ماه و ماهی

شب بود..
مثل همیشه و تقریبا،همین ساعت،وقتی دلش میگرفت،می آمد و کنار حوض مینشست.
کنارش دو فنجان چای بود یکی پُر و دیگری خالی..
مادرش همیشه می گفت:«هیچ وقت چای سرد شده ارزش گرم کردن ندارد»
شاید،به همین خاطر فنجان دوم همیشه خالی بود.
همان طور که فنجان چای را در دستش گرفته بود به حوض نگاه می کرد.
حوضی که مانند فنجان کنارش مدت هاخالی بود،
اما پُر بوداز خاطرات فراموش نشده!
امروز با اشتیاق به خرید رفت،گلدان های شب بو سفید رنگی که خریده بود،کنارحوض چید.
آب حوض را هم که مدت ها،کدر،شده بود عوض کرد.
تُنگی هم خریده بود،آن را از روی زمین برداشت و ماهی قرمز را در حوض خالی، رهاکرد.
به رسم هر شب کنارحوض آمد،حوضی که تازه جان گرفته بود.
ماهی در آب حرکت می کرد و آن چشمان براقش ماهی را دنبال می کرد.
هَرشب بیشتر به ماهی عادت می کرد.
بعضی روز ها،ساعت ها کنارش مینشست و با او حرف می زد،گاهی با خود فکر میکرد،دیوانه شده است.پناه او از سر عادَت،یک ماهی شده بود.
چند روزی بود که حالش خوب نبود،حتی حوصله ماهی را هم نداشت.
از سرکار که می آمد مستقیم به اتاق تاریکش میرفت ومیخوابید،بی حوصله شده بود.
یک روز دِلَش برای ماهی تنگ شد ،به کنار حوض رفت اما،ماهی هم مثل هرروزش نبود،به کُندی در آب حرکت می کرد.
او دیگر فهمیده بودحال ماهی اش خوب نیست نباید تنهایش میگذاشت!!
آن روز را از کنار حوض تکان نخورد، میترسید از دستش بدهد.
نزدیک های غروب بود که متوجه شد،ماهی دیگر تکان نمی خورَد،انگار خوابیده بود!
باید بیدارش می کرد..
باران اشک هایش شروع به باریدن گرفت و به آرامی روی ماهی میلغزید و موج اشک هایش،روی آب،ماهی را تکان میداد.
ماهی به شب نرسیده مُرد.
شاید ماهی هم از تنهایی دِق کرد..
حالا او دیگر از همیشه،تنها تر شده بود.
با مرگ ماهی,دیگر بوی شب بوها را در حیاط خانه حس نمی کردانگار چیزی کم بود!
آن شب بر خلاف هر شب؛ زود خوابید،شاید چون دیگر شب را دوست نداشت،آن سکوت و حوض خالی وحتی تنهایی شبانه اَش را..
دمدمای صبح بود که زنگ خانه به صدا در آمد،هر لحظه صدای زنگ،بیشتر در گوشش میپیچید.
با بی حوصلگی بلند شد و به سمت حیاط رفت و در را باز کرد.
چند ثانیه بعد پاهایش سست شد،چشمان براقش از همیشه زیباتر شده بود،اشک هایش بی اَمان میبارید.
باورش نمی شد،انگار خواب میدید.
ماهی اش دیشب مُرد،اما امروز،ماهش برگشته بود!
امروز؛گلهای شب بو هم،زیباتر و عَطرآگین تر از همیشه شده اند.
شاید ماهی هم آنجاست...
همه چیز سر جایش است...
حتی همان دو فنجان چای..
و فنجان دومی
که دیگر خالی نیست ..☕️
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

اسما حیدری (11/5/1399),طراوت چراغی (15/5/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.