگران نباشم!؟
امکان نداشت.
دلم می‌خواست با مهران حرف بزنم و دلیل کارهایش را بپرسم.
دلیل اینکه این همه سال تنهایم گذاشت و دلم را شکست.
دلیل اینکه الان اینجا بود و برام شده بود کابوس.
عسل که مطمئن بود حالم زیاد خوب نیس دستمو گرفت و گفت:

- میدونم ته دلت چخبره رفیقم ولی اروم باش همه چی درست میشه. امید داشته باش.

لبخند تلخی نشونش دادم و گفتم:

- ممنون.

بغضی در گلویم بود که نمیشد به هیچ کسی توصیفش کرد.
نمیشد برای هیچ کس توضیح داد که زندگی چقدر در آن شب ارام برایم خسته کننده بود.
با اشاره های روشنک که مرا می‌طلبید کنارش رفتم و لبخندی زدم.
متوجه ی نگاه خسته ام شد.

- اسرا…

قبل از اینکه دلسوزی برایم راه بیندازد میگویم.

- چیزی شده؟ کارم داشتی؟

و بی مقدمه می‌گوید:

_تو که راست میگی .

چی می‌گفتم نمی تونستم با روشنک تو اون لحظه حرف بزنم. نمی خواستم حال قشنگ و حس خوبی که این همه مدت منتظرش بود رو توی یک لحظه ی کوچیک خراب کنم.
ادامه داد و گفت:

- مهران رو دیدی.؟
خودم را متعجب نشان می‌دهم و گفتم:

- مهران…!

سری تکون داد و با لبخندی که حس خوبی بهم دست می‌داد گفت:

- آره مهران.

خواستم چیزی بگویم ولی روشنک نزاشت و گفت:

- مهران از من خواست تا باهات حرف بزنه.

حس خوبی نداشتم. هم نمیخواهم با او حرفی رد و بدل کنم. هم دلم می خواست با تمام وجود قبول کنم با من حرف بزند. به نیشخند گفتم:

- حرف بزنه؟ چه حرفی؟


- اروم باش بهت میگم.

توی اون لحظه دلم برای خودم میسوخت. برای تنهایی هایی که هیچ وقت نتونستم به روی کسی بیارم. با سرزنش هایی که بعد از رفتن مهران آزارم می‌داد. به آرزو های تولدم به دردایی که توی این مدت کشیده بودم.
از پیش روشنک رفتم.
توی حیاط سالن روی نیمکت نشسته بودم. دعا دعا می‌کردم عروسی تموم شه تا بتونم فکر کنم.
بتونم از اینجا دور باشم.
دستم رو جلوی صورتم گرفتم و بغضم رو ترکوندم.
حس زیاد خوبی نبود. دلم یه همنشین می‌خواست یه کسی که بتونم توی بغلش گریه کنم.
بتونم حرف بزنم.
هیچ کس نمی تونست بجز مهران آرومم کنه. هیچ کس نمی تونست اون اسرا رو بخندونه.
یاد اون روزا می افتادم که وقتی می‌دیدمش قند توی دلم آب می‌شد. با اینکه کوتاه بود ولی حس و حال اون زمان رو هیچ کس و هیچ جا نمی تونست بهم هدیه بده.
همون روزایی که وقتی قهر می‌کردم با اینکه بی احساس بود ولی همه کار می‌کرد تا بخندونتم.

- می تونم بشینم اینجا؟!

سرمو آروم از دستام جدا کردم و نگاهش می کنم. سعی دارم شادی حضورش را بروز ندهم با صدایی گرفته گفتم.

- بفرمایید…

بی هیچ حرفی کنارم نشست. دلم می‌خواست تک تک سوالایی که داشتم و بپرسم ولی نمی‌شد.
دلم می‌خواست مثل قدیما باهام شوخی کنه حرصمو دربیاره ولی نمیشد.
سه سال بود که همه چی تموم شده بود همون روزای خوبی که توی خاطره هامون ثبت شده بود.
همون خاطره هایی که بخاطرشون از اون شهر برای همیشه رفتم.
مهران هیچی نمی گفت.
و این سوکتش دیونه ترم می‌کرد.
دستی توی موهای پریشون شدش کشید و با همون چشمای قهوه ای که سالها بود دلتنگشون بودم بهم خیره شد. تپشای قلبم بالا رفت کنترل کردنش آسون نبود. نمیشد ببینیش و به روی خودت نیاری.

می دونستم بودن کنار مهران اشتباه بود. اینکه دوباره به چشماش نگاه کنم.
حتی اینکه دوباره باهاش حرف بزنم. ولی نمی تونستم برم.
نمی تونستم اونجا نباشم.
مثل حسی که بهت دستور میده.

- خوبی؟

با صدای گرمش به خودم آمدم و آروم سرمو به نشونه ی تاکید تکون دادم.
نمی دونستم اون لحظه باید چی می گفتم.
نمیدونستم باید از اینکه کنارمه خوشحال باشم یا نه.
از اینکه دوباره تونستم باهاش حرف بزنم یا حتی ببینمش باید خوشحال باشم یا نه.
سرم گیج می‌رفت و قلبم تیر می‌کشید. دستم رو روی قلبم گذاشتم و نفس عمیقی کشیدم ولی این بار آروم نداشت. نمی تونستم هیچ جوره آرومش کنم. انگاری برای خودش تصمیم می‌گرفت برای خودش زندگی می‌کرد.
آروم گفتم:

- الان اصلا وقتش نیس آروم باش خواهش می‌کنم.

می دونستم دیدن دوباره ی مهران باعث این ماجرا بود ولی از این اتفاق خوشحال بودم.

- حالت خوبه اسرا؟

خوشحال بودم از اینکه نگرانم شده ولی حال بد اون لحظه رو نمی تونستم حضم کنم.بدون هیچ حرفی سری تکون دادم. و بعد..........


همه جا برام تار بود، و سرم به شدت درد می‌کرد.
پوست دستم میسوخت و سوزش داشت. عسل کنارم نشسته بود آروم صداش کردم.
با نگرانی که از چشماش جاری شده بود بهم خیره شد و گفت:

- اسراا.؟ حالت خوبه؟

با بی حالی گفتم:

- خوبم. اما... من اینجا چی کار می‌کنم.

- ما تو سالن نشسته بودیم که گوشی پویا زنگ خورد مهران بود گفت که بیایم بیرون حالت بد شده. چی شده بود اسرا؟

کلافه و عصبی از خودم موهایم رو چنگ زدم.

- روشنک....؟ عروسی روشنک...!

عسل بازویم را می‌گیرد و سر جا مرا می نشاند.

- آروم باش عروسی بهم نخورد فقط روشنک نگران توئه.

نمی دونستم باید چه حرفی می‌زدم.
هر نفسی که می‌کشیدم باعث می‌شد قلبم بیشتر درد بگیره.
نمی دونستم چرا بازی در میاورد.
حقم داشت چشمای مهران آدم سالم رو دیوانه می‌کرد وای به حال قلب مریض من که سال‌ها بود عاشق و دلتنگش بود.
عسل از اتاق بیرون رفت تا به علی خبر بده که بهوش اومدم. دکتر گفته بود باید امشب رو بیمارستان می موندم.
این برام خوب بود.
می تونستم بدون هیچ فکر دیگه ای فقط به مهران فکر کنم.
از بچه ها خواهش کردم تا کسی پیشم نمونه تا بتونم امشب رو تنها باشم.
با اینکه کار سختی بود و هیچ کدومشون نمی خواستن قبول کنم ولی بالاخره موفق شدم. همه ی بچه ها رفتن. فقط خودم بودم.
خودم و فکر و خیال مهران.
آهنگ بی کلامی گذاشتم و باهاش رویا پردازی کردم.
خودمو کنار مهران بدون هیچ مشکلی تصور کردم.
بدون هیچ دردی بدون هیچ غصه ای.... عکس رو از داخل گوشیم باز کردم.
هیچ تغییری نکرده بود هنوز همون قدر مهربون همون قدر بی احساس.
همون قدر لجباز و مغرور و حتی همون قدر خودپسند..
مهران همون آدمی بود که زندگی منو کامل می‌کرد.
همون کسی که از خودم غلدر تر و مرد تر بود.
همون آدمی که می تونستم سالها کنارش عاشقی کنم.
مثل همه ی این سالها قربون صدقه ی تموم عکساش رفتم.
آهنگ عوض شد و پشت بندش همون آهنگی آمد که مهران برام فرستاده بود.
همونی که سه سال باهاش عاشقی کردم.

پس چی داری.. که نمیزاری به تو من نزدیک تر شم
تو قلبمو دزدیدی. وقتی میخندیدی بغلم کن که منم عاشق تر شم.
نفسم به نفست بنده عشقم دلو از جا میکنه با خنده عشقم.
دل من با دل تو وابستگی داره جون من به یه نگاه تو بستگی داره. فرزاد فرخ

با شنیدن آهنگ درد قلبم بیشتر شد. قطره های اشکم فرصت نمی دادن و تند تند از هم سبقت می‌گرفتند.
گوشیمو برداشتم و آهنگ رو خاموش کردم.
نمی خواستم دوباره اون روزایی که بخاطر مهران بیمارستان می‌رفتم و قرص می‌خوردم تا آروم بشم دوباره تکرار بشه. دلم نمی‌خواست دوباره افسردگیم بیشتر بشه.
من هنوز جوون بودم و نیاز داشتم یه زندگی آروم داشته باشم.
ولی با وجود مهران نمیتونستم.
یعنی نمیشد.
اما نبودنش هم بدتر بود و داغون ترم میکرد.
دلم می خواست باهاش حرف بزنم.
گوشیم رو برداشتم و اسمشو پیدا کردم. عشق لجباز من.
نفس عمیقی کشیدم و زنگ زدم.
با شنیدن هر صدای بوق تپشای قلبم بیشتر می شد.
دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم اروم باش هنوز که هیچی نشده.
می خواستم تلفن رو قطع کنم. جواب داد.

- الووو.

سعی کردم استرسی که داشتم رو کم تر کنم ولی شدنش امکان نداشت.
مهران در اتاق رو باز کرد.
به داخل آمد و در اتاق رو بست.
کاش می دونستم که کار درستی کردم که خواستم باهاش حرف بزنم یا نه.
آرام نزدیک تختم شد و آرام تر از آن سلامش بود.
نزدیک تر می شود و کنار روی تخت می نشیند.
جویای حالم شد.
جویای حالی که خودش می‌داند چقد بد است.
با لبخند جوابش را دادم.
بی هیچ حرف دیگری خیره ام می‌شود.
کف دستانم را آنقدر خاراندم که رد ناخن هایم هشتاد و یک، هجده دستم را پاک کرده اند.

- الان دستات میخاره واقعا؟ یا هنوز طبق عادت گذشته اینطور استرست رو خالی می‌کنی؟

شوخیاش برام قشنگ بود. با اینکه به شوخیاش عادت داشتم ولی هنوز دلم می‌خواست سرش جیغ بکشم

- استرس ندارم.

خنده ای کرد و دستش را سمت دستانم دراز می‌کند.
خودم را عقب می کشم و با اخم نگاهش می‌کنم.

- دیگه اینکارو نکن.

متعجب عقب می‌کشد و سر به زیر با تلخندی می‌گوید:

- خیلی تغییر کردی!

نیش خند می زنم.
او چه می‌دانست از تغییر.
وقتی هنوز خودشیفتگی هایش را داشت.
نمیتوانستم بیشتر از این جلوی خودم را بگیرم.

- اره تغییر. میدونی چرا؟
چون هنوز مقل احمقا دوست دارم. اگه نداشتم سه سال برات مثل بی عقلا گریه نمی‌کردم. بخاطرت از شهری که توش بزرگ شدم و عاشقش بودم فرار نمی‌کردم. نمیومدم توی این شهری که هیچی از عقایدشون نمی‌دونستم.
اگه دوست نداشتم الان اینجا نبودم.
سه سال همش درگیر قرص و دکتر و بیمارستان نبودم.
که آخر سر کارم بشه این. اگه دوست نداشتم همون وقتی که رفتی و اونجوری بهم پشت کردی ازت متنفر می‌شدم و فراموشت می‌کردم. ولی فراموشت نکردم. خبرت رو از همه‌ی ادما می‌شنیدم خودمو با عکسات آروم می‌کردم. اون روزی که رفتی همه ی سرزنشا رو تحمل کردم. همشونو نشنیده گرفتم.
گفتم درست میشه می‌گذره. گذشت ولی تا بگذره دنیام نابود شد. تو زندگی منو خراب کردی.
دنیامو داغون کردی. همه ی آرزو هامو داغون کردی.
حتی خنده هامو ازم گرفتی.
میفهمی اینارو. حالام برگشتی که چی بشه؟
می‌خوای از این شهرم برم؟
می‌خوای این شهرو هم برام خراب کنی!

مهران هیچ حرفی نمی زد. و فقط نگاه می‌کرد.
اینکه دفاع نمی کرد از خودش آتیشم می زد.
گوشی اش زنگ می خورد.
باز همون زنگ مسخره ای که همیشه ازش متنفر بودم.
چون همیشه مزاحم حرفامون می‌شد. قطره های اشکم رو از صورتم پاک کردم. و با عصبانیت و لجبازی گفتم:

- جواب بده نگرانت شدن.

بازم سکوت کرد. بازم هیچی نگفت. دلم میخخواست یه حرفی بزنه از ولی هیچی نگفت.
خواست تا تلفنشو جواب بده. سرمو برگردوندم و گفتم برو بیرون. بعد از تموم شدن تلفنت برو به کارات برس نمی‌خوام ببینمت.

می دونستم بدون هیچ حرفی میره. مهران این‌قدر سرد و بی احساس بود که هر وقت از دستش ناراحت می‌شدم هیچ حرفی نمی زد فقط بهم وقت می‌داد تا فکر کنم.
تا تصمیم بگیرم و بعد که آروم شدم بهش خبر بدم.
و برگردم پیشش چون از علاقه ام خبر داشت اینطور رفتار می‌کرد، میدونست نمیتون از اون دور بمونم یا قهر کنم.
شاید اون کار خوبی می‌کرد. شاید اگه دفعه ی آخری که دعوا کردیم منم بهش وقت فکر کردن می‌دادم.
سرنوشتمون یچیز دیگه بود.
شاید اگه اونجوری سرش داد نمیزدم الان قصه ی زندگیمون اونجوری که فکر می‌کردیم جلو میرفت.
و شاید اونجوری رویای هیچ کس خراب نمیشد.
مهران از در اتاق بیرون رفت. و دیگم نیومد. روی تخت داز کشیدم. و سعی کردم خودمو کنترل کنم.
آسمون نا آرام شده بود دلش غصه داشت درست عین دل من.
بارون می‌بارید. دلم می‌خواست که می‌رفتم و قدم می‌زدم.
یاد دوران بچگیم افتادم. اون روزی که با مهران زیر بارون قدم می‌زدیم. مهران از بارون خوشش نمیومد چون همیشه سرما می‌خورد.
ولی اون روز یه حال و هوای دیگه داشتیم.
اون روز رویایی ترین روز ممکن برای من بود.
روزی که فکر می‌کردم همیشه همین قدر خوشبخت میمونم و دیگه قرار نیس هیچ اتفاق بدی بیوفته. چون به خودم به مهران به تک تک ثانیه ها ایمان داشتم. یه ایمان از ته قلبم.

یه روز عسل عاشق شد. عاشق یه پسر جوون که از نظر اون کامل ترین و بهترین پسر دنیا بود.
اون روزا بی هیچ دروغی عاشق امیر بود یه عشق واقعی.
من زیاد به عشق و عاشقی اعتقاد نداشتم.
بیشتر دلم می‌خواست تنها باشم دلم می‌خواست خودم باشم بی هیچ آدم اضافه ای که بخواد دنیای منو خراب کنه زندگی کنم.
عسل هر روز ماجرای عشق خودش به اون آدمو تکرار می‌کرد.
از چشماش می‌شد فهمید که اون یه عاشقه.
روز ها و ماه ها رفتن و من بی هیچ خبر از هیچ چیز آینده ای که معلوم نبود چی میشه زندگی می‌کردم.
اما یه روز یه اتفاق زندگی منو تغییر داد. من درگیر یه حسی شده بودم که هیچ جوره نمی تونستم ازش فرار کنم.
برام مشکل بود پذیرفتنش.
با عسل که حرف می‌زدم بهم امید می‌داد می دونستم که باید قبولش کنم.
من عاشق شده بودم. عاشق مهران. عاشق یه پسر مغرور و لجباز.
مهرانم منو دوست داشت چند وقت گذشت و روز به روز دنیای من بیشتر رنگ مهران می‌گرفت.
بیشتر بهش وابسته می‌شدم. اما اتفاقایی که در انتظارم بودن.......
یه روز بیخیال از همه ی دنیا فکر و رویای خیال مهران آرامم می‌کرد. می تونستم یه دنیا عاشقی کنم. ولی یه پیام و وای از اون پیام.

- سلام خوبی؟

با ترس و استرس که اون آدم کیه و منو از کجا میشناسه جواب دادم:

- سلام. شما؟

بعد از گذر چند دقیقه
- یه دوست.

ولی اون یه دوست نبود یه دشمن بود یه آدمی که قرار بود کابوس روز و شبای من بشه.
بعد از گذر چند تا پیام فهمیدم این دختر همون آدمیه که قبل من توی زندگی مهران بود.
با شنیدن این حرف استرس همه ی قلبم رو فرا گرفته بود.
اون زمان بخاطر اون آدم دعوای زیادی شد.
ولی مهران پشتم موند و ازم حمایت کرد با اینکه می‌دونم براش سخت بود. حرفای مهران و عسل باعث می‌شد آروم بشم.
باعث می‌شد بتونم به حرفای مهران ایمان بیارم.
از اون قضیه گذشت و یه روز که بدترین روز زندگی من بود مهران رفت و هیچ وقت دلیلشو نفهمیدم هیچ وقت نفهمیدم چرا تنهام گذاشت.
بی هیچ حرفی رفت و بی هیچ رد پایی.

یاد آوری اون روزا و خاطره هاشون که برای همیشه ته قلبم مواظبشون بودم. عذاب بیشتری برام داشت. ولی هیچ وقت سعی نکردم از خودم دورشون کنم.
صبح ساعت ۱۰ علی و عسل اومدن بیمارستان قرار بود ساعت ۱۲ مرخص بشم.
عسل کمکم کرد لباسمو عوض کنم.
باهم از بیمارستان رفتیم بیرون.
آسمون صاف و آبی بود.
به سمت ماشین رفتیم که با دیدن مهران تعجب کردم.
با خودم گفتم حتما الان با علی جروبحث می‌کنه.
ولی هیچی نشد.
انگاری خبر داشتن یا شایدم جلوی من اینجوری تظاهر می‌کردند.
یاد اتفاقای دیشب و یاد آوری اون لحظه ها دوباره باعث شد بغض به گلویم چنگ بیندازد.
مهران اومد سمتم قیافش مهربون شده بود.
انگاری نمی‌خواست دیگه غرورشو ترجیح بده سلام کرد.
بدون هیچ جوابی نگاش کردم.
از علی و عسل خواستم تا توی ماشین بشینن و منتظرم بمونن.
اول علی مخالفت کرد ولی بعدش قبول کرد.
با رفتن اونا تو چشمای مهران نگاه کردم و با عصبانیت که شاید توی اون لحظه حق داشتم یا شایدم نه..
می دونستم می‌خواست حرف بزنه ولی هیچی نگفت.
با نیشخند گفتم:

- هنوز لجبازیاتو کنار نزاشتی. تو که هنوز لجبازی چرا امدی اینجا؟ میرفتی پیش همونایی که خوب حرفتو گوش میکنن. مثل خودت نامردن. مثل خودت مغرور و کله شقن. برا چی امدی اینجا. دیشب بهت گفتم نمیخوام ببینمت. برا چی نرفتی. برا چی نرفتی همون شهری که منو از اونجا دور کردی. برو پیش همون رفیقات که میگفتی فلانن بسارن داداشتن.من دربارت اشتباه کردم. اشتباه کردم سه سال قبل بهت اعتماد کردم. اشتباه کردم بهت گفتم دوست دارم. میدونی اشتباه کردم یعنی چی. تو یه ادم مغرور و لجبازی که فکر میکنی فقط خودتی که میتونی عاشق شی. میتونی زندگی کنی. میتونی خوشحال باشی. کاش هیچ وقت نمیدیدمت. کاش هیچ وقت باهات حرف نمیزدم. کاش هیچ وقت تو زندگیم نمیومدی. من سه سال منتظرت موندم سه سال بخاطرت نابود شدم. میدونی سه سال یعنی چی توی این سه سال سیصدتا اتفاق افتاد. سیصد نفر خواستن جاتو بگیرن ولی نزاشتم. چون دوست داشتم. چون برات می میردم. معنی این حرفا رو میدونی. میدونی یعنی چی. من بخاطر تو خیلی چیزا از دست دادم حتی آرزوهامو. گفتن این حرفا برای من خیلی سخته ولی دیدی دیدی دیگه بچه نیستم دیدی دیگه فنچ نیستم. من بزرگ شدم مهران. بزرگ شدم. میدونی یعنی چی. رفتی خوش گذرونی گفتی اسرا که دوسم داره هر کاری کنمم دوسم داره. آره مهران تو همیچین ادمی هستی؟ چرا چرا کاری میکنی دربارت یه فکرای بدی بکنم. چرا؟

مهران هیچ حرفی نمی زد انگاری از حرفام شکه شده بود نمیدونستم دلیل رفتارش چیه.
نمیدونستم توی مغزش چی میگذره. سرش داد زدمو گفتم:

- یچیزی بگو. چرا هیچی نمیگی .چرا نمیگی چیزایی که فکر کردم دربارت الکیه. چرا نمیگی...

سرشو آورد بالا و تو چشمام نگاه کردو گفت:

- آره چیزایی که فکر می‌کنی الکیه. من رفتم چون یه دلیلی داشتم. نرفتم پی خوش گذرونی. رفتم چون اگه میموندم همه چی بدتر میشد یه چیزایی هست که تو نمیدونی. ولی من معذرت میخوام.

حرفشو قطع کردمو گفتم:

- معذرت می‌خوای! همین؟! الان حال من خوب شد. الان قلبم سالم شد. الان من همون دختر شادیم که همیشه میخندید.؟ اره مهران من همون ادمم؟ آره قطعا یه دلیلی داشتی که رفتی. ولی منم دلیل داشتم جز تو به هیچ آدمی فکر نکردم. چه دلیلی داشتی که همون روز یه آدمی رو جایگزینم کردی؟ چه دلیلی داشتی که برای اینکه حرصم بدی رفتی با یکی یه روز دوست شدی؟ چه دلیلی داشتی؟ دلیلاتو بگو می‌خوام بدونم.
مهران هیج حرفی نمی زد.
هیچ چیزی نمی گفت و اهل توضیح دادن نبود.

به اصرار عسل توی ماشین نشستم.
سرم رو به شیشه ی ماشین تیکه دادم. همه چیز این دنیا برام خسته کننده بود دلم می‌خواست از همه چیز این دنیا راحت بشم.
یا حداقل بی هیچ فکر بیهوده ای زندگی کنم.
نمیدونستم مهران با این حرفایی که بهش زدم چی کار می‌کرد.
ولی ازش بعید نبود که بازم بره.
توی فکر و خیال خودم بودم که رسیدیم. با کمک عسل رفتیم داخل خونه.
یه راست رفتم سمت اتاقم.
باهمون لباسا روی تخت دراز کشیدم. چشمامو بستم صدای تپش قلبم رو میشنیدم انگاری باهام حرف میزد.
من از کی اینقدر سنگ دل شدم.
چرا بامهران اونجوری حرف زدم.
مگه من همون ادمی نیستم که سه سال قبل هرکاری کردم که مهران تنهام نزاره. مهران رو که تازه ندیده بودم چند سال بود میشناختم.
چندسال بود باهمه ی اخلاقاش اشنا بودم.
من با رویاهای مهران بزرگ شدم.
پس چرا الان که اومده اینقدر ازش دلخورم.
من که همون سال قبل بخشیدمش پس چرا الان اینقدر باهاش بد شدم....؟
دراتاق باز شد و عسل اومد تو اتاق. با لبخندش که همیشه مطمئن بودم پشتش کلی گله و شکایته کنارم نشست.

- چرا لباستو عوض نکردی؟

با بی حوصلگی سری تکون دادم و گفتم:

- عسل من باهاش خیلی بد حرف زدم؟

عسل نچ نچ کلافه ای کرد و گفت:

- یادته چند وقت قبل وقتی با امیر دعوا داشتم میگفتی اگه عذرخواهی کرد ببخشش.

سری تکون دادمو گفتم:

- آره یادمه

عسل ادمه داد:

- پس چرا الان نمیبخشیش. مگه دوسش نداری؟ مگه سه سال عکسشو نگه نداشتی. هر کسی ندونه من که خوب میدونم چی میگذره توی دلت. اسرا منو تو باهم بزرگ شدیم. دردای همو تجربه کردیم. سه سال قبل هردوتاتون اشتباه کردید. هر دوتای شما مقصیر بودید. نباید باهم اونجوری رفتار میکردید. مهران دوست داره. میدونی چرا اینو میگم؟ چون همون سه سال قبل حتی تو اوج عصبانیتم هیچ وقت بهت نگفت خدافظ. چند بار سعی کرد. مقاومت کنه وقتی ازش میپرسیدی میخواد تنهات بزاه یا نه.شما دوتا همدیگرو دوست دارید. اینو از چشماتون میشه فهمید. اون شب عروسی روشنک. کارای جفتتون خنده دار بود. منو سوگند کلی بهتون خندیدیم. اگه همدیگرو تنها بزارید خیلی بچه بازیه. شماها خیلی خوب میتونید باهم کنار بیاید. اسرا یادت نره حرفایی که بقیه بهت زدن. تو فرق داری باهمه ی ادما. توی وجودت اینقدر مهربونیو لطف هست که بتونی مهران رو ببخشی شک نکن میتونی. اگه بخاطر رفتنش از همه حرف خوردی. ولی عوضش فهمیدی که چقدر دوسش داری. یادته اون زمانی که اتنا باهات دعوا گرفت. چقدر فهمیدی که مهران دوست داره. اون زمانو یادته. شماها خیلی خاطره های خوبی داشتید باهم. من مطمئنم اینده ی خوبی هم دارید. فقط کافیه دوباره کنار هم باشید. الان دیگه مهران نیست که لجبازه تو هم لجباز شدی. اون عشق لجبازه توئه و توهم عشق لوس اونی. من مطمئنم کنار هم میتونید زندگی کنید. شک نکن.
شاید حق با عسل بود شاید هر دوتامون لجبازی کردیم شاید اگه اون زمان بهش اصرار نمی‌کردم که تو اوج عصبانیت بمونه یا بره اونوقت الان ماجرا خیلی فرق می‌کرد.
من مهران رو دوست داشتم.خیلی زیاد حتی زیاد تر از خودش.
اونقدر که توی همه ی این سال‌ها به این فکر می‌کردم نکنه ناراحت باشه نکنه دلشو بشکنن....
سرمو پایین انداختم و گفتم:

- آرع من دوسش دارم. ولی اون نداره. حداقل الان دیگه دوسم نداره. شاید خیلی اشتباه کردم. من فقط خودمو دیدم هیچ وقت به مهران وقت ندادم که فکر کنه. شاید لازم باشه ازش عذر خواهی کنم. ولی اگه دوباره اون قضیه ها تکرار بشه چی؟

عسل با دستاش سرمو بالا گرفت و گفت:
- یادته همیشه مهران چی میگفت.! می‌گفت اگه یکی یکی دیگه رو دوست داره نه خودش میره نه میزاره اون طرف بره. تو هم اگه دوسش داری برگرد و همه چیو درست کن. نه تو اون دختر بچه ی لوسی نه مهران اون آدم مغرور. هردوتاتون یاد گرفتید چیو توی دنیا نباید از دست داد. تو کم تو زندگیت نجنگیدی اسرا. همین الان هستی و با همه ی خاطره های مهران زندگی کردی. همشون یه معجزست. پس معجزه رو خراب نکن. نزار همه چی خراب بشه. تو میتونی رفیق من.

لبخندی زدم ولی اینبار با امید بدون هیچ تلخی. حق با عسل بود. نباید بزارم همه چی خراب شه. عسل رو بغل کردم و گفتم:

- خیلی دوست دارم.

عسل گوشیمو از کیفم در اورد و گفت:

- بهش زنگ بزن منتظر چی هستی.

و بعد از اتاق بیرون رفت.
شاید اگه توی این سال‌ها عسل نبود کار من بدون اون هیچی نمیشد.
نفس عمیقی کشیدم و گوشیمو روشن کردم. لرزش دستام هنوزم رهام نکرده بود.
سعی کردم کنترلش کنم. زنگ زدم. ولی جواب نداد. اخمام رفت تو هم. یعنی به همین راحتی بیخیال شد.
دوباره زدم. بازم برنداشت. دلم شور میزد. بازم زنگ زدم ولی.......
گوشی رو با عصبانیت پرت کردم روی میز تحریرمم.
حس زیاد خوبی به این ماجرا نداشتم. یعنی چه اتفاقی افتاده که مهران گوشی رو جواب نمیده.
شاید از دستم ناراحته که جواب نمیده. ولی اصلا سابقه نداشت. اصلا امکان نداشت.
مهران تو اوج عصبانیتم جوابمو میداد. یعنی چه اتفاقی افتاده بود. یعنی چی شده بود.؟
از اتاق رفتم بیرون بلند بلند عسل رو صدا کردم.

- چی شده اسرا؟

با ترس و نگرانی گفتم:

- مهران جواب نمیده.

با تعجب گفت:

- نگران نباش شاید یه جایی نمیتونه حرف بزنه.

چجوری می تونستم نگران نباشم.
داشتم سکته میکردم. انگاری توی دلم رخت میشستن.
۵ دقیقه بعد مهران زنگ زد.

- الووو سلام

- سلام مهران کجایی نگرانت شدم چرا تلفنت رو جواب نمیدی؟

- ببخشید

صداش گرفته بود درست مثل چند سال پیش هنوز همون طوری ناراحت میشد. انگاری نمیخواست هیچ جوره لجبازیاشو بزاره کنار.
با شوخی که انگار منتظرش بود گفتم:

- خیلی خب آقای لجباز معذرت خواهی لازم نیس. باید ببینمت.

با خوشحالی که انگار مصنوعی بود گفت:

- باشه. بمون میام دنبالت.

باشه ای گفتم و قطع کردم. نگرانیام بیشتر شده بود. یعنی چه اتفاقی افتاده بود. یعنی چی شده بود که دوباره مهران ناراحت بود.
سعی کردم پیش عسل خوشحال باشم. ولی واقعا چرا!؟
لباس پوشیدم و چادرم رو سرم کردم. ته دلم استرس عجیبی داشتم.
درست یک ربع بعد مهران اومد دنبالم.
با یه ماشین ال ۹۰ سفید که همیشه رویای خریدنش رو می‌گفت.
خوشحال بودم که بالاخره موفق شده بود بخره.
با عسل خداحافظی کردم و ازش خواستم برام دعا کنه اونم با لبخند گرمش مرحم قلبم شد.
از در خونه زدم بیرون سوار ماشین شدم. مهران سلام آرومی کرد سعی می کنه ناراحتیش رو بروز نده.
ولی از چشماش میشد فهمید.
راه افتاد.
هیچ حرفی بینمون رد و بدل نمیشد شایدم نمی‌خواست هیچ حرفی بزنیم. بعد از چند دقیقه سکوت بینمون رو شکستم و گفتم:

- چیزی شده؟ حالت خوش نیس.

با بی حوصلگی نفس عمیقی کشید و گفت:

- نه چیزی نیس

مطمئن بودم حالش خوب نیس.
پشیمون شدم از اینکه بهش گفتم که باید باهاش حرف بزنم.
کار خوبی نکردم.
شاید باید تنبیه می‌شد.
ولی آخه مگه می‌توانستم من دوسش داشتم.
درسته که مهران دلم و شکسته بود ولی من مجنون قصه ی زندگیش بودم.
حس میکردم جای لیلی و مجنون قصه ی زندگی ما تغییر کرده.
من مجنون بودم و مهران لیلی من.
دلم می‌خواست حالشو خوب کنم.
ولی چجوری....
دوباره بینمون زمان دیر می‌گذشت بازم هیچ کدوممون هیچ حرفی نمیزدیم.
تا اینکه گوشیم زنگ خورد....
یه شماره ی ناشناس.
با تعجب نگاه کردم و گفتم یعنی کیه. خواستم جواب بدم که مهران گوشی رو ازم گرفت.
ماشین و نگه داشت و گفت:

- تو ماشین بشین تا بیام.

نمی دونستم چی شده بود.
چرا نزاشت گوشیمو جواب بدم.
از آینه ی ماشین نگاش می‌کردم.
با عصبانیت با اون کسی که پشت خط بود صحبت می‌کرد.
با تعجب بهش نگاه می‌کردم.
یعنی کی بود که مهران رو اینقدر عصبانی می‌کرد؟
بعد از چند دقیقه مهران تلفن رو قطع کرد.
ریتم قلبم تند شد.
مهران دستی تو موهاش کشید و با خودش کلنجار می‌رفت.
بالاخره اومد و توی ماشین نشست. گوشیم رو خاموش کرد و گذاشت تو جیبش.
با تعجب گفتم:

- فکر نمی‌کنی اون گوشی من بود. و تو حق نداشتی جواب بدی.

با عصبانیت که می‌خواست کنترلش کنه و برای همینم باعث شد تا صداش غمگین بشه گفت:

- گوشیت باید دست من باشه.

- آخه چرا؟

- چرا نداره همین که گفتم حرفم نباشه.

متعجب بهش نگاه کردم.
قرار بود باهاش درباره ی گذشته حرف بزنم ولی با این اتفاقا فکر کنم باید درباره ی آینده باهاش حرف بزنم.
زنگ تلفن و رفتارای مهران خیلی بد روی مخم بود.
دلیل کارش چی بود؟
یهو این همه تغییر مهران آخه برای چی. مگه همین امروز صبح خوب و خوشحال و مهربون نبود پس چرا یهو این‌قدر تغییر کرد.....
سرمو به شیشه ی ماشین تیکه داده بودم.
از این بی حرفی و این سکوت خسته شده بودم.
به حالت شکایت نگاش کردم و گفتم:

- بعد از سه سال اومدی. حالاهم هیچی نمیگی.

بازم هیچی نگفت. داشت دیونم می‌کرد با این کارش.

- اخه چرا هیچی نمیگی. امروز خواستم بببنمت که تو حرف بزنی. تو دلیل کاراتو بگی. مگه نگفتی دلیل داشتی. خب پس چرا نمیگی.

بازم هیچی نگفت. دیگه داشت کلافم میکرد. زیرلب گفتم. هنوزم کله شقی.
بالاخره به حرف امد و گفت:

- و از غر زدن خسته نمیشی هیچ وقت...؟

با حالت عصبی نگاش کردم و گفتم.

- خیلی پرویی...

خنده ای کرد. هنوزم با اذیت کردن من می‌خندید. هنوزم وقتی حرصم میداد می‌خندید.

- حرص نخور توضیح میدم برات که قضیه چیه.

و بعد به حالت تاکید گفت:حرص نخور.
ابرویی بالا انداختمو گفتم:

- چقدر خودشیفته ای تو. کی حرص خورد. حالا انگار چی هست که بخوام حرص کاراشو بخورم. اصلا میخوام برم خونه. اشتباه کردم. بهت گفتم بیا حرف بزنیم.

کارای مهران داشت دیونم میکرد. خب معلوم بود از کاراش حرص میخوردم. مگه میشد. خیلی اتفاقا توی این مدت تغییر کرده بود. مخصوصا رفتار مهران.
همه چی عجیب و غریب بود. خیلی دوست داشتم ازش سوال کنم و قضیه رو بدونم ولی نمیشد. مهران عصبی بود و هیچ حرفی نمیزد.همیشه خونسرد بود. و عمین خونسردیش داغونم میکرد. هوفی کشیدم و سعی کردم خودم و اروم کنم.
درست نیم ساعت بعد رسیدیم. از ماشین پیاده شدم. تا چشم میچرخید دریا بود. با عصبانیت به مهران گفتم:

- چرا داری اذیتم میکنی؟ مگه نمیدونی من از دریا بدم میاد چرا میخوای دقم بد؟

مهران متعجب نگام می‌کرد.
توی چشماش کلی سوال بود.
سوالایی که هر چی میگشت دلیلی براش پیدا نمی کرد.
ولی بازم هیچی نگفت.
چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم. چشمامو باز کردم و رفتم تو ماشین.
من از دریا بدم میومد چون هیچ خاطره ی خوبی نداشتم.
چون هر وقت با خانوادم رفتم دریا همه چیز خراب شد.
اخرین خاطره ای که از دریا توی ذهنم بود.
دیدن یه خواب بد و مردن یه ادمه.
دیدن مردن ادما زیاد جالب نیس هر چقدرم بگن که مرگ حقه....
مهران نیومد داخل ماشین. حتی از صندوق عقب زیر انداز برداشت و رفت. توی این سال هایی که نبود لجبازیاش بیشتر شد.
انگاری دیگه اون آدم قبل نیس.
نه گوشی داشتم که زنگ بزنم.
نه هیچ چیز دیگه.
مجبور شدم از ماشین پیاده شم.
هر چی به دریا نزدیک تر می‌شدم.
بیشتر حس تنفر بهش داشتم.
انگاری روحم رو از بدنم جدا می‌کرد. نزدیک مهران شدم و یه چوب از زمین برداشتم و زدم تو کلش.
با تعجب برگشت سمتمو گفت:

- چی کار میکنی؟

با حس طلبکاری و یکم چشم غره بهش گفتم:

- پاشو من از دریا بدم میاد.

بیخیال تر از همیشه گفت:

- مشکل خودته.من که راحتم.

این کاراش داشت عصبی ترم می‌کرد.
دلم میخواست کنارش بشینم ولی از دریا میترسیدم.
از اتفاقایی که ممکن بود بیوفته....
یکم صبر کردم و بعدش پشت به دریا و روبروی مهران نشستم. خنده ای کرد و گفت:

- تو که بدت میومد.

چشم غره ای رفتم و گفتم:

- هنوزم بدم میاد. ولی تو اینقدر کله شق و لجبازی که باید باهات راه امد وگرنه خودم دیونه میشم.

با خنده ی بلند گفت:
- افرین حالا شدی همون فنچ خودم.

نفسی کشیدم و سعی کردم با خونسردی جوابشو بدم.
ولی نشد و سرش فریاد کشیدمو گفتم.

- من فنچ نیستم.فنچ تویی.

مهران خندید.
با حرص نگاش می‌کردم و. خنده هاش باعث خنده های منم شد.چند ثانیه ای به خنده های مهران گذشت. انگار نمی‌خواست تموم کنه کاراشو...
با حالت عصبی گفتم.

- بسه حالا نمی‌خواد از خنده بمیری اینجا خونت بیوفته گردن من.

خودشو جمع و جور کرد و گفت.

- خب اسرا خانم میگفتی.

با تغجب گفتم:

- نخیر اقا مهران شما داشتی میگفتی. چرا گوشیمو گرفتی؟

دوباره اخماش رفت تو هم. دوباره عصبی شد.
دلیلشو نمی گفت ولی من حق داشتم بدونم حق داشتم بدونم قضیه چیه.
و چرا مهران با گفتن سوالم دوباره ناراحت شد.

- خب چرا نمیگی؟

- میگم بهت ولی باید قول بدی اروم باشی.

-خیلی خب قول میدم.

- اتنا رو یادته؟

با تعجب نگاش کردم. چرا بعد از این همه مدت بازم اسم اتنا باید توی زندگیم باشه.
مگه اتنا رو نباید با همه ی خاطراتش فراموش می‌کردیم.
قضیه چیه؟

- آره یادمه.

- ببین اسرا. اتنا نمیخواد دست از کاراش برداره. همه ی دنیای منو تو رو داره با کاراش خراب میکنه. کسی که به گوشیت زنگ زد. اتنا بود. اولش به من زنگ زد....

حرفشو قطع کردمو با حالت تعجب گفتم:

- چرا بهت زنگ زد.؟ میشه قضیه رو کامل توضیح بدی.

مهران که میدونست. با شنیدن اسم اتنا حالم بد میشه.
سعی کرد ارومم کنه. دستامو گرفت و گفت:
- میگم بهت فقط اروم باش.

سرمو به نشانه ی تایید تکون دادم و منتظر موندم تعریف کنه...

- صبح که شما رفتید. گوشیم زنگ خود به یه شماره ی ناشناس. جواب دادم. اتنا بود. تهدیدم کرد. که اگه برنگردم لاهیجان تو رو اذیت میکنه... باهاش دعوا گرفتم میدونستم نمیتونست هیچ کاری انجام بده ولی بازم شک داشتم. از اتنا همه کار برمیومد. وقتی که زنگ زدی و حالم گرفته بود. بخاطر تو ناراحت بودم. اینکه باید بخاطرت برم یا بخاطر خودم بمونم. اسرا دقیقا گذشته داره تکرار میشه. سه سال پیشم بخاطر تو رفتم. چون میدیدم بخاطرم اذیت میشی. اگه رفتم و هیچ خبری از خودم بهت ندادم. بخاطر این بود که منو فراموش کنی. توی این سه سال حال من بدتر از تو نبود. من کلی اتفاق برام افتاد. روزی که از طریق یکی از بچه ها با ارمان اشنا شدم و فهمیدم زنش دوست توئه. ازش پرسیدم که ازدواج کردی یا نه. وقتی گفت نه هم خوشحال شدم هم ناراحت نمیدونم کار خوبی کردم که برگشتم یا نه. ولی اسرا باور کن توی این چند سالی که گذشت برای من سخت تر از تو بود....

با تعجب مهران رو نگاه کردم. وقتی دید هیچ حرفی نمیزنم ادامه داد.

- الانم که برگشتم اینجوری شد. اتنا دست از سرمون برنمیداره. باید یه فکری کنیم بدونم چی کنیم چی نکنیم. باهام هستی مگه نه؟

چی میگفتم. شک داشتم که میتونم جلوی حرفای اتنا وایسم یا نه. این روزا یکبار دیگم تکرار شده بود. یکبار دیگم همه چیز خراب شده بود. شاید با تجربه ای که دفعه ی قبل داشتیم. بتونیم بهتر درستش کنیم. ولی اخه اتنا دختری نبود که خیلی راحت دست بکشه از این ماجرا.
سعی کردم به روی مهران نگرانیامو نیارم ولی اون از دلم خبر داشت.
خبر داشت چقدر وجود دوباره ی اتنا برام سخت و دلگیر بود.
میدونست چقدر روی حسش نسبت به من حساسم.
ولی می‌خواستم باهاش باشم. نمی‌خواستم دوباره عشق قدیمیمو فراموش کنم.
نمی‌خواستم دوباره مهران بره.
مهران دوباره سوالشو تکرار کرد.

_اسرا باهام میمونی مگه نه؟

نگاهش کردم و با حالت اطمینان کامل گفتم:

_معلومه که کنارت میمونم. همه ی این اتفاقا یه بار دیگم تو زندگیمون افتاده ولی از پسش یجورایی بر امدیم. پس الانم میتونیم. مطمئنم.

شاید لبخند الکی که روی لبم داشتم.
به مهران امید می‌داد میدونستم ته دل اونم پر از نگرانی و غصست.
ماها بزرگ شدیم. وارد جامعه شدیم. یچیزایی رو تجربه کردیم.
و یجورایی سرد و گرم زندگی دستمون امده.
ساعت ۹ مهران منو رسوند خونه.
اون روز حس همون روزای خوبی رو داشتم که با استرس زیاد کنار مهران تو خیابونای شهرمون قدم میزدم.
حس خوشبختی حس آرامش. حس امید....
وقتی اومدم خونه همه ی اتفاقا رو برای عسل تعریف کردم. عسل لبخند زد و گفت:

_اسرا مطمئنی میتونی؟ مطمئنی اماده ی شنیدن هر حرفی هستی؟

مطمئن نبودم. مطمئن نبودم میتونم جلوی هر اتفاق وایسم.
شاید اتفاقی این چند سال بزرگ ترم کرده یا شایدم ضعیف ترم کرده. نمیدونستم چه اینده ای در انتظارمونه.

_راستش عسل تو که غریبه نیستی. ته دلم شک دارم. اتنا کم اذیتم نکرد. کم منو خورد نکرد. و نمیدونم قراره بازم چه کارایی انجام بده.

عسل نگران بود درست عین خودم. درست عین مهران.
حمایتای عسل و حرفای گرم و صمیمیش همیشه تو بهترین حالت کمکم کرد.
برگشتم تو اتاقم.
لباسمو عوض کردم.
انگاری دنیا نمی‌خواست باهام دوست بشه ولی من سمج تر از این حرفا بودم.
روی تخت دراز کشیدم. یاد اون روزی افتادم که اولای دوستی با مهران بود. ولی یه اتفاق افتاد. اون اتفاق میگفت مهران بهم خیانت کرده. خودمم همین حسو داشتم.اون اتفاق اتقاق خوبی نبود.
بیتا. بیتا کابوس چند ساله ی من. کابوسی که بخاطرش به مهران شک کردم. بخاطرش غصه خوردم. همون بیتایی که از چرخه ی روزگار افتاد و شد هم دانشگاهی من. همون بیتایی که اون شب عروسی کنار مهران بود. همون بیتایی که همیشه با حرفاش نمک روی زخمم بود....
سال‌ها پیش کابوس بود و رقیب الان کسی که همه جوره میخواد نابودم کنه....
شاید همون سال باید با اتنا و بیتا حرف می‌زدم. ولی اگه مهران میفهمید. ناراحت می‌شد.ولی شاید کار درستی بود.
توی اون سالها اینقدر اشتباه کرده بودیم که نمیدونیم دارم تقاص کدومشو پس میدیم. توی فکرای خودم بودم. که صدای در منو از فکر انداخت بیرون بعد از گفتن بفرمایید.
در اتاق باز شد. علی گوشیشو گرفت سمتمو گفت:

_مهرانه

لبخندی زدمو ازش تشکر کردم.
علی از اتاق رفت بیرون و درو پشت سرش بست.

گوشی رو اروم دم گوشم گرفتم و سعی کردم خوشحال بنظر بیام.

_الوووو

_سلام. ببخشید زنگ زدم به علی اخه گوشیت دست من بود.

_اشکال نداره خوبی؟ چیزی شده.

_خوبم تو خوبی.؟ راستش فردا صبح باید ببینمت.

_شکر. نمیشه که من فردا نه صبح کلاس دارم.

_نمیشه نداریم. بعد کلاس میام دنبالت.

_باشه.

مهران خداحافظی کرد. یعنی دوباره چه اتفاقی افتاده بود. بازم قضیه ی اتنا؟. چی شده.؟؟ چرا این کابوس ها نمیخواستن تموم شن.
نمیدونستم چی میشه. نمیدونستم قراره چه اتفاقی بیوفته.
گوشی رو به علی تحویل دادم و دوباره برگشتم تو اتاق. جعبه ای که سه سال از دست زدن بهش میترسیدم رو روی میز تحریرم گذاشتم.درشو باز کردم. خاکای روی جعبه رو با دستمال پاک کردم. دفتر و نوشته هایی که توی این جعبه بود برای روز های تنهایی بود تنهایی که سه سال با امید برگشت و تموم شدن تموم اون کابوس ها گذشت.نوشته هایی که شاید خیلی خوندنش سخت بود. ولی باید برای یبارم که شده میخوندمشون تا درک میکردم که جلوی چه سختیایی موندم و صبر کردم.دفترمو باز کردم. بوی کاغذ خیسی کاغذ که حالا خشک شده و همین باعث شده سن کاغذو بیشتر بشه. صفحه ی اول.
شاید او رفته باشد. شاید نیاید. شاید مرا دوست نداشته باشد. اما. اما اون هنوز در رویای من با من است.او هنوز درکنار من است. هیچ وقت فراموش نمیشود هیچ گاه از یاد و خاطره ی من نخواهد رفت......

امروز بعد از دوماه مهران رو دیدم. باهاش حرف زدم. اینکه چرا رفت چرا. نموند و عاشقی نکرد. دیدنش بعد از دوماه چه سخت بود. ولی خوب بود. باعث میشد برای بار اخر کنارش عاشقی کنم....جمعه بعد از ظهر ساعت ۴ همون جای همیشگی. ولی با ادم متفاوت. با ادمی که میدونستی یکی وارد زندگیش شده ولی هنوز دوسش داشتی. هنوز میخواستی باشه. هنوز میخواستی کنارت باشه... با اینکه این همه مدت دروغ گفته بود ولی بازم میخوام باشه و دروغ بگه.. بالاخره وعده ی موعود فرا رسید. انگاری تپش قلب دیگه توانی نداشت. هیچ حرفی یادم نمیومد. انگار نع انگار یه هفته براش حرف اماده کرده بودم.انگار نع انگار کلی از دستش عصبی بودم. ساعت ۴ دیدمش.. همون دیدار. همون دیدار گرم که همیشه تسکین غصه ها و ناراحتیام میشد.. ولی این بار فرق میکرد. دیگه مهران اون ادم مهربون که با حرفاش ارومم میکرد نبود. اینبار قضیه فرق میکرد. اینبار خنده ای در کار نبود. اینبار غصه های دلمون قرار نبود اروم بشن. قرار نبود زندگی اینقدر توی اون چند لحظه کنار مهران سخت باشه.

.اشکا هیچ جوره نمیخواستن تموم بشن.
انگاری قصدشون مزاحمت بود.
با صدای در به خودم امدم.

_اسرا بیا مامانت زنگ زده.

دفتر و اروم بستم. یعنی مامانم چی کارم داشت.
باز برنامه ی جدید شروع شد.
از اتاق بیرون رفتم. گوشی رو برداشتم.

_الوووو

_سلام

_سلام مامان جان خوبی؟

_خوبم تو خوبی همه چی خوبه

مادر بودو نگرانی هایش که چند سالی بی قرار تر شده بود.
باز همون سوالا که دوسال تموم اوازه ی صداش بود.
قضیه ی جدید شروع شد. باید میرفتم گیلان و این اصلا برام قابل درک نبود. ولی باید میرفتم.
بی قراری های اسما بیشتر شده بود. اسما خواهر کوچیک تر منه. یه خواهر مهربون و کوچولو.
اسما بی طاقت شده بود و نیاز داشت به بودنم. نیاز به همون خواهری که چند سالی با بهونه های مختلف به دیدنش نمیرفت. تا تسکین دلتنگیاش باشه.
هیچ جوره نمیتونستم به مامانم بگم که نمیتونم بیام. نمیتونستم توی این اوضاع مهران رو تنها بزارم ولی اسما چی میشد. اسما بهم نیاز داشت و من باید میرفتم. با لحن گرمی که شاید طبیعی بودچشمی گفتم و قرار شد پنچ شنبه راه بیوفتم. بعد از قطع شدن تلفن بغضمو ترکوندمو فریاد زدم. بسه دیگه....

نگاه های علی و عسل بهم خیره شد انگاری از تعجب کاری نمیتونستن انجام بدن.
به اتاقم برگشتم. دفتر و بقیه ی خاطرات رو توی جعبه گذاشتم. خوندنشون حالم رو بدتر میکرد.
روی تخت داز کشیدمو فکر کردم.....

صبح ساعت ۶ با صدای علی و غر زدنای عسل بیدار شدم.
سریع لباس پوشیدمو سعی کردم امروز رو بدون هیچ غصه و ناراحتی تموم کنم تا شاید فردا سفر خوبی داشته باشم. علی مارو رسوند دانشگاه.
خداحافظی کردیم و رفتیم داخل.
سوگند و سمیه داخل کلاس بودن.
سلام و احوال پرسی دوستانه که فقط خودمون ادابشو بلد بودیم. باید سعی میکردم کمتر به مهران و اون حرفا فکر کنم تا شاید با قضیه ی اتنا بهتر کناربیام ولی امکان نداشت نمیشد به کسی که سه سال کابوس تموم این روزام بود فکر نکنم. یکی یکی بچه ها امدن. بعد از یک ربع هم استاد امد. بدون هیچ حرفی شروع به درس کرد.
استاد باقری عاشق و مجنون عسل بود ولی عسل نمیخواست به کسی که در قلبشه خیانت کنه.
نمیخواست به کسی که سالها بود ازش بیخبره دست بکشه. با اینکه همه ی بچه ها بهش میگفتن که استاد باقری آدم خوبیه و میتونه عسل و خوشبخت کنه. شاید تنها کسی که حال این روزای دلتنگی عسل رو میدونست من بودم. منی که سالهاست دلتنگ چشمایی بودم که امروز میتونم کنارشون عاشقی کنم. بعد از کلاس استاد باقری از عسل خواست تا چند لحظه ای توی کلاس بمونه.عسلم موافقت کرد. و قرار شد بعدش برام تعریف کنه.
درست سه ساعت دیگم کلاس داشتم ولی از اونجایی که به کله شقی های مهرانم باخبر بودم مجبور شدم کنسلش کنم.
از دانشگاه خواستم بزنم بیرون که بیتا جلوم سبز شد و با تیکه هاش که چند وقتی بود آزارم میداد روبرو شدم.

_به به اسرا خانم. دردونه ی جمع. عشق دزد معروف. حالت چطوره.

دیگه نمیتونستم جلوی حرفاش صبر کنم. ولی هنوزم نمیتونستم هیچ حرفی بهش بزنم. درست عین اتفاقای چند سال قبل که از داشتن مهران مغرور شده بودم و بعدش از دستش دادم. نمیخواستم اون روزا دوباره تکرار بشه. میخواستم اول از همه چیز مطمئن بشم بعد اقدام کنم.

_ببین بیتا من هیچ کاری باهات ندارم من نع دوردونه ی کسیم نع عشق کسه دیگرو دزدیم. من اسرام توی این سه سال از دست تو و حرفای بقیه کم عذاب نکشیدم پس تا همه چیز سر جاش نیست هیچ حرفی نزن.
بیتا هیچ حرفی نگفت توی چشماش نگاه کردمو گفتم دیگه جلوی من نباش.
از کنارش رد شدم.
سوار ماشین مهران شدم.
راه افتاد غر زدنام باز شروع شد.

_دختر بی ادب چجوری جرعت میکنه با من اینجوری حرف بزنه. دارم براش حالا بازم اینجوری حرف بزن.

مهران باز ناراحت بود. حس میکردم یه اتفاق جدید افتاده. یه اتفاق بد. ولی نمیدونستم چی نمیدونستم چه مشکلی پیش امده.

_چیزی شده.؟

ماشین رو نگه داشت و نگام کرد. توی ذهنش با کلمات بازی میکرد با من و من گفت:

_اسرا. من میخوام ازدواج کنم.

با تعجب نگاش کردم. معنی حرفاشو نمیفهمیدم.

_چی!؟

_اروم باش.

سرش داد زدم چجوری میخواست اروم باشم. مگه برنگشته بود که بمونه. پس چی میگه.
از ماشین پیاده شدم. درو بستم و گفتم.

_با کی؟

_بیتا.

هیچ چیزی نمیتونستم بگم. بازم مهران داره میره. بازم داره کابوسام رو زنده میکنه. دلم میخواست چیزی بگم ولی نشد.
قدم میزدم توی خیابونا انگاری قرار نبود روزای خوب رو هم ببینیم. قرار نبود دوباره کنار مهران باشم. قرار بود مهران از داستان زندگیم بره.
دلم میخواست همش یه دروغ باشه. اما نبود. دروغ نبود. ففط کابوسام به حقیقت پیوسته بود. مهران رفت برای همیشه. اینبار دیگه هیچ امدی به برگشتش نبود. حالا معنی حرفای بیتا رو میفهمیدم حالا فهمیدم چرا اینجوری باهام حرف زد. قطره های اشکم بازم سرازیر شدن. باز باهم مسابقه گذاشته بودن.......
حدود ساعت ۱۰ شب رسیدم خونه. درو باز کردم و رفتم تو. یه راست رفتم توی اتاقمو به صداهای علی و عسل هیچ توجهی نکردم. در اتاق رو قفل کردم و زار زدم. صدای در مانع تمرکزم میشد. صدای علی و عسل پشت در دردامو بیشتر میکرد. بیشتر داغونم میکرد. دروباز کردم هردو امدن تو اتاق.

_چی شده اسرا؟

گریه اجازه ی حرف زدن نمیداد. عسل نگران بود و علی عصبانی. جفتشون حق داشتن. داشتم آب میشدم جلوی چشماشون. عسل بغلم کرد و این باعث اوج بیشتر گریم شد.
علی با عصبانیت گفت:

_اسرا حرف بزن ببینم چی شده.

نمیتونستم حرف بزنم. چی میگفتم. میگفتم بازم همه چی تموم شد بازم مهران رفت. مهران میخواد ازدواج کنه. همون مهرانی که اینبار قسم میخورد که تنهام نمیزاره. چنگی روی قلبم زدم اروم شدنش محال بود. طفلکی دیگه طاقت نداشت. چجوری امکان داشت اروم باشه. همه چی براش خراب شده بود. عشق بچگیش باز رفت بازم تنهاش گذاشت چجوری میتونست اروم باشه. نفس کشیدن برام سخت بود. دلم میخواست نباشم. هیچ وقت هیچ جوره.
عسل:

_علی زنگ بزن اورژانس

حال اسرا اصلا خوب نبود. دلیلش رو نمیدونستیم ولی یادمه چند سال قبل درست وقتی مهران رفت اسرا همین حالو داشت ولی الان دلیلش چی بود.
مهران که پیش اسرا بود یعنی چه اتفاقی افتاده که حالش اینقدر بده. زنگ زدم مهران

_الووو

_ اقا مهران اسرااا

_چی شده.؟ چه اتفاقی برای اسرا افتاده.

_داریم میبریمش بیمارستان. شما میدونی چی شده؟

_چی.

_داریم میبریمش بیمارستان. شما میدونی چرا حالش اینقدر بده؟

_ارع.

_خب چی شده.؟

_بزار خودش بهت میگه. فقط مواظبش خیلی باش.

و بعد قطع کرد. با تعجب به صفحه ی گوشی نگاه کردم. مهران چرا تغییر کرده بود. شاید بازم دعوا کردن ولی اخه اینقدر جدی بود که مهران هیچ عکس و العملی از خودش نشون نداده بود. یعنی چی شده بود.توی فکرای خودم بودم که رسیدیم. جلکی در بیمارستان از ماشین پیاده شدم. و علی هم رفت تا ماشینو پارک کنه.داخل بیمارستان رفتم. اسرا رو بردن تو بخش. نمیدونستم فردا میتونه بره یا نه.
بغل تخت اسرا نشستم. منتظر بودم چشماشو باز کنه. ولی انگار همچین قصدی نداشت.

_اسرا. پاشو چشماتو باز کن دختر نمیخوای باهام حرف بزنی. اسرا... چشماتو باز کن رفیق. هنوز خیلی چیزا مونده که باید درست کنیم. از خرای کاریای اتنا تا حرفای دوستاش و بیتا. دختر بلند شو.

اسرا نمیخواست پاشه. سرمی که به دستش بود. رو نگاه کردم انگاری اونم از اسرا تعجب کردع بود انقدر اروم و بی صدا میرفت که نمیخواست تموم بشه.
گوشیم زنگ خورد.

_الووو

_سلام

_بفرمایید

_عسل خانم مهرانم.

با شنیدن اسمش تلفن رو قطع کردم. انگاری نمیشد جوابش رو داد خیلی دوست داشتم بدونم چی شده که اسرا اینقدر حالش بد شد. شاید مهران زنگ زده بود تا تعریف کنه. ولی اون ادمی نبود که کاراشونو برای همه تعریف کنه. شاید باید صبر میکردم تا اسرا بهوش بیاد که اونم زمانش مشخص نبود.
اسرا:
چشمام رو باز کردم.
همه جا تار بود. حس یه مرده ای رو داشتم که زنده شده بود و از این زنده شدن خیلی ناراحت بود. کاش واقعا چشمام رو باز نمیکردم. اینجوری خیلی راحت همه چی تموم میشد. عسل روی صندلی نشسته بود.
با صدای گرفته ای که انگار از ته چاه در امده باشه. گفتم.:

_عسل.

انگاری خیلی خوشحال شده بود. چشماش برق زد و گفت:

_وای اسرا خداروشکر خوبی.

سری تکون دادم و با اینکه حالم خوب نبود سعی کردم خوب نشون بدم.

_چی شده اسرا. با مهران دعوا کردی؟

با امدن اسم مهران دوباره اون قضیه جلوی چشمام ظاهر شد. باز یادم امد که مهران دوباره چه بلایی سر قلب مریضم اورد.یاد حرفای بیتا و کارای اتنا.

_اسراا. نمیخوای بگی.

_عسل. مهران. میخواد ازدواج کنه.

چشمای عسل از تعجب گرد شد. تعجبی که حق داشت.

_شوخی میکنی دیگه

_نه

قطره های اشکم باز تکرار میشد. جلوشو نو گرفتم ولی دست بردار نبودن.
دکتر برام استراحت کامل تجویز کرد بدون هیچ فکر رو خیال اضافه ای بدون هیچ غصه و دردی. ولی اخه امکان نداشت نمیشد به اتفاقای چند ساعت گذشته فکر نکنم.از بیمارستان با اصرار من که باید فردا میرفتم گیلان امدیم خونه. علی از دستم عصبی بود و حق داشت کلی بهم تذکر داده بود ولی من گوش ندادم شاید قسمت همین بود. ولی چرا بعد از سه سال بازم بازیم داده. چرا.....
صبح ساعت ۵ صبح بیدار شدم. هنوز هیچ کس بلند نشده بود. گوشیم رو روشن کردم. مهران زنگ زده بود. دیگه برای چی. دیگه چجوری میخواست اذیتم کنه. خواستم گوشی رو خاموش کنم که پیام داد.

_بیداری.

نمیدونستم باید جواب میدادم یا نه. شاید کار واجبی داشت که پیام داد یا حتی زنگ زد.

_اره.

هنوز دقیقه ای از پیام نگذشته بود که زنگ زد. انگاری منتظر پیامم بود.
به صفحه ی گوشی نگاه کردم. بازم عکسش که باهم گرفته بودیم.جواب دادم و با حالت گرفته گفتم

_الوووو

_اسرا حالت خوبه؟

_اگه شما اجازه بدید خوبم.

_اسرا متاسفم نمیخواستم اذیتت کنم. تو که میدونی من هیچ کاریو بدون دلیل انجام نمیدم. اسرا بخدا یه اتفاقی افتاد که این گزینه تنها راه درست بود. اسرا باور کن. دارم بهت راست میگم. نمیخواستم اینجوری بشه.

داشت حرف میزد که گوشی رو قطع کردم. دیگه نمیخواستم حرفاشو باور کنم. دلیلی برای این کار نداشتم. اینقدر بهم دروغ گفت که دیگه توانی نداشتم که باور کنم.
مهران چند باری زنگ زد. ولی جواب ندادم. گوشیمو خاموش کردم. لباسامو جمع کردم. باید خوشحال به نظر میومدم ولی خب امکانش وجود نداشت. ولی بخاطر اسما مجبور بودم. به ساعت نگاه کردم. شش. تا هشت خیلی مونده بود. روی تخت دراز کشیدم. چشمامو بستم. چقدر شکستم. چقدر باختم. حق من از این دنیا این نبود. کاش اینجوری نمیشد. کاش میشد زمان رو برگردونم به عقب به اون موقعه که توی اون سن کم دل به پسری بستم که از بودنش اطمینان نداشتم. کاش اینجوری نمیشد. کاش اینقدر زیاد خودمو داغون نمیکردم. کاش دلم ازش متنفر بود. ولی نمیشد. نمیشد که ازش متنفر باشم. قلبم باهام حرف میزد. طفلکی هنوز میخواد مهران باشه. اخه دیگه برای چی. دیگه داره داماد میشه. من قراره برم عروسیش. برم بهش تبریک بگم. بگم اقا مهران مبارکه امیدوارم تا اخر عمر کنار هم بمونید.اخه چجوری این حرفا رو بهش بزنم. چجوری به کسی که سه سال به بودنش امید داشتم حالا باید کنار کسه دیگه ببینم. شاید بازم قراره یه روزای دیگه پیش رو داشته باشیم. ولی اخه تا کی باید صبر کنم.
حدود ساعت هفت رفتیم ترمینال.
عسلم قرار بود باهام بیاد. ولی نشد چون با استاد باقری قرار داشت تا حرفاشونو بزنن. اون روز توی دانشگاه نتونستن. چون چند تا از دانشجویای کلاس زیادی تو کلاس موندن و عسلم عصبی شد و از کلاس رفت بیرون.
سوار ماشین شدم با عسل و علی خداحافظی کردم. کاش مهرانم بود تا باهاش خدافظی میکردم. یاد روزی افتادم که مهران میخواست بره سربازی. اون روز باهم قهر بودیم. برای همین مجبور بودم خیلی دور تر از خانوادش وایسم. اون روز رو هیچ وقت فراموش نمیکردم. مهران موهاشو زده بود و این قیافشو بزرگتر نشون میداد. وقتی سوار ماشین شد اشکام رو نمیتونستم کنترل کنم. اون زمان حسابی داغون شدم.
ماشین حرکت کرد. بارون خیلی شدیدی میبارید. صدای رعد و برق و قطره های بارونی که به شیشه میخورد حالمو خوب میکرد. قطره های بارون خیلی مشتاق بودن که از ابرا جدا شن و برسن به زمین. دلیل این همه عجلشونو نمیدونستم. دلیل اینکه به صدای ابرا که بهم میخوردن گوش نمیدادن. ابرا میدونستن توی این زمین چخبره که از جاشون تکون نمیخورن و همون بالا میموندن.کاش ماهام میدونستیم چجوری باید حال دنیا خوب کنیم. شاید اون موقعه عشقامون شکلاتی نبودن.
به قطره های بارون با دقت بیشتری نگاه کردم. از اینکه امدن روی زمین خوشحال بودن از خوشحالی این ورو اون ور میرفتن. ولی بعد از چند ثانیه دور هم جمع میشدن. دلشون میخواست برن بالا برن پیش ابرا. ولی دیگه امکان نداشت. باید پای تصمیمشون میموندن.
چشمام رو آروم باز کردم.
حدود نیم ساعت دیگه میرسیدیم.
وقتی تابلوی لاهیجان رو دیدم همه ی خاطراتم مرور شد.
کاش این سه روز زودتر تموم شه. واقعا حس و حال نداشتم اینجا بمونم.
ازاتوبوس پیاده شدم. خانوادم امده بودن دنبالم. اسما از خوشحالی دل تو دلش نبود. وقتی دیدتم محکم پرید بغلم. سعی کردم خوشحال باشم. نباید حالشونو تو این سه روز خراب میکردم باید اتفاقای گذشته رو توی این سه روز فراموش کنم. نگاه مهربون مامان و بابام. خوشحالی اسما. دیدن داداشم و زنش. همشوم حس حال خوبی داشت. دلتنگشون بودم دلتنگ امید و حمایتشون. دلتنگ وجودشون. دلتنگ همه ی همه ی خاطراتمون.
سوار ماشین شدیم و امدیم خونه. حیاط خوبمون که فقط خدا میدونه چقدر خاطره داشتم باهاش. رفتم داخل. وای حس حال بچگیم عالی بود. وقتی وارد خونه شدم اصلا یادم نمیومد که چرا ناراحت بودم. حس و حال عجیبی داشتم که توصیفش برای هیچ ادمی ممکن نیس.با اسما رفتم تو اتاقم. مامان اصلا اتاقو تغییر نداده بود. جلوی اینه ی کنار ور وایستادم. یاد روزایی افتادم که باعجله خودمو اماده میکردم. تا برم پیش مهران. یاد روزایی افتادم که کلی جلوی این ایه به خودم قول دادم که مهران رو از زندگیم دور کنم. جمله های امید بخش روی آینه:

قسم به ان روز شادی که گذشت. غم میز می‌گذرد.
کاش میشد همیشه از اینکه زنده ایم خوشحال باشیم.

مرور این جملات بیشتر منو یاد گذشتم مینداخت.
روزایی که جلوی این اینه با خودم حرف میزدم و میگفتم مهران برمیگرده.
جعبه ی دستمالام که از وقتی مهران رفته بود هر دسمالی که با اشکام برای مهران پاک میشد رو میزاشتم توش. چقدر دلم برای اون روزا تنگ شده. چقدر اون روزا به برگشتن مهران امید داشتم..
میز تحربرم و پنجره ی کنارش.وای از اون پنجره.... قیافم تو هم رفت چقدر پشت این پنجره گریه کردم. چقدر خدارو برای برگشت مهران قسم دادم. چقدر خاطره هاب بدی داشتم پشت ای پنجره.

_آبجی...

با صدای مهربون اسما به خودم امدم. برگشتم طرفش و با لبخند مصنویی گفتم.

_جانم دلبر ابجی

لبخندی زدو گفت:

- این چند وقتی که نبودی من اینقدر دلم بدات تنگ شده بود. که میخواستم بیام پیشت. اخه میخواستم باهات حرف بزنم دلم پوسید.

روی زمین نشستمو بغلش کردم.
احساساتی شده بودم. چشمام پر اشک بود. چقدر بی رحم بودم که بخاطر خاطراتی که توی این شهر داشتم نیومد خواهرمو یا حتی خانوادمو ببینم. همش تقصیر مهران نبود منم مقصر بودم.

_دلبر ابجی. منم دلم برات تنگ شده بود. منم خیلی حرفا داشتم که بهت بگم.
اسما حسابی ناراحت بود از دستم.
باید یکاری می‌کردم که تو این سه روز به هر دوتامون خوش بگذره. از بغلم امد بیرون با دستاش اشکامو پاک کرد و گفت.

_اشکال نداره ابجی خودتو ناراحت نکن.

لبخندی زدمو گونشو بوسیدم.اسما
همیشه باعث ارامش من بود. حتی وقتایی که از کل دنیا خسته میدم. بعد از مهران اسما تنها دلیل زندگی من بود توی روزای ناامیدی.
دنیا امد توی اتاق و گفت:

_خواهرای عزیز وقت زیاده برای اینکه دل بدید و قلوه بگیرید بیاید ناهار.

خنده ای کردمو گفتم:

_عروس حسودی نکن ما تو هم دوست داریم.

_ای اسرا از دست تو.

دنیا دختر خوبی بود. داداشم و دنیا زندگی خیلی خوب و عاشقانه ای داشتن. نزدیک یکساله که عروسی کردن و همیشه باهم خوب بودن..
لباسمو عوض کردم. با اسما رفتیم پایین. همه از اینکه امده بودم خوشحال بودن. خیلی وقت بود دلم برای این خوشحالی لبخند کنار خانوادم تنگ شده بود.

_خب اسرا خانم تعریف کن ببینم تبریز خوش میگذره.

_اووووو عالی داداش.

بابام خندید و گفت.

_پس بالاخره به ارزوت رسیدی.

_آره باباجون خیلی خوبه دقیقا همون چیزی که تصورش میکردم.

شروع به خوردن غذا کردیم. دست پخت مامان گلی هنوزم همون طعم دلچسب عالی رو میداد که چند سالی بود دلتنگش بودم.گوشیم زنگ خورد. اسما بدو بدو رفت از داخل اتاق اوردتش. به صفحه گوشی نگاه کردم.عشق لجباز من.دوباره چزا زنگ زده بود. زیر لب اروم گفتم. ول کن نیستا. مامانم بهم خیره شده بود.

_چیزی شده اسرا.

_نه مامان جان مشکلی نیس.

از جمع عذر خواهر کردمو رفتم تو حیا‌‌ط تا جواب بدم.نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم.

_اقای محترم. زنت بهت اجازه میده اینقدر بهم زنگ میزنی. شایدم بیتشر از اینا میخوای اذیتم کنی. چیه چی میخوای.

_الووو

با صدای خانمی که جای مهران جواب داده بود. تپش قلبم بیشتر شد.

_خانم ببخشید من پرستارم. از بیمارستان زنگ میزنم. این اقا بیمارستانه تصادف کرده. اسم شما روی صفحه ی گوشیش بود.میتونید بیاید بیمارستان.

تک تک کلمه هایی که به کار میبرد رو توی ذهنم تحلیل کردم. انگاری متوجه نمیشدم چی میگه.

_میشه یبار دیگه توضیح بدید.؟

_گفتم این اقا تصادف کرده......

تماس قطع شد.
اروم گفتم. هیچ وقت خدا شارژ نداره.
خودم شماره رو گرفتم.

_الووو

_خانم بگید چی شده

_این اقا تصادف کرده بیمارستانه.بیاید بیمارستان.

و بعد با عصبانیت قطع کرد.
با تعجب به گوشی نگاه کردم و اروم گفتم: چه بی اعصاب.
اسما امد کنارمو گفت.

_ابجی چی شده.

خم شدم تا قدم رو باهاش میزون کنم. نگاهش کردمو لبخند زدم و گفتم:

_هیچی دلبر ابجی. برو تو من یه زنگ بزنم بیام.

اسما باشه ای گفت و رفت. نگران مهران بودم ولی نمیتونستم برگردم.زنگ زدم علی.

_الووو

_سلام داداش اسرام. یه زحمتی داشتم برات.

_سلام ابجی جانم بگو.

_مهران رو بردن بیمارستان الان بهم زنگ زدن. میری یه خبری ازش بگیری.

_چرا چی شده.

_نمیدونم.

_باشه میرم.

_دست درد نکنه.

بعد از تعارف همیشگی که باعث احترام بین منو علی بود قطع کردم. رفتم سر میز ناهار. توی دلم آشوب بود.ولی نمیتونستم ابرازش کنم. باید خوشحال باشم تا اسما و بقیه خوشحال باشن.
بعد از ناهار رفتم توی اتاق اسما تا باهاش بازی کنم. بعد از یکسال بازی کردن با خواهر کوچولویی که دلم برای دیدنش تنگ شده بود. باید برام جالب باشه. اما نبود. چون حواستم پیش مهران بود. باید چی میکردم. حس میکردم یه تیکه از قلبم توی یه شهر دیگه روی تخت بیمارستانه. چجوری میتونستم بیخیال باشم. با دلتنگی دستی روی عروسکای اسما کشیدم. چقدر با این عروسکا بازی میکردیم. چقدر خوشحال بودیم. چقدر خاطره داشتیم. دنیا امد توی اتاق تا یکم باهم حرف بزنیم. دنیا درباره ی قضیه ی منو مهران خبر داشت برای همین باهاش حرف زدم و قضیه رو تعریف کردم.

_اسرا خب چرا هیچ کاری نمیکنی؟
_چی کنم؟

_منظورم اینه به یکی میگفتی بره پیشش.

_گفتم به علی گفتم بزه بیمارستان پیشش.

_خب پس نگران نباش حل میشه.

قیافه ی امیدوار کننده ی دنیا حس خوبی بهم داد. ولی امیدوار بودم بتونم جلوی اتفاقایی که قرار بود برام بیوفته وایسم.
گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم بیتا تعجب کرده بودم.چرا بهم زنگ زده بود. عصبانیت و ناراحتیمو کنترل کردم.

_حدس میزنم زنگ زده تیکه بارم کنه.اصلا حواب نمیدم.

_اسرا جواب بده. اینجوری فکر میکنه کم اوردی.

سری تکون دادمو جواب دادم.
از در اتاق رفتم بیرون حال مهران اصلا خوب نبود. عسل زنگ زد.

_الوووو

_سلام اسرا خوبی.

_وای سلام عسل نع چه خوبی. فکر همه چی داره داغونم میکنه. از یه طرف اسما یه طرف مهران دیگه دارم دیونه میشم.

_اروم باش. اسما رو کجا بردی.؟

_خونه ی روشنک. مهمونم داره. میشه به علی بگی ره دنبالش بیارتش پیش تو.

_باشه حتما. مهران حالش خوبه.

_مرسی عزیزم. نع یعنی نمیدونم میخوام برم با دکترش حرف بزنم.

_خوبه. از برای اسما خیالت راحت باشه. من حواستم بهش هست. تو حواستمو همون جا بزار.
_مرسی عسل جان من برم. فعلا.

تلفن رو قطع کردم. نفس عمیقی کشیدم. گوشیم شارژ نداشت اط پرستار خواستم تا گوشیمو بزنه پیش خودشون تو شارژ.رفتم سمت اتاق دکتر. نفس عمیق کشیدم و در زدم دکتر اجازه داد. در رو باز کردم. سلامی گفتم و خودمو معرفی کردم.

_بشین دخترم.

_اقای دکتر حال مهران خیلی بده؟

_بزار باهات رو راست باشم. آره حالش زیاد خوب نیس ولی نترس.چه نسبتی باهاش داری.؟

نمیدونستم باید چه جوابی بهش بدم. من رسما هیچ کاری مهران بودم. چی میگفتم. وقتی هیچ نسبتی نداشتم باهاش.

_زنشم.

_پس میدونی چرا اینجوری شده.

_نه مسافرت بودم.

_ای بابا. اشکال نداره. یکم پیشش باش. میتونی بری تو اتاقش و کنارش باشی.

_جدی ممنونم

از در اتاق امدم بیرون. کاش میشد یه کاری براش بکنم که از این حال و هوا دربیاد. ولی اخه چی کار. رفتم توی اتاقش. مهران خواب بود.کنار تختش نشستم.نگاهش کردم. درست عین یه بچه ی ۶یا ۷ ساله ای شده بود که از مامانش دلخور بود و روس تختش خوابیده بود.با اینکه از دستش خیلی دلخور بودم ولی دلم نمیومد توی این حال ببینمش. مهران تیکه ای از قلب من بود. کاش میشد همه چیزیو درست کرد.
توی این سه سالی که مهران نبود حالم اصلا خوش نبود.
حال زندگیم جوری بود که نمیشد برای هیچ کس توصیفش کرد. حتی عسل که همه ی زندگی منو میدونست. یا حتی دختر خالم سارا که از بچگی باهم بزرگ شدیم. زمان بچگی ما خیلی خاطرات خوبی بود. روزی که با سارا بازی بچگونه؟
میکردیم. یا حتی وقتی که دعوا میکردیم. دلم برای اون روزا تنگ شده بود. گوشیم رو از کیفم برداشتم و زنگ زدم به سارا.

_الوووو

_سلام چطوری.

_به اسرا دختر خاله ی عزیزم چطوری.

_خوبم تو چطوری.

_شکر. چخبر از عشق لجبازت.

با امدن اسمش نگاهش کردم که مثل همیشه بیخیال خواب بود. یا شاید من فکر میکردم بیخیاله.

_خـوبه.

_عسل گفت بیمارستانه اره؟

_اره منم پیششم.

_چی شده.

گوشی خاموش شد. عه الان وقت خاموش شدن بود اخه. رفتم بیرون تا از پرستار بخوام که گوشیمو بزنه شارژ.

_این گوشی همسرتونه.

با شنیدن کلمه ی همسر حس خوبی پیدا کردم. ولی اون که درواقعیت هیچ چیز من نبود.
تشکر کردمو رفتم تو اتاق مهران.
با گوشی مهران به سارا پیام دادم. و ازش عذرخواهی کردم و گفتم که بعدا بهش زنگ میزنم. اونم با همون مهربونی خوشی که همیشه به دادم میرسید بهم گفت که اشکال نداره.
گوشی مهران رو گذاشتم کنار.
چقدر دلم براش تنگ شده بود. برای تک تک اون روزای خوب.
روز اولی که با مهران قرار داشتم رو هیچ وقت از خاطرم نمیره. اون روز با چادر مشکی توی کوچه با مهران. کوچه ای که خلوت بود ولی همین که حرفامونو شروع کردیم اون کوچه شلوغ تر از همه جا شده بود. کلی اون روز مهر مهران به دلم افتاده بود.انگاری منتظر همچین ادمی بودم توی زندگیم. همون شاهزاده ی سوار بر اسب. یه ادم غلدر تر از خودم.همون کسی که دنیامو تغییر میداد.
تکرار و مرور خاطرات بازم داغونم کرده بود. ولی فعلا نمیتونستم ناراحتیامو بروز بدم فعلا یه مشکل بززگتر داشتم. مشکلی که چند سالی کابوس بود برای من.بیتاو اتنا.
مشکل هیچ کدومشونو با خودم نمیدونستم.سرمو روی تخت مهران گذاشتم و با دستم دستشو نوازش کردم. چشمام رو بستم و خوابم برد.
صبح با صدای پرستار از خواب بلند شدم. کمرم حسابی خشک شده بود.

_خانم شما امدید مواظب همسرتون باشید. اونوقت خوابیدید.

حسابی از حرفش تعجب کرده بودم.
مهران جلو تر از من گفت:

_خانمم تازه از سفر برگشته بود خسته بود شما بفرمایید.

با تعجب به حرف مهران نگاهش کردم. وقتی پرستار از در اتاق رفت بیرون. مهران خنده ای کرد و گفت:

_سلام صبح عالی متعالی. چه عجب از خواب بیدار شدی.

چشمام رو باز و بسته کردمو نفس عمیقی کشیدم. نمیخواستم سرش داد بزنم.

_خیلی خوشت امده ها. خانمت؟ کی تاحالا؟ حالا میگیم پرستار نمیدونه تو که میدونی منو تو هیچ چیز هم نیستیم چرا تکرار میکنی. بیتا جونت میشنوه ناراحت میشه ها.

با اوردن اسم بیتا قیافه ی مهران عصبی و کلافه شد. سریع خودشو جمع کرد و گفت:

_بسه کن

نگاهی بهش کردم. از حرفی که زدم پشیمون شدم.

_معذرت میخوام نمیخواستم ناراحتت کنم. ببخشید.

نگاهم کرد و گفت:

_تقصیر تو نیست. تقصیر منه که چند ساله پیش یه ادم اشتباهی رو وارد زندگیم کردم.اشتباه کردم وابسته به اون ادم شدم.

_منظورت منه؟

_نه

_مهران. ببخشید نمیخواستم یادت بیارم. ولی میشه تعریف کنی قضیه چیه.شاید تونستم کمکت کنم.

_چیو تعریف کنم. مگه چیزی عوض
میشه که بخوام تعریف کنم.

_خب چرا حرف نمیزنی اصلا چرا امدی بیمارستان. و اینقدر حالت بده چی شده. چرا بیتا به من زنگ زد و اون حرفا رو گفت. چرا اینجوری میکنید شماها

مهران باتعجب بهم خیره شده بود.

_وا چرا اینجوری نگاه میکنی منو.

قیافش توی اون لحظه خیلی بانمک شده بود.
اون روز چند تا از دوستای مهران امده بودن عیادتش. تا بودن خوش بود از توی اتاق رفته بودم بیرون تا خوشجال باشن و بتونن حرف بزنن..
زمان جابجا میشد. با دوستاش خماهنگ کردم که تا وقتی هستن بتونم برم خونه و به سری به اسما بزنم. اینجوری اون بچه هم ناراحت نمیشه.
توی ماشین کلی فکر کردم. فکر کردم به روزایی که برای اولین با جلوی ماران وایستادم و عشقمو بهش ابراز کردم. به روزی که میشد راهت یه ادمی رو جایگزین مهران کرد. ولی حسی که نسبت بهش داشتم رو به هیچ کس نداشتم. همون حسی که میشد گفت حاظر بودم هر کاری براش انجام بدم تا رشد کنه و هیچ وقت از بین نره.در خونه رو باز کردم و رفتم داخل. اسما حسابی از دستم ناراحت بود. به عسل سلام کردمو رفتم پیش اسما.

_دلبر ابجی....قربون شکلت برم. میدونی ابجی چقدر خستست.... باور کن نمیتونستم بیام خونه باید مراقب یه اقایی میموندم.... ابجی جونم. معذرت میخوام. ببخشید دیگه باشه.

اسما نگاه ناراحتی بهم انداخت. توی چشمام یه دنیا گله بود. گله و شکایت از نبودنام. از تنها گذاشتنام.

_ابجی خوشگلم. منو میبخشی؟

کاش میتونستم. به اسما بگم دیروز کجا بودم و دلیل اینکه تنهاش گذاشته بودم رو بهش بگم. تا شاید اینجوری کمتر ازم دلخور د ناراحت باشه. کاش میتونستم بهش بگم. حال روحیم چقدر داغون و خرابه.

_اسما... ابجی رو نگاه کن.... تنها کسی که میتونه حالمو خوب کنه توییا.... اسما.... دلبر ابجی.

_میبخشمت ابجی. ولی قول میدی امشب بمونی پیشم.

نگاش کردم نمیتونستم بگم نه. ولی همچنین نمیتونستم بگم اره.

_قول نمیدم بمونم. قول میدم تورو هم باخودم ببرم.. خوبه؟

با صدای بانمک و بچگونش گفت:

_قبوله.

لبخندی زدم و بغلش کردم. بغل گرمی که حال و هوای خستگیمو پر میکرد و منو عاشق زندگی میکرد و بهم امید میداد.
عسل امد توی اتاقمو با دیدنمون اروم گفت.:

_وای اسرا نمیدونی اسما چقدر بی تابت بود یعنی قشنگ بهم ثابت کرد بچه به هیچ دردی نمیخوره.

خندیدمو گفتم:

_ببخشید عزیزم ولی توکه شرابطمو میدونی.

_نه بابا شوخی میکنم. راستی حالش چطوره.

_خوبه. یعنی اگرم نباشه اینقدر مغروره که هیچی نمیگه.

عسل لبخند زده بود توی این سالا اینقدر از مهران گفته بودم. همه ی اخلاقاش رو میدونست. میدونست که چجوری رفتار میکنه. و چه اخلاقایی داره.
گوشیم زنگ خورد و باید میرفتم بیمارستان. اسما لباس پوشید و به اصرار باهام امد. کاش میدونستم کار خوبی بود که مهران رو با اسما اشنا کنم یا نه.
صبح ساعت ۹ مهران از بیمارستان مرخص شد.
حالش زیاد خوب نبود. تصمیم به برگشت داشت. دلم میخواست یکبار دیگه ازم بخواد که باهم باشیم. مثل اون سال که من میگفتم و مهران ذوق میکرد ولی هیچ حرفی نمیزد. روزی که رفتیم ترمینال تا مهران سوار ماشین بشه و بره گیلان اصلا حس خوبی نداشتم. حس اون بچه ای رو داشتم که داشتن از مادرش میگیرنش. مهران توی چشمام نگاه کرد. توی دلش حرف داشت ولی نمیگفت لجبازیاش هنوز ادامه داشت. شاید هنوز مرد نشده بود. هنوز دست از غرورش برنداشت. خیلی گرم باهم خداحاقظی کزدیم. وقتی خواشت سوار ماشین بشه گفت. زمان میخوام. زمان....
امدیم خونه. بی حال و کسل رفتم توی اتاقم. اسما و عسل پشست سرم امدن توی اتاق.

_اسرا خانم مهمون داری؟

با تعجب به حرف عسل به در نگاه کردم. سارا بود. دختر خاله ی عزیزم که خیلی وقت بود ندیده بودمش. محکم بغلش کردم. بغضی که توی گلوم بود رو خالی کردم.

_چی شده....

عسل زود تر از من جواب داد.

_من میدونم چشه. مهران رفته و اسرا باز دل تنگ عشق لجبازشه.

سارا تعجب کرده بود. نمیدونستم بخاطر گریه هام بود یا دلتنگیام...
باید حالم رو خوب میکردم.
استاد باقری بالاخره عسل رو رازی کرد که ازدواج کنن.
سارا عاشق شد و به معشوقش رسید و یه زندگی خیلی خوب رو کنار هم ساختن.
توی اون روزا هم عسل و هم سارا خوشحال بودن. واقعا مزدای خوبی کنارشون بودن. هم استاد باقری ادم خویی بود هم سامان پسر خوش اخلاقی بود.
تیر عروسی عسل بود. یه عروسی خوب که مهرانم حضور داشت. عروسی عسل با شکوه برگزار شد. حال استاد باقری زو شاید درک میکردم. بعد از مدت ها کنار کسی که دوسش داره وایستاده بود و بالاخره بهش رسید.
شهریور هم سارا ازدواج کرد مهرانم بود. به عنوان دوست داماد. بودنش توی اون عرکسی برام کلی ارزش داشت. و از اینکه سارا وعوتش کرده بود واقعا خوشحال بودم. عروسی سارا هم مثل عسل با شکوه بود توی دوتا عاشق به هم رسیده بودن. سامان و سارا.

علی توی دانشگاه با یه دختر خانم خیلی خوب به اسم زهرا اشنا شد. علی واقعا عاشق شده بود. یه عشق واقعی...
توی این مدت بازم همه ی فکر ک ذکرم شده بود مهران. تا اینکه یه روزی تلفنم زنگ خورد.
اسمش روی صفحه ی گوشی پیدا بود.
عشق لجباز من.

_الووو

_سلام

ــ خوبی

ــ ممنون تو خوبی

ــ ارع منم خوبم. میتونم ببینمت.

با تعجب گفتم:

ــ مگه باز امدی تبریز؟

ــ ارع

ــ اممم. باشه. خب کجا.؟

ــ میام دنبالت حاظر شو.

باشه ای گفتم و تلفنم رو قطع کردم. استرس عجیبی داشتم. دوسال گذشته بود. توی این دوسال هر بار تصمیم گرفتم فراموشش کنم نشد که نشد. حالا باز دوباره قراره چجوری اذیتم کنه. از روی مبل بلند شدم و لباس پوشیم. مهران زنگ در رو زد و رفتم پایین. توی ماشین هیچ حرفی بینمون جز احوال پرسی رد و بدل نشد.
دم یه کافه نگه داشت و گفت.

ــ پیاده شده ماشینو پارک کنم بیام.

سری تکون دادمو پیاده شدم. توی سرم باز سوالای مسخره رو مرور کردم. کاش دوباره کابوس شروع نشده باشه.
با مهران رفتیم داخل پشت یه میز نشستیم و طبق معمول مهران برای جفتمون سفارش داد. با تیکه بهش گفتم.
_باز یه چیزی سفارش ندی که طلخ باشه نع تو بخوری نع من.
لبخندی زد و شروع به گشتن یه چیز خوب کرد.
بعد از دو دقیقه. دوستا بستنی سفارش داد. با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:

ــ باز برای چی امدی. نکنه باز دلت برای گریه های من تنگ شده امدی منو عذاب بدی؟

_راستش دیگه نمیخوام با کسی وارد رابطه بشم. راستش بخوای دیونه وار عاشق یه ادمی شدم.
با تعجب بهش نگاه کردم چقدر میتونست سنگ دل باشه که اینا رو به من بگه. به منی که خودش میدونست چقدر دوسش دارم. چقدر برای بودنش تلاش کردم.

_کی بیتا خانم... یا شایدم اتناست. کدومشون.

خواست حرفی بزنه که ادامه دادم.

_نکنه انتظار داری من برم برات خواستگاری.

با تعجب بهم خیره شده بود و لبخند میزد.

_اره میخوام تو بری برام خواستگاری ولی نه خواستگاری بیتا یا اتنا.بلکه خاستگاری یکی دیگه.

زیر لب گفتم خیلی پرویی.

ــ باش تا برم خواستگاری.... پرو بی ادب.
مهران خنده هاش بیشتر شد.

ــ مگه اصلا میدونی خواستگاری کی میخوام بفرستمت؟

_هر کسی باشه دور منو خط بکش حالام کار دارم باید برم.

از سر جاج بلند شدم. که مهران نگام کرد و گفت.

_با من ازدواج میکنی؟

_چی

_با من ازدواج میکنی؟ میشی سلطان قلبم؟ میشی امید زندگیم؟

با تعجب خیلی زیادی نگاهش کردم.
سر جام نشستم. جعبه ی انگشتری رو روی میز گذاشت.

_اره؟

نمیدونستم کار درستی بود یا نه.ولی بلند داد زدم.

_بله

همه ی ادمایی که توی کافه بودن بهم نگاه میکردن. برای اولین بار اصلا برام مهم نبود چیزایی که میگفتن یا خنده هاشون. همه شون برامون دست میردن. بعضی از پسرای جونی که توی کافه بودن سوت کشیدن و داد میزدن. اقا دوماد ما هم دعوتیم دیگه.
خنده ها مون توی اون لحظه قشنگ تر از همیشه بود. چند وقتی یود که منتظر این لحظه بودم.
تا شب کلی با مهران خاطره ساختیم. خاطره های خوب و به یاد موندنی.....
تمام..
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

1

نرجس اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (16/3/1399),طراوت چراغی (17/3/1399),حمید جعفری (21/3/1399),نوریه هاشمی (21/3/1399),نرجس اکبری (10/4/1399),

نقطه نظرات

نام: طراوت چراغی کاربر عضو  ارسال در جمعه 16 خرداد 1399 - 13:12

نمایش مشخصات طراوت چراغی سلام نرجس عزیز به داستانک خوش اومدی.
درباره ی نوع نوشتت باید بگم که رمانه عاشقانه احساسی تقریبا طولانی
که میتونستی به چند قسمت تقسیمش میکردی که مخاطب یا نویسنده ی عزیزی که متنو میخونه خسته نشه ، با امید موفقیت برای شما
طراوت چراغی


@طراوت چراغی توسط نرجس اکبری Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1399 - 22:15

نمایش مشخصات نرجس اکبری سلام طراوت عزیزم بله حق باشماست حتما دفعه ی بعد این کارو خواهم کرد


نام: حمید جعفری کاربر عضو  ارسال در سه شنبه 20 خرداد 1399 - 00:49

نمایش مشخصات حمید جعفری سلام نویسنده گرامی
داستان خوبی نگاشته اید.
یه نکته اینکه با زبان فارسی بنویسیم و از کلمات زبان های دیگر استفاده نکنیم مثلا بک گراند انگلیسی است و از نظر ادبی بدجور توی ذهنم مخاطب ادبیات خوان می زند.
موفق باشید


@حمید جعفری توسط نرجس اکبری Members  ارسال در سه شنبه 10 تير 1399 - 20:13

نمایش مشخصات نرجس اکبری سلام ممنون از نظرتون حتما گوش میکنم



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.