روزی که یک پسر مَرد شد

در گذر از هجده سالگی بودم که تمام اهالی کوچه به مراسم ختم بیبی خاتون رفتند غیر از من. در خانه بودم و با تخیلات بی حد و مرزم از تمام خطوط ممنوعه و قرمز میگذشتم که ناگهان کسی شتابزده و سراسیمه به زنگ خانه مان هجومی ناباورانه آورد و بی وقفه زنگ خانه را میفشرد
تمام افکارم نخکش شد و تخیلاتم پنبه شد، مگر جزء من کس دیگری هم از همسایگان مانده بود؟ به روشنی قابل لمس بود که اتفاقی بوقوع پیوسته ، و من درب را باز کردم،
زهرا رختشور بود هراسان و مضطرب کمک خواست و میگفت ؛ لوله بخاری آتش گرفته
من هم به سرعت نور شتافتم و زودتر از او ، رسیدم، درب را بست و با عشوه ای دلبرانه پیش آمد، من غرق در سوالی بی جواب شددم و نگاهم به نقطه ای نامعلوم از گلهای روی دامن زهرارختشور به این تفکر فرو ریختم که ؛
در فصل تابستان چه کسی بخاری روشن میکند و اصلا مگر لوله بخاری هم آتش میگیرد؟
وقتی زن همسایه از کاسه سر رفت من مرد نشدم
بلکه نامرد شدم...

بداعه
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

عارفه حیدری پور (21/6/1399),مجتبی زمانی نیشابور (30/6/1399),

نقطه نظرات


ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.