آفتاب هم آرزوست

تکیه زدم بر دیوار سرد خیالم ، خاموش است صدای اطراف تنها صدا تپش قلب من است که بیشتر میشود . چشمانم را میبندم تا تاریکی دنیا در ذهنم رخنه نکند ارام نفس میکشم تا ارام آرامش بگیرم.
هر روز و هر لحظه شاهدم شاهد روح هایی که پرواز میکنند و بدون وقفه به سمت اسمان می شتابند .
هر روز هر و هر لخظه می بینم گل هایی را که با نبود گلستان هر دم پژمرده تر میشوند .
این ابر های سیاه که رعد و برقی از وحشت دارند هر روز بیشتر میشوند؛ بارانی که می بارد ممکن است بر سر هر کسی بریزد قطره آب نگاهی به حال ما نمی کند .
این همه سیاهی در آسمان آبی چگونه پدیدار شد ؟!
چگونه طوفان به پا کرد؟؟
از من بشنو از همان زمانی که دستانمان دست هم دیگر را رها کرد از همان زمانی که ما تبدیل به من و تو شد از همان زمانی که از یاد بردیم ما همه فرزندان این زمین خاکی هستیم و از همان زمانی که قلب های رنگینمان تک رنگ شد.
امروز قلب تک رنگ من و قلب تک رنگ تو برای یک چیز میتپد ، دست خالی هر کدام دنبال یاری است چشم هایمان نم زده باران دلتنگیست پس چرا هنوز دل هایمان از هم جدا است .
بیایید با در اغوش کشیدن غم های یکدیگر هم آوازه شویم تا دنیا صدای ما را بهتر بشنود ، ابر های سیاه را با دستان به هم متصل کنار بزنیم تا تماشاگر دوباره آفتاب باشیم.

شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.7 از 5 (مجموع 3 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

0


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (25/5/1399),طراوت چراغی (26/5/1399), ک جعفری (2/6/1399),

ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.