به یادتم سرباز

با صدای زنگ گوشیم از تموم فکر رو غصه هام رها شدم. درست عین یه ماهی که یه قلاب باعث جدا شدن از اقیانوس ارزوهاش میشه.

_الوو

_عاطفه خانم قصد امدن نداری؟!

_سلام.. اگه بگم یادم نبود باهم قرار داشتیم دعوام میکنی؟!

صدای نچ نچ کلافه ی رها کاملا معلوم بود که از دستم عصبیه اما چیزی نگفت.شاید از غمگینی حرفم فهمید و همین باعث شد چیزی نگه. نفسشو حبس کرد و بعد با عصبانیت بیرون داد.

_اسرا خانم...رفیق خل و چل و دیونه و روانی من... الهی فدام شی بدونی دنیا دست کیه.

خنده ی ریزی کردمو گفتم:

_جانم..

با صدای بلند گفت:

_جانمو کوفت..خیر سرت قرار بود بیای پیش منو سایه که بریم برای جنابعالی خرید کنیم. که برای شب اماده باشی. مامانت حق داشت ده بار تاکید کرد هواسمون به تو باشه.فهمیدی باید کجا بیای یا یجور دیگه حالیت کنم.!!

با گفتن و یاداوری قضیه ی شب حسابی حالم گرفته شد. چجوری میتونستم برای شب با خوشحالی اماده شم وقتی هنوز داغ دار رفتن بهرام بودم‌.با اینکه دیگه هیچ چیزی بین منو بهرام نبود اما من دوسش داشتم.

_عاطفه.... الووو... خداروشکر کر که بودی لالم شدی.

_الوو.. رها. نمیشه یجوری امشب کنسل بشه؟!

_عاطفه دیونه شدی.!تو چند وقته پیش داشتی همه ی ما رو کچل میکردی که میخوای ازدواج کنی میخوای زندگی مشترک شروع کنی. الان که موقعیتش پیش امده داری ناز میکنی؟؟

_نه منظورم......

_ببین عاطفه.. لوس نکن خودتو‌. همین الان پا میشی میای وگر نه من میام میکشمت تا همه راحت شیم.

صدای بوق قطع کردن تماس امد.

ادامه داستان در بخش بعدی....
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.0 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نرجس اکبری ,نوریه هاشمی ,


این داستان را خواندند (اعضا)

نوریه هاشمی (21/4/1399),حسن ایمانی (21/4/1399),طراوت چراغی (21/4/1399),هادی هادوی (21/4/1399),طراوت چراغی (21/4/1399),نرجس اکبری (22/4/1399),

نقطه نظرات

نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 14:44

نمایش مشخصات نوریه هاشمی داستان عالی بود لذت بردم


@نوریه هاشمی توسط نرجس اکبری Members  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 01:24

نمایش مشخصات نرجس اکبری سلام عزیزم. متشکرم


نام: حسن ایمانی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 15:39

نمایش مشخصات حسن ایمانی درود بر شما...
شروع خوبي ديديم از يك ماجرايي كه در حال وقوع است اما اينكه بخواهيم تمام و كمال ، كار را نقد كنيم، چنين چيزي فعلا امكان ندارد. به جهت اينكه هنوز صفر تا صد داستان مشخص نيست و شخصيت پردازي كار و همچنين فضاسازي و مواردي كه از الزامات داستان نويسي است برجسته نشده است. اي كاش بيشتر به موضوع مي پرداختيد و در يك فضاي مناسبي كات مي داديد براي قسمت دوم...
از اين رو تا همين جا توقف مي كنم...
حسن ايماني@};- @};- @};-


@حسن ایمانی توسط نرجس اکبری Members  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 01:23

نمایش مشخصات نرجس اکبری سلام اقای ایمانی
متشکرم. باید بگم که به زودی قسمت دوم در اختیار شما قرار میگیره و امیدوارم نظرتونو برای اون قسمت بگید.
باز هم متشکرم


نام: هادی هادوی کاربر عضو  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 20:06

نمایش مشخصات هادی هادوی سلام خانم اکبری
موضوع خوبی بود ولی هنوز جای کار زیادی داره و به نظرم بهتر بود برای باز کردن موضوع، سریع قضیه را شرح نمیدادید!
امیدوارم قسمت بعدی نداشته باشه چون همین که هست کامله!:D
نویسا باشید


@هادی هادوی توسط نرجس اکبری Members  ارسال در شنبه 21 تير 1399 - 01:21

نمایش مشخصات نرجس اکبری سلام اقای هادوی بله میدونم که داستان کار زیادی داره و این بخاطر اینکه فقط بخشی از داستان رو شرح دادم و باید بگم که داستان ادامه داره. باید بگم که موضوع داستان چیز دیگست و این چیزی که شرح دادم فقط تیکه از موضوع بود



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.