داستان‌واره‌ی «پیرزن پرحاشیه!»

چندشب پیش همگی رفتیم روستا، خانه‌ی بابابزرگم؛ جای شما خالی! داخل حیاط داشتیم کباب می‌پختیم؛ چه‌کبابی! چه‌دودی راه انداختیم! دود کلّ روستا را برداشته بود! مردم فکر کردند خانه آتش گرفته؛ یکی هم آمد درِ خانه را زد و داشت در را از پاشنش در می‌آورد؛ سریع در را باز کردم؛ دیدم پیرزنی‌پرحاشیه با کپسول آتش‌نشانی است! گفتم: «اَی خِدا! این پیرزن از کجا کپسول خریده آورده دُهات؟» این‌پیرزن کسی نبود به‌جز ننه‌حشمت، چرا به او می‌گویند ننه‌حشمت؟ چون ننه‌ی حشمت است، نه این‌که اسمش حشمت باشد؛ خلاصه! ننه‌حشمت یا همان ننه‌ی حشمت آمد، اما مثل همیشه از حشمت خبری نبود.
تعارف‌نکرده آمد حیاط؛ بابا پای منقل نشسته بود؛ فکر بد نکنید! پای منقل داشت کباب درست می‌کرد؛ ننه فریاد زد: «ننه! ننه! بیا اینور! الان منفجر میشه!» نمی‌دانم این‌حشمتِ گوربه‌گورشده باز چه‌چیزی‌ دود کرده‌بود که ننه این‌طور بخوری شد و توهّم زد! بابا جدی نگرفت و گفت: «بفرما ننه! درخدمتیم!» ننه این‌بار داد زد: «دیگه فرصت تمومه»؛ چادرش را بست دور کمرش و گارد آماده‌باش گرفت؛ ضامنِ کپسول را کشید؛ گفتم: «یاابالفضل!» خواستم جلویش را بگیرم، ولی کار از کار گذشته بود؛ تمام محتویات کپسول را تا فیهاخالدونش در منقل و روی جوجه‌ها خالی کرد!
این‌طور بود که همه به‌جای کبابِ مرغ، تخم‌مرغ خوردند، به‌جز من و ننه که از این‌سوسول‌بازی‌ها حالیمان نبود؛ نشستیم و یک‌دلِ سیر کباب‌ خوردیم؛ آن‌شب با حضور ننه و شوخی‌هایش یکی از بهترین‌شب‌های زندگی‌ام شد؛ دیدم خیلی باجنبه است، به‌شوخی گفتم: «شوهرت از دستت چی می‌کشه؟» لبخند معناداری زد و گفت: «بیست‌سالی می‌شه که عمرشو داده به شما؛ این‌که می‌بینی الان اینجام، از تنهاییمه!»
تازه فهمیدم حاشیه‌سازی‌های ننه‌حشمت، از تنهایی است! از بی‌کسی است! از آن‌موقع انسان‌های زیادی را دیدم که به‌خاطر کمبود محبت و برای جلب‌توجه دست به هرکاری می‌زدند! فهمیدم بعضی از دیوانه‌ها عاقِلند و تنهاگناهشان تشنگی است! تشنه‌ی قطره‌ای از مُحِبَت بودن است!
علی علی‌زاده آملی، میلاد نادری


شکل قلم:F اندازه قلم:  A A   رنگ قلم:                       پس زمینه:                    
امتیاز: 3.5 از 5 (مجموع 2 رای)
نسخه چاپی  اضافه کردن به لیست Favorites  دعوت از یک دوست برای دیدن این صفحه  فرستادن این داستان با نامه  گذاشتن این داستان در وبلاگ یا سایت خودتان  تاریخ ثبت و شماره سریال داستان لینک ثابت این داستان  گزارش خطا یا تخلف یا محتوای نامناسب   



رای برای این داستان

2

نوریه هاشمی ,جهان منصور ,


این داستان را خواندند (اعضا)

طراوت چراغی (28/5/1399),نوریه هاشمی (29/5/1399),طراوت چراغی (31/5/1399), ک جعفری (2/6/1399),عارفه حیدری پور (21/6/1399),سید محمد حسینی متکازینی (26/6/1399),

نقطه نظرات

نام: جهان منصور کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1399 - 18:23

سلام علی
به نظرم معرفی ننه حشمت باید اخر کار و بعد از کلی اشوب و بلوا لو می دادی. توی داستانت بعد از شناساندن ننه حشمت به من انگار ابی روی آتش داستان ریختی. سردی اخر داستانت به دلیل است، البته به نظر من.
خوبه که خوب بدنبال خوب نوشتنی. درود به شما


@جهان منصور توسط علی علی‌زاده آملی Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1399 - 20:04

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی سلام
ممنون که داستان را خواندید!
بله، تعلیق هم با این‌کار بیشتر می‌شد.


نام: نوریه هاشمی کاربر عضو  ارسال در چهار شنبه 29 مرداد 1399 - 23:41

خیلی عالی


@نوریه هاشمی توسط علی علی‌زاده آملی Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1399 - 20:01

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی ????


@نوریه هاشمی توسط علی علی‌زاده آملی Members  ارسال در جمعه 31 مرداد 1399 - 20:27

نمایش مشخصات علی علی‌زاده آملی نظر لطفتونه



ارسال نظر

نام کاربری: کلمه رمز:
نام شما: ایمیل شما:
آدرس وب: http:// کد:  
استفاده از شکلک در نظر
نظر شما:
 

 نظر بصورت خصوصی برای نویسنده ارسال شود.
  مشخصات شما در این دستگاه ذخیره شود.