تنها ولی باوفا

تاکسی پر از مسافر است. پیرمرد صندلی عقب کنار شیشه نشسته و گهگاه با بچه‌ی مسافر بغلی بازی می‌کند. کرایه را می‌دهد. راننده می‌پرسد: یک نفر؟
لبخند روی لب‌های پیرمرد می‌ماسد و آرام می‌گوید:
"خیلی وقته."
تا وقتی که پیاده می‌شود بچه او را نگاه می‌کند که چطور با چشم‌های خیس بیرون را نگاه می‌کند...



شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 5.0 از 5 (مجموع 1 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ابوالحسن اکبری ,زهرابادره (آنا) ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ک جعفری (17/8/1399),زهرابادره (آنا) (23/8/1399),مجتبی زمانی نیشابور (27/8/1399),

نقطه نظرات

نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 آبان 1399 - 09:37

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان زیبایی خوندم
براتون آرزوی موفقیت دارم


نام: زهرابادره (آنا) کاربر عضو  ارسال در جمعه 23 آبان 1399 - 09:37

نمایش مشخصات زهرابادره (آنا) درودها
داستان زیبایی خوندم
براتون آرزوی موفقیت دارم


@زهرابادره (آنا) توسط شهروز براری صیقلانی Members  ارسال در یکشنبه 25 آبان 1399 - 01:58

نمایش مشخصات شهروز براری صیقلانی درود احترام
سپاس
با آرزوی بهترین ها



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.