قفسه خالی ...

در یک گوشه از دنیا ، خیلی آرام نشسته بودم نه فریاد میزدم و نه فریادی میشنیدم ؛ با تماشا کردن درخشش نور آفتاب لبخند میزدم ، با آمدن ابر سیاه لبخند میزدم ، با نم نم باران شاد تر بودم حتی در سیاهی شب هم لبخند میزدم .
زندگی را بی هدف پر از آرامش میدیدم و در لحظه لحظه ی زندگی قدم میزدم ؛ دنیا را کتابخانه ای بزرگ میدیدم که بعضا کتاب های بزرگ و سنگین و بعضا کتاب های کوچک و رنگین دارد .
دنیایی که پر از کلمات جمله ها متن هاست پر از قصه های غمگین و پر محتواست پر از شعر های عاشقانه و بی ریا پر از نامه های نوشته شده در خاک هاست ؛ با تمام اینها این دنیا هنوز خالی از داستان هاست .
هنوز هم دیده میشود قفسه هایی که خالی از هر حس ناب
خالی از آتش درون آفتاب خالی از شبنم های یخ زده خالی از ستاره و مهتاب .
با دیدن این همه جای خالی در این دنیای بزرگ حس گنگی به من دست داد حسی غریب ولی آشنا ، حسی که سیاه چالی در ذهنم ایجاد کرد شاید هم تلنگری برای ذهن پوچم بود .
این همه داستان که هر کدام نویسنده ای دارند چرا بعضی بزرگ و بعضی کوچک اند چرا بعضی ناتمام و بعضی تکمیل اند ؛ با نگاه دوباره ای که به قفسه های خالی انداختم کم کم جواب این سوال ها برایم آشکار شد .
هر کتاب نامی دارد که همان هدف است ، هر کتاب نویسنده ای دارد که میتواند تو باشی ، هر کتاب جلدی دارد برخی رنگین و زیبا برخی تک رنگ و ساده که شیوه زندگی است ، هر کتاب داستانی جداگانه دارد که روزی زندگی یکی مثل من و تو بوده.
در بین این همه جلد رنگارنگ و سیاه ، این همه کتاب بزرگ و کوچک به دنبال کتاب خود میگشتم اما کجاست چگونه پیدا کنم تازه یادم آمد که من کتابی ندارم چون هدفی ندارم شیوه ای برای زندگی ندارم فقط من هستم و داستانی که هنوز نوشته نشده است .
حسی که نسبت به آن قفسه های خالی داشتم غریب نبود بلکه آشنا تر از آشنا بود ؛ همین حالا در همین لحظه من فهمیدم یک جای خالی در این دنیا است که برای من است ، برای داستان من برای زندگی من .
جایت را در زندگی خالی نگذار با داستانی که برای خودت مینویسی با نامی پر مفهوم که برای کتابت انتخاب می کنی کتابی بساز که جنس کلماتش از ابریشم نرم تر باشند ، جلد آن از هر رنگین کمانی رنگین تر باشد ، نام آن الهه واژه ها باشد و نویسنده اش تو .
شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 0.0 از 5 (مجموع 0 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

ک جعفری ,ابوالحسن اکبری ,


این داستان را خواندند (اعضا)

ابوالحسن اکبری (16/6/1399), ک جعفری (19/6/1399),

نقطه نظرات

نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1399 - 21:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


نام: ابوالحسن اکبری کاربر عضو  ارسال در یکشنبه 16 شهريور 1399 - 21:58

نمایش مشخصات ابوالحسن اکبری سلام .درود.@};- @};- @};- @};- @};- @};- @};- @};-


@ابوالحسن اکبری توسط مرجان نوری Members  ارسال در یکشنبه 30 شهريور 1399 - 22:05

خیلی ممنون از وقتی که گذاشتین



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.