گل پامچال رسوایی

کودکی ام را میبینم، در انبوهه درختان باران خورده ، پسربچه ای را کنجکاو خیره به گل های سرخ انار میابم، که محو شکوفه ی کوچک و سرخ آتشین گل اناری از شاخه جدا شده، صدای قدمهای نگران مادر سکوتش را به دلهره می اندازد، پسرک گل انار را از متن سنگ فرش حیاط می رباید تا مبادا مادرش سقوط گل انار را ببیند، زیرا همین چندی پیش بود که در غروبی دل افسا به حوصله نشسته بود و یکایک شکوفه های گل انار را از سرشاخه شمارش کرده بود ، و دلش قندی را آب کرده بود که این پاییز صد انار سرخ به بار خواهد نشست. حال اگر میدید که گلی از شاخه جدا گشته و اناری از سفره شب یلدا به یغمای نسیمی رهگذر رفته، بی شک غصه به دل خواهد گرفت. پسرک گل انار را در جیب پشتی شلوارک سفیدش گذاشت و خالی بودن دستانش را در بالای سرش اکران نمود تا مبادا مادر شکی به دلش افتد کوتاه زمانی گذشته بود که پسرک بارها نشسته و برخواسته بود و گل انار لکه،ی گرد سرخی را همچون گل پامچال بر طرح و متن سفید شلوارکش هویدا کرده بود، لعنت بر این گل سرخ انار که پیشروی دوستان همبازی اش چنین بر آبرویش خنجر رسوایی زده است...
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

3

نوریه هاشمی , ک جعفری ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (19/5/1399),ابوالحسن اکبری (20/5/1399),نوریه هاشمی (29/5/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.